تماس با ما

نقشه سایت

تبلیغات در سایت

صفحه اصلی

 
   

    کودکان »»  داستان »» داستان اسباب بازی

 

 مترجم: نیکو جلالی

 

صفحه-2

 

وودی هم به دنبال او به درون سفینه رفت . داخل سفینه پر از اسباب بازیهای فضایی عجیب و غریب بود که به وسیله چنگک بیرون آورده می شدند . وودی و باز به شدت ترسیدند وقتیکه دیدند پسری که قرار است آنها را بدست بیاورد ، کسی جز سید – همسایه ی شرور اندی – نیست . سید آنها را به اتاق خوابش برد . وودی و باز وحشت زده بودند . آنها توسط یک دسته اسباب بازی  که خیلی عجیب بودند محاصره شدند . سید آنها را از تکه های شکسته شده اسباب بازیها درست کرده بود . اسباب بازیها به وودی و باز نزدیکو نزدیک تر شدند . وودی از ترس فریاد  زد : جلو نیایید شما خطرناک هستید . باز زود باش ، باید هر چه زود تر از اینجا برویم . هر دو پا به فرار گذاشتند .

 

در آن هنگام باز صدایی شنید که می گفت : باز پیغام را دریافت کن . از مرکز فرماندهی است . باز وودی را که درون قفسه کمد پنهان شده بود رها کرد و به طرف صدا دوید . اما آن صدا فقط آگهی تلویزیونی برای تبلیغ اسباب بازی باز بود . باز گیج شده بود و با خودش زیر لب گف : این حقیقت داره ؟ آیا من واقعا یک اسباب بازی هستم . باز می خواست ثابت کند که یک پلیس فضایی واقعی است . بنابراین سعی کرد پرواز کند ولی به زمین اصابت کرد و بازویش شکست وودی باز را پیدا کرد و در همان موقع چشمش به بیرون از پنجره اتاق سید افتاد . او دوستانش را در اتاق اندی دید و باز را به اتاق سید برگرداند . وودی با صدای بلند گفت : آهای دوستان ! کمک . او به شدت دست تکان داد . اما اسباب بازیها از دست وودی عصبانی بودند . آنها فکر می کردند او به باز آسیب رسانده است .

 

در همان لحظه کله سیب زمینی فریاد زد : قاتل ، و سپس سگ عروسکی کرکره را پایین کشید . وودی با ناراحتی از پشت پنجره کنار رفت . به نطر می رسید که وودی و باز در خانه سید زندانی شده بودند . خوشبختانه بعد از آن همه اتفاق ، اسباب بازیهای سید با آنها دوست شدند و همان شب بازوی باز را تعمیر کردند . بعد از چند لحظه سید وارد اتاق شد و باز را برداشت و یک موشک بزرگ به پشتش بست . او با خنده ناخوشایندی گفت : می خواهم غافلگیرت کنم فردا تو را به فضای بیکران می فرستم . آن شب باز ناراحت و دلگیر بود . او به وودی گفت : حق با تو بود ، من پلیس فضایی نیستم . من فقط یک اسباب بازی هستم . وودی گفت : اما همین اسباب بازی بودنت باعث شده تو استثنایی باشی . تو اسباب بازی اندی هستی و او فکر می کند که تو بی نظیری . اندی به ما احتیاج دارد و ما باید پیش او برگردیم . باز دقایقی فکر کرد و گفت حق با توست . بیا برویم .

 

 
   
       
 

   
   

دانستنیهای زندگی

خانه آرایی

هنر خانه داری

آیین زندگی:

ســــــــاخت عروسـک

فلش کلیپ

بازیهای آنلاین

دانلود بازی

بازی و سرگرمی :

احکام

دعا و زیارت

حکایت های آموزنده

قرآن کریم

مذهبی:

سینما و موسیقی

ویژه

ورزشی

حوادث

 ایران و جهان

اقتصادی

اخبار

مکمل ورزشی

دانستنیهای پزشکی

گیاهان دارویی

پزشکی:

گفتگــــــــــــو با هـــــنرمندان

بازیگرشناسی

گالری هنرمندان

سینما و موسیقی:

سوتی های شخصیتهای معــــــــــروف

کاریکاتور هنرپیشه ها

داستانهای ملانصرالدین

تصاویر خنده دار و جالب

شوخی های کامپیوتری

طنز و لبخند:

طالع بینـــــی چــــــــــینی

طالع بینی مصری

طالع بینی هندی

طالع بینی خواب

طالع بینی نوین

طالع بینی ازدواج

طالع بینی شخصی

طالع بینی:

نقاشـــــی

داستانهای کودکان

شعرهای کودکانه

کودکان:

فال لاک پشت

تعبیر خواب

فال انبیاء

فال هفته

فال چوب

فال حافظ

فالنامه:

آموزش برنامـــــه های کامـــــــــــپیوتر

آموزش آشپزی و شیرینی پزی

آموزش گلهای بلندر

آموزش عروس سازی مدرن

آموزش شمع سازی

آموزشی:

برنامه های موبایل

دیکشنری آنلاین

خواندنی و آموختنی

کارت تبریک

گالری تصاویر

کودکان

رادیو و تلویزیون

تالار گفتگو

دانلود برنامه

مختلف:

داستانهای هیجانی

داستانهای ایرانی

داستان:

جهان عجایب

دانستنیهای علمی

بیوگرافی دانشمندان

اخبار علمی

دانستنیها:

 

 این سایت متعلق به شرکت فرهنگ سازان می باشد هرگونه کپی برداری از مطالب غیر مجاز می باشد

Copyright  2005 - 2006 JADIDTARIN All rights reserved