|
صفحه-2

رئيس از كوكوم خواست تا گروهي از دلاوران را
با خود ببرد و مراقب مهاجمان سفيد
پوست باشد . فرمانده ر ات كليف
سريعا اعلام كرد كه اين سرزمين با
تمام اموالش متعلق به انگليس است
. زمانيكه شروع به قطع كردن
درختان نمودند ، كوكوم و افرادش
مراقبشان بودند . گروه ديگر زمين
را براي يافتن طلا حفر مي كردند .فرمانده
ي طمع كار مطمئن بود كه گنج هاي
سرزمين جديد او را ثروتمند خواهد
كرد . در ضمن جان اسميت براي پيدا
كردن سرخ پوستان به درون جنگل
فرستاده شد . او اولين كسي را كه
ديد دختر جوان و زيبا بود كه مي
خواست فرار كند ولي جان اسميت از
او خواهش كرد تا بماند .

پوكاهنت
ساز آن غريبه ي
خوش سيما خوشش آمد اما مطمئن نبود
كه جان از او خوشش آمده باشد ؟
سپس حرفهاي درخت بيد را به ياد
آورد . اگر او به صداي قلبش گوش
مي داد حتما متوجه مي شد .
مهاجمان سرخپوستان را در جنگل
ديدند . راد كيلف فرياد زد : آنها
كمين كرده اند ! تفنگهايتان را
برداريد . آنها شليك كردند و يك
سرخپوست زخمي شد . پوهاتان قبل از
اينكه شب فرا برسد ، از ساير
دهكده ها نيرو جمع كرد . زماني كه
درگيري آغاز شد جان اسميت به
همراه مهاجمان نبود . او نزد
پوكوهانتس بود . آنها در حال صحبت
كردن بودند كه ناگهان ميكو قطب
نماي جان را برداشت و پا به فرار
گذاشت .

پوكوهانتس گفت : آن چيه ؟ جان اسكيت گفت : آن
يك قطب نماست . وقتي كه گم شدي كمك مي كند
راهت را پيدا كني . مكن يكي ديگه از لندن مي
خرم . سپس جان براي پوكوهانتس از خيابانهاي
سنگ فرش شده و ساختمان هاي بلند لندن گفت .
جان گفت : چيزهاي زيادي است كه ما مي توانيم
به شما ياد بدهيم و نيز كمكتان كنيم تا بهتر
زندگي كنيد . پوكوهانتس متوجه شد كه جان چيزي
در مورد سرزمين او نمي داند . او گفت كه همه ي
صخره ها ، درخت ها و همه موجودات ، روح دارند
.
|