|
صفحه- 4

اماپينوكيو زنده به نظر نمي رسيد
و از پشت بر روي شنهاي ساحل
افتاده بود . ژپتو با چشم گريان
پينوكيو را بغل كرده و در تخت
خواباند و سپس رو به آن كرده گريه
كنان گفت : پسرم تو به خاطر من
جان خود را به خطر انداختي تا مرا
نجات دهي و اكنون ديگر زنده نيستي
. ناگهان پري مهربان ظاهر شد

و رو به عروسك چوبي كه بي جان افتاده بود
كرده و گفت : پينوكيو تو پسر خوبي بودي ،
راستگو ، مهربان و فداكار و حالا آرزوي ژپتو
برآورده شده و تو تبديل به يك پسر بچه واقعي
مي شوي . بيدار شو . پينوكيو چشمهايش را باز
كرد و ديد كه تبديل به يك پسر بچه واقعي شده
است . ژپتو با ديدن اين منظره بسيار خوشحال شد
و اشك در چشمهايش حلقه زد و پينوكيو را بغل
كرفت . از آن به بعد پينوكيو و ژپتو سالها با
هم به خوبي زندگي كردند
|