|
صفحه-2

رئيس عروسك گردانها كه مرد شيطان
صفتي بود با ديدن پينوكيو به او
قول داد كه او را معروف كند و
پينوكيو با خوشحالي به صحنه نمايش
رفته و شروع به رقصيدن و سرگرم
نمودن حاضرين كرد اما بعد از
نمايش عروسك گردان بد جنس پينوكيو
را در يك قفس زنداني نمود . شب
هنگام پري مهربان پيدا شد و به
پينوكيو گفت : كه چرا به مدرسه
نرفته است .

پينوكيو به پري دروغ گفت و گفت كه
او را دزديده اند و به اينجا
آورده اند ناگهان بيني پينوكيو
شروع به د راز شدن كرد . پري به
او لبخندي زد و گفت : پينوكيو
تاوقتي كه دروغ بگويي بيني تو
همچنان دراز مي شود . بالاخره
پينوكيو به پري راستش را گفت و
بيني اش به جاي اولش برگشت . پري
به پينوكيو گفت : اين بار تو را
مي بخشم . اما اين آخرين بار است
و يادت باشد تا پسر خوبي نباشي
هميشه يك عروسك چوبي باقي مي ماني
و تبديل به يك بچه واقعي نمي شوي
.

روز بعد پينوكيو در راه رفتن به مدرسه دليجاني
را كه پر از بچه هاي شاد و شيطان بود ديد كه
تعداد زيادي الاغ غمگين آن را مي كشيدند و
راننده دليجان به پينوكيو گفت : با ما به شهر
اسباب بازي ها و شادي ها بيا . و از صبح تا شب
بازي كن و شاد باش . پينوكيو با ديدن آن همه
بچه هاي شاد و شنيدن اين پيشنهاد وسوسه شد و
هر چه قدر جيميني سعي كرد او را منصرف كرد او
راد منصرف كند فايده نكرد
|