|
صفحه-1

ادوارد برای مبارزه با دشمن به
جنگ می رفت . وندی در طول جنگ ،
پسرش دنی را با تعریف کردن افسانه
هایی از پیترپن و سرزمینهیچستان
سرگرم می کرد .اما دخترش جین این
داستان ها را بچه گانه می دانست .
پدر جین از او خواسته بود که
مراقبت از خانواده را بر عهده
گیرد .
برای همین فکر می کرد که بزرگ شده
است . یک شب که جین همراه نانادو
از خانه بیرون رفته بود . بمباران
هوایی توسط دشمن شروع شد ، او به
سمت خانه دوید تا به دنی و مادرش
که در پناهگاه بودند بپیوندد .
دنی حسابی ترسیده بود ولی وندی به
او گفت : این صدای توپ های کشتی
کاپیتان هوک و دزدان دریایی است .

او به دنی گفت که پیترپن چگونه
گنج هایی را که کاپیتان هوک از
کشتی های مختلف دزدیده بود از او
پس گرفت و چگونه کاسه بندزن دوست
کوچولوی پیتر ، از گرد جادویی
استفاده کرد تا کشتی را به پرواز
درآرود و از آن جا دور کند . وندی
با این جمله داستان خود را تمام
کرد : تا زمانی که ایمان ، اعتماد
و گرد جادویی وجود دارد ، کاپیتان
هوک پیروز نخواهد شد . جین که
مشغول نوشتن لیست خرید در دفترچه
ی مشقش بود ، گفت : این ها همه ،
مزخرف هستند . بعد از ظهر روز بعد
، افسری زنگ در را به صدا در آورد
تا به وندی بگوید که دنی و جین
باید آن جا را ترک کنند . او گفت
: آن ها را به حومه ی شهر می بریم
، آنجا خطر بمباران هوایی کسی را
تهدید نمی کند .

وندی از جینئ خواست ، زمانی که در
حومه شهر و دور از خانه هستند ،
مراقب دنی باشد و داشتان های
پیترپن را برای او تعریف کند تا
سرگرم شود . وندی قول داد : ما یک
بار دیگر دور هم جمع می شویم و
دوباره زندگی خانوادگی را از سر
می گیریم . فقط باید ایمان داشته
باشیم . جین که ناراحت و عصبانی
بود فریاد زد : ایمان ، اعتماد ،
گرد جادویی ، مادر اینها فقط یک
مشت لغت چرند هستند که در داستان
های تو وجود دارند » تو دروغ می
گویی ! و بعد از اتاق بیرون دوید
.
|