|
صفحه- 3

ولی دیر شده بود . زنگ ساعت سید
به صدا در آمد . سید خودش را به
باز رساند آن را برداشت و گفت :
حالا وقتشه فضانورد . او با شتاب
به طبقه پایین روفت و به سمت حیاط
دوید و شروع به ساختن سکوی پرتاب
موشک کرد . وودی به طرف اسباب
بازیهای سید رفت و از آنها کمک
خواست . او با التماس گفت : لطفا
کمکم کنید تا باز را نجات بدهم
باز دوست منه . اسباب بازیها به
وودی لبخند شدند و سرشان را به
نشانه ی مثبت تکان دادند . همگی
با هم نقشه کشیدند تا باز را نجات
دهند . بیرون از خانه توی حیاط
سید آماده روشن کردن فتیله ی موشک
بود و معکوس می شمرد . ده ، نه ،
هشت ، ... که ناگهان متوجه وودی
شد و او را برداشت . در همان لحظه
تمام اسباب بازیها سینه خیز به
طرف سید آمدند و محاصره اش کردند
. سپس وودی شروع به صحبت کرد .

سید جیغ کشید و گفت : وای کمک !
این اسباب بازیها زنده اند . و
فریاد زنان به طرف خانه دوید .
وودی و باز آزاد شدند آنها از
اسباب بازیها به خاطر کمکشان تشکر
کردند و به طرف خانه به راه
افتادند . باز نفس زنان گفت :
امروز روز اسباب کشی است . وودی
گفت : عجله کن . باید خودمان را
به آنها برسانیم . آندو با عجله
به دنبال کامیون دویدند . باز
موفق شد که از سپر عقب کامیون
بالا برود اما اسکاد
–
سگ سید
–
که در تعقیب آنها بود ، پای وودی
را گرفت . وودی فریاد زد : دور شو
! او سعی می کرد خودش را نجات
بدهد . اسکاد فقط خرناس می کشید .
باز شجاعانه از سپر پایین پرید و
اسکاد را فراری داد . در نتیجه سگ
به خانه اش باز گشت .

اما حالا وودی روی سپر کامیون و باز تنها و
درمانده توی خیابان بود . وودی با زحمت فراوان
خودش را به داخل کامیون رساند و جعبه اسباب
بازیهای اندی را پیدا کرد . اسباب بازیها از
دیدن وودی تعجب کردند . وودی به آنها گفت :
باز اون بیرون وسط خیابونه به دردسر افتاده .
ما باید به باز کمک کنیم . سپس ماشین کنترل از
راه دور را برداشت و به سمت باز هدایت کرد کله
سیب زمینی با صدای بلند گفت : آهای ! وودی می
خواهد از شر ما خلاص شود . درست همان کاری که
با باز کرد ! زود باشید بگیریمش . اسباب
بازیها در حالیکه با عصبانیت فریاد می کشیدند
، وودی را از داخل کامیون به بیرون پرتاپ
کردند . اما لحظاتی بعد دیدند وودی و باز سوار
بر ماشین کنترل از راه دور به دنبال آنها در
حرکتند عصبانیتشان به حیرت تبدیل شد .
|