|
صفحه-1

روزي روزگاري در سرزمين زير
دريايي كوچك به نام آريل زندگي مي
كرد . آريل هر روز درباره ي دنياي
بالاي دريا فكر مي كرد و حسرت مي
خورد و با خود مي گفت : اي كاش به
جاي پر ي دريايي من هم يك انسان
بودم . پدر آريل كه شاه تريتون
نام داشت خبر دار شد كه آريل بدون
اجازه روي سطح آب شنا كرده است .
با وجود اينكه اين كار قبلا ممنوع
شده بود شاه به مشاور دربار
خرچنگ سباستين دستور داد : مواظب
آريل باش . او اجازه ندارد كه به
هيچ انساني نزديك شود !

اما
سباستين نتوانست مانع آريل شود . تا اين كه يك روز آريل خود را به يك كشتي در حال
حركت رساند . درون كشتي شاهزاده اي به نام اريك نظر آريل را به خود جلب كرد و
همچنان كه آريل از دور مراقب وي بود طوفان شديدي در گرفت و آريل ديد كه شاهزاده
اريك از كشتي به بيرون پرتاب شد . آريل بهت زده فرياد كشيد : الان نجاتش مي دهم
آريل شاهزاده را از لا به لاي امواج پيدا كرد و او را سالم بيرون كشيد .

و قبل از اينكه اريك به هوش بيايد
آواز بسيار زيبايي برايش خواند .
مدتي بعد از بازگشت آريل به سر
زمين زير دريا اريك صداي زيباي
آريل را در روياهاي خود به خاطر
آورد . از طرفي شاه تريتون هم بار
ديگر متوجه نافرماني آريل شد . با
عصبانيت فرياد زد : مگر من به تو
نگفته بودم از انسان ها دوري كن !
|