|
صفحه-1

مارلین یک دلقک ماهی زیبا بود .
نمو پسر کوچولوی او یک باله ی
ضعیف داشت برای همین مارلین خیلی
نگران او بود . مارلین بقیه افراد
خانواده اش را از دست داده بود .
یک بار کودای بد جنس تمام آنها
را خورده بود . آن وقتها نمو یک
تخم ریز بیشتر نبود و حالا مارلین
تمام سعی اش را می کرد تا پسرش
هیچ صدمه ای نبیند . نمو یک بچه
ماهی سر زنده و بازیگوش بود که
انتظار می کشید روز اول مدرسه ها
سر برسد و در آنجا دوستان تازه ای
پیدا کند اما مارلین حتی دوست
نداشت نمو از خانه خارج شود . او
از نمو پرسید : آن چیزی که هیچ
وقت نباید در مورد اقیانوس فراموش
منی چیست ؟ نمو آهی کشید و جواب
داد اقیانوس خطر ناک است .
روز اول مدرسه بچه ماهی ها برای
گردش علمی روی تپه ای آبی رفتند .
نمو دوستان تازه ای پیدا کرده بود
و هر کدام از آنها دیگری را تشویق
می کرد به سمت آبهای آزاد شنا کند
. نمو دلواپس بود و جرات نمی کرد
که خیلی دور شود . اما همان مقدار
هم به نظر مارلین که همان اطراف
قایم شده بود زیاد بود .

مارلین سر رسید و فریاد زد : تو
فکر می کنی می توانی از پس این
کارها بر بیایی ولی تمی توانی ،
نمو ! نمو تصمیم گرفت ثابت کند که
پدرش اشتباه می کند برای همین
هنگامی که هواس پدرش =رت بود به
سمت قایقی که بالای سرش در آبهای
آزاد لنگر انداخته بود ، شنا کرد
. نموی شجاع موفق شد کنار قایق
برود ولی همین جا بود که یک
بدبختی بزرگ بوجود آمد . یک غواص
او را گرفت . نمو که در تور غواص
گیر افتاده بود جیغ کشید : پدر
کمکم کن ! مارلین خیلی ناراحت و
پریشان شد و گفت دارم می آیم ،
نمو ! او برای حفظ جان نموی عزیزش
حاضر بود هر کاری انجام دهد . ولی
غواص دیگری او را دید و از او عکس
گرفت . نور فلاش دوربین عکاسی
آنقدر زیاد بود که برای لحظاتی
هیچ جا را نمی دید . مارلین نمی
توانست هم پای غواص ها و قایق ها
شنا کند .
قایق آنقدر تند حرکت می کرد که
ماسک غواص از روی عرشه به درون آب
افتاد

یک ماهی آبی بسیار زیبا به نام
دری وقتی فهمید که مارلین پسرش
نمو را گم کرده است پیشنهاد کرد
که برای پیدا کردن نمو به او کمک
کند اما متاسفانه این ماهی تزئینی
زیبا مشل حافظه ی کوتاه مدت داشت
. او برای مارلین توضیح داد : هر
چیزی بلافاصله از یاد من می رود .
و بدون معطلی فراموش کرد که
مارلین چه کسی بوده است و از او
پرسید م یتونم کمکتون کنم .
مارلین آهی کشید و برگشت تا برود
ولی با یک کوسه چشم در چشم شد نام
آن کوسه بزرگ بروس بود . او
دادشت تمرین می کرد که یک کوسه
گیاه خوار بشود . بروس از مارلین
و دری خواست تا کوسه های هم پیمان
او را ملاقات کنند . این گونه او
و کوسه های دیگر می توانستند شعار
خود را به سایر ماهی های دیگر
ثابت کنند : ماهی ها دوستان ما
هستند نه غذای ما ! دری به همان
اندازه که فراموش کار بود
احساساتی هم بود . کل این ماجرا
برای او بسیار جالب بود ، ولی
برای مارلین که خیلی ترسیده بود
این طور نبود . این کوسه ها جلسات
خود را در یک زیر دریایی شکسته
برگزار می کردند .
|