|
صفحه- 3

ارسولا ميدانست كه اين مشكل فقط
به دست خودش حل خواهد شد .
بنابراين خودش را به شكل دختر
زيبايي به نام ونسا در آرود و
صداي آريل را هم به همان شكل درون
صدفي جا سازي كرد و بر گردنش
آويخت . به محض اينكه اريك آن
صداي آشنا را شنيد مبهوت و از
خودبي
خودشد و قبول كرد كه همان روز روي
عرشه كشتي با ونسا ازدواج كند .

يك فوك آبي به نام اسكاتل كه از دوستان آريل
بود تصميم گرفت كه حفه ي ارسولا
را بر ملا كند . او به همراه
گروهي از پرندگان و جانوران مختلف
دريايي به قصد متوقف كردن مراسم
عروسي به سوي كشتي حركت كردند .
آنها با هم درگير شدند و در اين
ميان گردنبند ونسا از گردنش پاره
شد .

بدين وسيله اريك از طلسم جادوگر آزاد شد و
آريل نيز صداي خود را باز يافت و
حالا او مي توانست به اريك بگويد
كه واقعا چه كسي است . اما درست
همان موقع آفتاب غروب كرد آريل به
شكل پري دريايي در آمد . جادوگر
دريا ظاهر شد و آريل را به زور از
روي عرشه كشتي گرفت و به زير آبها
فرو برد .
|