|
صفحه-2

وودی هم به دنبال او به درون
سفینه رفت . داخل سفینه پر از
اسباب بازیهای فضایی عجیب و غریب
بود که به وسیله چنگک بیرون آورده
می شدند . وودی و باز به شدت
ترسیدند وقتیکه دیدند پسری که
قرار است آنها را بدست بیاورد ،
کسی جز سید – همسایه ی شرور اندی
– نیست . سید آنها را به اتاق
خوابش برد . وودی و باز وحشت زده
بودند . آنها توسط یک دسته اسباب
بازی که خیلی عجیب بودند محاصره
شدند . سید آنها را از تکه های
شکسته شده اسباب بازیها درست کرده
بود . اسباب بازیها به وودی و باز
نزدیکو نزدیک تر شدند . وودی از
ترس فریاد زد : جلو نیایید شما
خطرناک هستید . باز زود باش ،
باید هر چه زود تر از اینجا برویم
. هر دو پا به فرار گذاشتند .

در آن هنگام باز صدایی شنید که می
گفت : باز پیغام را دریافت کن .
از مرکز فرماندهی است . باز وودی
را که درون قفسه کمد پنهان شده
بود رها کرد و به طرف صدا دوید .
اما آن صدا فقط آگهی تلویزیونی
برای تبلیغ اسباب بازی باز بود .
باز گیج شده بود و با خودش زیر لب
گف : این حقیقت داره ؟ آیا من
واقعا یک اسباب بازی هستم . باز
می خواست ثابت کند که یک پلیس
فضایی واقعی است . بنابراین سعی
کرد پرواز کند ولی به زمین اصابت
کرد و بازویش شکست وودی باز را
پیدا کرد و در همان موقع چشمش به
بیرون از پنجره اتاق سید افتاد .
او دوستانش را در اتاق اندی دید و
باز را به اتاق سید برگرداند .
وودی با صدای بلند گفت : آهای
دوستان ! کمک . او به شدت دست
تکان داد . اما اسباب بازیها از
دست وودی عصبانی بودند . آنها فکر
می کردند او به باز آسیب رسانده
است .

در همان لحظه کله سیب زمینی فریاد
زد : قاتل ، و سپس سگ عروسکی
کرکره را پایین کشید . وودی با
ناراحتی از پشت پنجره کنار رفت .
به نطر می رسید که وودی و باز در
خانه سید زندانی شده بودند .
خوشبختانه بعد از آن همه اتفاق ،
اسباب بازیهای سید با آنها دوست
شدند و همان شب بازوی باز را
تعمیر کردند . بعد از چند لحظه
سید وارد اتاق شد و باز را برداشت
و یک موشک بزرگ به پشتش بست . او
با خنده ناخوشایندی گفت : می
خواهم غافلگیرت کنم فردا تو را به
فضای بیکران می فرستم . آن شب باز
ناراحت و دلگیر بود . او به وودی
گفت : حق با تو بود ، من پلیس
فضایی نیستم . من فقط یک اسباب
بازی هستم . وودی گفت : اما همین
اسباب بازی بودنت باعث شده تو
استثنایی باشی . تو اسباب بازی
اندی هستی و او فکر می کند که تو
بی نظیری . اندی به ما احتیاج
دارد و ما باید پیش او برگردیم .
باز دقایقی فکر کرد و گفت حق با
توست . بیا برویم .
|