|
صفحه- 3

پس با عجله به سوي انجا رفتند و
شروع به تجسس در اطراف خانه
بزرگ نمودند بالاخره انها با زحمت
فراروان پانزده توله كوچولويي
پانگو و پرديتا را به همراه
هشتاد و چهار توله ديگر كه درست
شبيه انها بودند در زيرزمين ان
خانه پيدا كردند . انها از پشت
در صداي كروالا راشنيدند كه داشت
به دو مرد خبيثي كه برايش كار مي
كردند دستور مي داد تا در اولين
فرصت از پوست توله سگها برايش
پالتو درست كنند

سرهنگ و گروهبان تبيس متوجه شدند كه وقت
زيادي براي براي نجات توله ها
ندارند پس دست بكار شدند و
سرهنگ به سوي پرديتا و پانگو دويد
تا انها را از محل توله ها مطلع
گروهبان تيبس هم توله ها را نجات
داد تا فرار كنند وقتي هوراك و جا
سپر متوجه فرار كردن توله ها شدند
به سرعت به طرف انها شتافته ولي
در همين لحظه پانگو و پرديتا
رسيده و انها را مشغول خود ساخته
و جلوي دست و پاي انها دويدند تا
توله ها بتوانند فرار كنند .

در ميان راه سرهنگ فكري به خاطرش رسيد و توله
ها را به سمت مغازه اي متروك كه در ان
بخاري ديواري بزرگي وجود داشت برد و همه توله
ها را به خاكستر ان آغشته ساخت تا توله ها
سياه شده و كروالا كه با ماشينش به دنبال
انها بود نتواند انها را پيدا كند وقتي همه
توله ها حسابي سياه شدند ، سرهنگ انها را
سوار كاميوني كرده به طرف لندن حركت كرد ولي
در همين لحظه كروالا سر رسيد و همين كه داشت
از انجا دور مي شد تكه برفي به روي يكي از
توله ها افتاد و خاكستر روي او را پاك نمود
|