|
صفحه- 3

پينوكيو سوار دليجان شده و با
آنها به شهر اسباب بازي ها رفت .
او و بقيه پسر بچه ها آنقدر سرگرم
بازي و شادي بودند كه متوجه
اتفاقات اطراف خود نمي شدند .
تمام بچه ها در آخر شب كم كم
تبديل به الاغ مي شدند . گوشهاي
آنها دراز شده و دم در مي آوردند
. جيميني و پينوكيو بعد از فهميدن
اين موضوعاز آن سرزمين پا به فرار
گذاشتند اما وقتي پينوكيو به خانه
برگشت ژپتو را آنجا نديد

خيلي نگران شد كبوتر كوچكي كه روي
درخت حياط خانه ژپتو لانه داشت به
پينوكيو گفت : كه ژپتو براي پيدا
كردن او به دريا رفته است .
پينوكيو ناراحت و نگران بلافاصله
قايقي ساخت وبه دريا رفت . ژپتو
پير كه در دريا توسط يك نهنگ بزرگ
بلعيده شده بود در شكم نهنگ
زنداني بود و پينوكيو هم در رديا
توسط همان نهنگ بلعيده شد . آنها
در شكم نهنگ يكديگر را يافتند .

ژپتو از ديدن پينوكيو خوشحال شد و شروع به
شاداماني كرد . پينوكيو هم از ديدن ژپتو بسيار
خوشحال و شاد شد ولي آنها در شكم نهنگ گير
افتاده بودند . تا اينكه پينوكيو فكري به
خاطرش رسيد . او شروع به روشن كردن آتش كرد و
دود آنرا با لباسش به سمت بيني نهنگ فرستاد .
اين كار باعث عطسه نهنگ گرديده و آنها به
بيرون از دهان او پرت شدند و بالاخره پينوكيو
و ژپتو از شكم نهنگ نجات يافتند و موجهاي دريا
آنها را به طرف ساحل آورد .
|