|
صفحه-1

يك روز گرم تابستان ، آليس و بچه گربه ی
ملوسش ، دينا روي شاخه ي درختي
نشسته بودند . زير درخت ، خواهر
آليس در حال خواندن كتاب تاريخ با
صداي بلند بود . اما آليس به او
گوش نمي كرد و در دنياي روياهاي
خود غوطه ور بود . دنيايي كه در
آن خرگوش ها لباس مي پوشند و در
خانه هاي كوچك زندگي مي كردند .
آليس دينا را برداشت و از درخت
پايين آمد ، درست همان موقع ، يك
خرگوش سفيد را در حال فرار ديد
كه يك ساعت بزرگ را محكم با پنجه
هايش گرفته بود .خرگوش سفيد ،
همان طور كه مي دويد زير لب مي
گفت : ديرم شده ! ديرم شده !
آليس بهت زده گفت :«چقدر دقيق !
يك خرگوش براي چه ممكن است ديرش
شده باشد !؟ » و فرياد زد خواهش
مي كنم صبر كن من هم بيايم .اما
خرگوش نايستاد و همچنان با صداي
بلند گفت كه « ديرم شده ! ديرم
شده ! » و در سوراخ بزرگي پاي
درخت ناپديد شد .

آليس كه حس كنجكاويش تحريك شده بود .، دنبال
خرگوش با فشار و زحمت وارد
سوراخت تنگ شد و چهار دست و پا
داخل تونل شروع به حركت كرد .
ناگهان آليس احساس كرد كه از جاي
بلندي افتاده است و با سرعت رو
به پائين سقوط مي كند . هر لحظه
پائين و پائين تر اما خوشبختانه
لباس او مثل بالن پر از بادي شد و
مانند چتر نجات او را از سقوط
نجات داد . او در فضاي تونل شناور
بود و به آهستگي و بي وزني در
طول تونل به جلوي حركت مي كرد
بر روي ديوارهاي تونل ، تابلوهاي
عجيب و غريبي ديده مي شد اثاثيه
و مبلمان داخل آن هم خيلي عجيب
بودند بالاخره آليس به انتهاي
تونل رسيد خرگوش سفيد در انتهاي
يك راهروي خيلي بلند كه در گوشه
تونل قرار داشت دوباره ناپديد شد
، آليس فرياد زد « صبر كن !» و
دنبال او دويد . در انتهاي راهروي
بلند و باريك يك در بسيار كوچولو
قرار داشت . آليس دستگيره را تكان
داد ، صدايي گفت : هي ! اين صدا
از دستگيره در بود . آليس گفت :«
من مي خواهم دنبال خرگوش سفيد
بروم ، خواهش مي كنم بگذاريد داخل
شوم » دستگيره پاسخ داد « متأسفم
تو خيلي بزرگي ، كمي از محتويات
داخل ان بطري بخور .»

آليس به اطراف نگاهي انداخت و يك بطري پيدا
كرد كه روي ان نوشته شده بود «
مرا بنوش » آليس اول چند قطره از
آن را امتحان كرد و بعد تا قطره
اخر ان نوشيد . در همان لحظه
آليس شروع به كوچك شدن كرد .
او به قدري كوچك شد كه از ان در
كوچولو به راحتي مي توانست عبور
كند .ان سوي در آليس در ابتداي يك
جنگل بزرگ بود ناگهان دوباره
خرگوش سفيد را از دور لابه لاي
درختان ديد و شروع به دويدن به
دنبال او كرد . اما هنوز چندي
نگذشته بود كه دو مرد چاق و
كوتوله كه كاملاً شبيه به هم
بودند راه را سد كردند . نام
هاي انان « مثل » و « مانند » بود
. آليس گفت : اسم من هم آليس است
. من مي خواهم بدانم كه خرگوش
سفيد از كدام طرف رفته !؟دو
مرد كوتوله همزمان با هم شروع به
صحبت كردند . آليس نمي توانست
بفهمد كه انها چه مي گويند .
بنابراين تصميم گرفت كه جهت
ديگري را براي ادامه مسيرش
انتخاب كند .
|