|
صفحه-1

روزي روزگار ي ، نجار پيري به نام
ژپتو زندگي مي كرد كه آرزو داشت
پسري داشته باشد . روزي او يك
عروسك خيمه شب بازي ساخت و اسم
او را پينوكيو گذاشت . پيرمرد
در دلش آرزو مي كرد كه اي كاش اين
عروسك يك پسر بچه واقعي بود . در
همان شب يك پري مهربان به كارگاه
نجاري ژپتو پير آمد و تصميم گرفت
تا آرزوي او را برآورده سازد .

او با چوب دستي طلائي خود به آن
عروسك چوبي زد و دستور داد تا آن
عروسك جان بگيرد و در يك چشم به
هم زدن پينوكيو جان گرفت . پري
مهربان به پينوكيو گفت : اگر تو
پسر شجاع ،تگو و فداكاري باشي ،
روزي تو يك پسر واقعي خواهي شد .
سپس پري رو به جيرجيرك روي تاقچه
كه اسمش جيميني بود كرد و گفت از
اين به بعد تو بايد مواظب رفتار
پينوكيو باشي و به او خيلي چيزها
ياد بدهي

اين در خواست خيلي بزرگي از
جيميني بود او مي بايست مثل وجدان
پينوكيو عمل مي كرد و به او ياد
مي داد چه جيز خوب است و چه چيز
بد . صبح روز بعد وقتي ژپتو پير
عروسك خود را جان دار يافت بسيار
خوشحال شده و او را راهي مدرسه
كرد و به جيميني گفت : تا راه را
به او نشان دهد و مواظب او باشد
اما پينوكيو بجاي رفتن به مدرسه
به چادر خيمه شب بازي رفت .
|