تماس با ما

نقشه سایت

تبلیغات در سایت

صفحه اصلی

 
   

    کودکان   داستان داستان اسباب بازی

 

 مترجم: نیکو جلالی

 

صفحه-1

 

وودی گاوچران ، اسباب بازی محبوب اندی بود . او به همراه اسلینکی ( سگ عروسکی ) ، رکس ( دایناسور ) ، پوتیتوهد ( کله سیب زمینی ) ، خوکی به نام ( هم ) و سایر اسباب بازیها در اتاق خواب اندی زندگی می کردند . این اسباب  بازیها استثنایی بودند . آنها وقتیکه هیچکس در اطرافشان نبود ، جان می گرفتند . یک روز وودی همه اسباب بازیها را صدا زد و به آنها گفت : اندی و خانواده اش به زودی اسباب کشی می کنند و به همین دلیل است که اندی امروز تولدش را جشن می گیرد . اسباب بازیها نگران شدند . جشن تولد برای آنها ، به معنی ورود اسباب بازیهای جدید بود . چه اتفاقی می افتاد اگر اندی اسباب بازیهای جدیدش را بیشتر از آنها دوست می داشت ؟ رکس با ناراحتی گفت : یکی از ما ممکن است کنار گذاشته شود وودی قول داد که جای هیچ نگرانی نیست چون اندی این کار را نخواهد کرد . اسباب بازیها با دلهره منتظر بودند تا اندی  کادوهایش را باز کند .

 

همه چیز خوب پیش رفت با اینکه آخرین بسته باز شد . آن یک فضانورد جالب بود . اندی اسباب بازی را به اتاق خوابش در طبقه دوم برد  و در آنجا گذاشت سپس از اتاق بیرون رفت . تازه وارد چراغهای روی بالش را روشن کرد و گفت : من بازلایت یر پلیس فضا هستم . همه فکر کردند که باز باید اسباب بازی جالبی باشد البته همه به جز وودی . او به باز حسادت می کرد . وود ی با تمسخر گفت تو پلیس فضایی نیستی ، تو هم مثل بقیه ما یک اسباب بازی هستی . ناگهای اسباب بازیها صدای پارس کردن سگی را از بیرون شنیدند و با شتاب به طرف پنجره دویدند . سید پسر همسایه داشت یک سرباز اسباب بازی را خراب می کرد و اسکاد سگ سید با اشتیاق آنها را تماشا می کرد .

 

اسباب بازیها بدون اینکه کمکی از دستشان برآید ، سید را نگاه می کردند که در حال خراب کردن سرباز بود . اسباب بازیها سرجایشان بازگشتند . اما وودی هنوز هم از دست باز عصبانی بود . او فکر می کرد که اگر ماشین کنترل از راه دور را به طرف باز هدایت کند ، اسباب بازی جدید پشت میز می افتد و گم می شود . ماشین با سرعت خیلی زیاد حرکت کرد و همه چیز خراب شد و باز به بیرون از پنجره افتاد وودی گفت این یک اتفاق بود . ولی هیچ یک از اسباب بازیها حرف او را باور نکردند . در همان موقع اندی وارد اتاق شد و یکراست به طرف باز رفت . او داشت به پیتزا فروشی سیاره می رفت و می خواست باز را با خودش ببرد . اندی مادرش را صدا زد و گفت : نمی توانم باز را پیدا کنم . به جای باز وودی را می آورم . اما باز به همراه آنها رفت ! او به داخل بوته ها افتاده بود و هنگامی که اتومبیل در حال حرکت بود ، پرید و به سپر آن آویزان شد . در پیتزا فروشی وسایل بازی متنوعی وجود داشت . باز فکر کرد که یکی از آنها ، سفینه ی فضایی واقعی است .

 

 
   
       
 

   
   

دانستنیهای زندگی

خانه آرایی

هنر خانه داری

آیین زندگی:

ســــــــاخت عروسـک

فلش کلیپ

بازیهای آنلاین

دانلود بازی

بازی و سرگرمی :

احکام

دعا و زیارت

حکایت های آموزنده

قرآن کریم

مذهبی:

سینما و موسیقی

ویژه

ورزشی

حوادث

 ایران و جهان

اقتصادی

اخبار

مکمل ورزشی

دانستنیهای پزشکی

گیاهان دارویی

پزشکی:

گفتگــــــــــــو با هـــــنرمندان

بازیگرشناسی

گالری هنرمندان

سینما و موسیقی:

سوتی های شخصیتهای معــــــــــروف

کاریکاتور هنرپیشه ها

داستانهای ملانصرالدین

تصاویر خنده دار و جالب

شوخی های کامپیوتری

طنز و لبخند:

طالع بینـــــی چــــــــــینی

طالع بینی مصری

طالع بینی هندی

طالع بینی خواب

طالع بینی نوین

طالع بینی ازدواج

طالع بینی شخصی

طالع بینی:

نقاشـــــی

داستانهای کودکان

شعرهای کودکانه

کودکان:

فال لاک پشت

تعبیر خواب

فال انبیاء

فال هفته

فال چوب

فال حافظ

فالنامه:

آموزش برنامـــــه های کامـــــــــــپیوتر

آموزش آشپزی و شیرینی پزی

آموزش گلهای بلندر

آموزش عروس سازی مدرن

آموزش شمع سازی

آموزشی:

برنامه های موبایل

دیکشنری آنلاین

خواندنی و آموختنی

کارت تبریک

گالری تصاویر

کودکان

رادیو و تلویزیون

تالار گفتگو

دانلود برنامه

مختلف:

داستانهای هیجانی

داستانهای ایرانی

داستان:

جهان عجایب

دانستنیهای علمی

بیوگرافی دانشمندان

اخبار علمی

دانستنیها:

 

 این سایت متعلق به شرکت فرهنگ سازان می باشد هرگونه کپی برداری از مطالب غیر مجاز می باشد

Copyright  2005 - 2006 JADIDTARIN All rights reserved