|
صفحه-2

آليس خيلي زود به خانه ي كوچكي رسيد همان
طور كه به طرف خانه مي رفت خرگوش
سفيد را ديد كه از در ورودي خانه
بيرون پريد او لباس جديدي به تن
داشت كه يك بلوز با يقه اي چين
دار بود . خرگوش دوباره فرياد زد
« خداي من ديرم شده ! ديرم شده !
» سپس رو كرد به اليس و گفت : «
برو دستكش هاي من را بياور ! »
آليس از اين كه خرگوش با او
صحبت كرده بود خيلي هيجان زده شد
و فورا داخل خانه ي كوچك رفت
.آليس همه جا را دنبال دستكش گشت
ولي به جاي ان يك شيشه حاوي چند
بسكويت پيدا كرد ، بسكويت ها به
نظر خوردني و خوشمزه مي آمدند
بنابراين بي درنگ يكي از انها را
برداشت و خورد
… ناگهان شروع كرد به بزرگ شدن ، بزرگ
و بزرگتر و خيلي زود از حجم خانه
بزرگتر شد ، دستهايش از پنجره ها
و پاهايش از در بيرون زدند .آليس
با خود گفت : ممكن است اگر چيز
ديگري پيدا كنم و بخورم دوباره
كوچك بشوم . او دستهايش را تا
انجا كه مي توانست دراز كرد و از
توي باغ روبروي خانه يك هويج
كند و وقتي آن را خورد ، دوباره
شروع كرد به كوچك شدن آليس خيلي
زود دوباره به قدري كوچك شد كه
مي توانست از در ورودي خانه عبور
كند .

خرگوش از اينكه مي ديد ان هيولا ناپديد شده
است خيلي خوشحال بود و دوباره
شروع به دويدن به سمت پائين باغ
كرد .آليس هم شروع به دويدن دنبال
خرگوش كرد . اما حالا چون خيلي
كوچك شده بود علف ها به نظرش جنگل
عظيمي مي آمدند . كه ناگهان با
شنيدن صدايي خواب آلود درجا
ميخكوب شد . ان صداي عجيب پرسيد
« اليس حالت چطور است ؟! » آليس
وقتي خوب نگاه كرد ، كرمي را ديد
كه زير سايه يك قارچ لم داده بود
.آليس پاسخ داد من آليس هستم و
آرزو دارم كه بلندتر شوم
… كرم درخت ناگهان تبديل به يك پروانه زيبا شد و گفت : من مي
توانم كمكت كنم و به يك قارچ
اشاره كرد و ادامه داد :«يك طرف
از اين قارچ تو را بلندتر و طرف
ديگر تو را كوتاه تر مي كند » و
بعد هم پروانه زيبا بال زده رفت
. آليس نزديك قارچ رفت و با دقتي
به ان نگاه كرد .

او سعي كرد كه تصميم بگيرد كدام طرف ان ممكن
است او را بلندتر كند . اما
نتوانست بالاخره او يك تكه از هر
دو طرف قارچ كند و يكي از تكه
هاي كنده شده را خورد خوشبختانه
آليس قطعه درست را انتخاب كرده
بود و خيلي زود به قد طبيعي خودش
بازگشت . او قطعه ديگر قارچ را در
جيبش انداخت و در اطراف مشغول
قدم زدن شد كه صداي اوازي به
گوشش رسيد . به سمت صدا برگشت .
او يك لب خندان كه دندانهايش
نمايان بود و يك جفت چشم را ديد
آليس دقيق تر نگاه كرد يك گربه
عجيب با خطهاي ارغواني در برابرش
ظاهر شد . آليس گفت : « من دنبال
خرگوش سفيد هستم . از كدام راه
بايد بروم ؟ » گربه ي عجيب گفت :
من گربه ي چشاير هستم ، اگر من
دنبال خرگوش سفيد مي گشتم ، از «
مدهتر » و « مارچ هر » مي پرسيدم
از كدام طرف ؟ و به سوي جاده اي
در جنگل اشاره كرد و سپس گربه ي
عجيب ناپديد شد . بنابراين آليس
ان جاده را دنبال كرد و خيلي زود
صداي آواز مدهتر و مارچ هر را
شنيد . انها مشغول نوشيدن چاي سر
يك ميز بسيار بزرگ و مجلل بودند .
|