|
صفحه-2

جین ، موقعی خواب گریه می کرد چون
خود را گناه کار احساس می کرد .
او دنی را ناراحت کرده بود . نیمه
های شب صدایی او را بیدار کرد ،
کاپیتان هوک و دارو دسته دزدان
دریایی ، آن جا بودند . آن ها جین
را درون گونی انداختند . هوک زیر
لب با خودش گفت : پیترپن ! برایت
یک هدیه دارم ، هه هه هه !
وقتی به هیچستان رسیدند ، هوک از
جین به عنوان طعمه ای برای دام
انداختن پیتر استفاده کرد و او را
به دریا انداخت . هوک خوب می
دانست که پیتر ، سر می رسد تا او
را نجات دهد و آن وقت زمان به تله
افتادن پیتر فرا رسیده است . اما
پیتر با مهارت گونی را قاپید آن
هم به شکلی که به دام نیافتد .
وقتی در گونی را
باز کرد و جین را
داخل آن دید بسیار شگفت زده شد .

چون فکر می کرد دوست قدیمی او ،
وندی در آن است . جین هم نمی
توانست باور کند ، پیتر پن حقیقت
داشته باشد !
پیتر ، جین را به خانه درختی برد
تا پسران گمشده را ملاقات کند .
پیت ر به پسران گمشده گفت :
همانطور که وندی زمانی مادر آن
ها بود ، جین حالا مادر جدید آن
هاست . پسران گمشده از جین
خواستند تا برایشان داستانی تعریف
کند ولی جین پاسخ داد که حتی یک
داستان هم بلد نیست . پیتر
پیشنهاد کرد که بازی شکار گنج را
انجام دهند و پسران همه با هم جیغ
کشیدند : زود باش ، جین بیا بازی
کنیم . جین اندوهگین گفت : نه من
باید به خانه برگردم . جین می
خواست به خانواده اش بگوید که از
رفتار گذشته اش پشیمان است . او
دلش برای دنی و مادرش تنگ شده بود
.

پسران گمشده که مایوس شده بودند ، نمی فهمیدند
که چرا جین می خواهد آن جا را ترک کند . آن ها
پرسیدند : برای جین چه اتفاقی افتاده است ؟
پیتر جواب داد : نمی دانم یک جوری رفتار می
کند ، انگار که بزرگ شده است . کمی بعد پیتر و
کاسه بند زن مشغول تماشای جین بودند که داشت
قایقی برای برگشتن به خانه می ساخت . جین قایق
را به آب انداخت و سوار آن شد ولی کمی که جلو
رفت ، غرق شد . پیتر او را از از آب بیرون
کشید و گفت : تنها راه برای ترک هیچستان پرواز
کردن است . او بار دیگر او بار دیگر جین را به
خانه ی د رختی برد . کاسه بندزن گر جادویی را
روی پسران گمشده پاشید و آن ها به پرواز
درآمدند ! و فریاد زدند : نگاه کن ، هر کسی می
تواند پرواز کند فقط باید ایمان اعتماد و ...
جین جمله آن ها را تمام کرد : و گرد جادویی
داشته باشی . حتی با اینکه کاسه بندزن با
مهارت تمام از گرد جادویی خود بر روی جین
پاشید ، او نتوانست پرواز کند .
|