|
صفحه-1

وودی گاوچران ، اسباب بازی محبوب
اندی بود . او به همراه اسلینکی (
سگ عروسکی ) ، رکس ( دایناسور ) ،
پوتیتوهد ( کله سیب زمینی ) ،
خوکی به نام ( هم ) و سایر اسباب
بازیها در اتاق خواب اندی زندگی
می کردند . این اسباب بازیها
استثنایی بودند .
آنها وقتیکه هیچکس در اطرافشان
نبود ، جان می گرفتند . یک روز
وودی همه اسباب بازیها را صدا زد
و به آنها گفت : اندی و خانواده
اش به زودی اسباب کشی می کنند و
به همین دلیل است که اندی امروز
تولدش را جشن می گیرد . اسباب
بازیها نگران شدند . جشن تولد
برای آنها ، به معنی ورود اسباب
بازیهای جدید بود . چه اتفاقی می
افتاد اگر اندی اسباب بازیهای
جدیدش را بیشتر از آنها دوست می
داشت ؟ رکس با ناراحتی گفت : یکی
از ما ممکن است کنار گذاشته شود
وودی قول داد که جای هیچ نگرانی
نیست چون اندی این کار را نخواهد
کرد . اسباب بازیها با دلهره
منتظر بودند تا اندی کادوهایش را
باز کند .

همه چیز خوب پیش رفت با اینکه
آخرین بسته باز شد . آن یک
فضانورد جالب بود . اندی اسباب
بازی را به اتاق خوابش در طبقه
دوم برد و در آنجا گذاشت سپس از
اتاق بیرون رفت . تازه وارد
چراغهای روی بالش را روشن کرد و
گفت : من بازلایت یر پلیس فضا
هستم . همه فکر کردند که باز باید
اسباب بازی جالبی باشد البته همه
به جز وودی . او به باز حسادت می
کرد . وود ی با تمسخر گفت تو پلیس
فضایی نیستی ، تو هم مثل بقیه ما
یک اسباب بازی هستی . ناگهای
اسباب بازیها صدای پارس کردن سگی
را از بیرون شنیدند و با شتاب به
طرف پنجره دویدند . سید – پسر
همسایه – داشت یک سرباز اسباب
بازی را خراب می کرد و اسکاد – سگ
سید – با اشتیاق آنها را تماشا می
کرد .

اسباب بازیها بدون اینکه کمکی از
دستشان برآید ، سید را نگاه می
کردند که در حال خراب کردن سرباز
بود . اسباب بازیها سرجایشان
بازگشتند . اما وودی هنوز هم از
دست باز عصبانی بود . او فکر می
کرد که اگر ماشین کنترل از راه
دور را به طرف باز هدایت کند ،
اسباب بازی جدید پشت میز می افتد
و گم می شود . ماشین با سرعت خیلی
زیاد حرکت کرد و همه چیز خراب شد
و باز به بیرون از پنجره افتاد
وودی گفت این یک اتفاق بود . ولی
هیچ یک از اسباب بازیها حرف او را
باور نکردند . در همان موقع اندی
وارد اتاق شد و یکراست به طرف باز
رفت . او داشت به پیتزا فروشی
سیاره می رفت و می خواست باز را
با خودش ببرد . اندی مادرش را صدا
زد و گفت : نمی توانم باز را پیدا
کنم . به جای باز وودی را می آورم
. اما باز به همراه آنها رفت ! او
به داخل بوته ها افتاده بود و
هنگامی که اتومبیل در حال حرکت
بود ، پرید و به سپر آن آویزان شد
. در پیتزا فروشی وسایل بازی
متنوعی وجود داشت . باز فکر کرد
که یکی از آنها ، سفینه ی فضایی
واقعی است .
|