|
صفحه-1

پري ناز فقط شش سال داشت. او زرنگ و باهوش و
كمي هم شيطون بود. آن قدر شيطون
كه به راحتي مي توانست از ديوار
صافي بالا رود و به سادگي آرامش
محله اي را بر هم زند، و بدتر از
اين ها به هنگام بازي با بچه هاي
ديگر موي سرشان را مي كشيد و يا
پايش را روي پاهاي آنها مي گذاشت
و فشار ميداد تا فريادشان بلند
شود. وقتي توي كوچه تنها بود، زنگ
خانه هاي همسايه ها را مي زد و
فرار مي كرد و توي خانه نيز گربه
هاي ملوس مادر از دست او آرام
قرار نداشتند.

عصر يكي از روزهاي دل انگيز پاييزي كه هوا
بسيار خوب و دل نشين بود، پري ناز
كمي دورتر ازخانه، با چند كودك
ديگر مشغول بازي بود.هواي خوب
پاييزي همراه با نشاط كودكي، آنها
را چنان سرگرم بازي کرده بود كه
گذشت زمان را فراموش كرده، و
يادشان رفته بود كه آنها اجازه
دارند، فقط حدود يك ساعت بازي
كنند و مي بايد زود به خانه
هايشان بر گردند.بدتر از اينها،
پري ناز، نه تنها دير كرده بود،
بلكه فراموش كرده بود كه مادرش به
او گفته، كه زود به خانه برگردد و
براي او شير گرم كند؛ چرا كه مادر
پري ناز سرماي بدي خورده بود و
پزشك به او گفته بود كه بايد چند
روزي آش و يا شير بخورد و در
رختخواب بماند و استراحت كند تا
خوب شود؛ بنابراین نمي توانست
خانه را ترك كند و به دنبال پري
ناز برود.

پري ناز و بچه هاي ديگر، هنوز دوست داشتند كه
بدوند. بدوند و همديگر را هل
بدهند. بخندند و بخندند.ساعت
ديگري گذشت.بچه ها به دليل
گوناگون: خستگي، گرسنگي و…
پس از خداحافظي از همديگر به خانه
هاي خود رفتند و پري ناز تنها شد.
با اين كه كودكان ديگر رفته بودند
و پري ناز تنها شده بود، هنوز شوق
بازي دراو زنده بود.دير كرد پري ناز، مادر بيمار او را خيلي
نگران و نارحت كرده بود به طوري
كه با همة بي حالي تصميم گرفت از
رختخواب بيرون بيايد و به جست
وجوي او برود. هوا داشت يواش يواش
تاريك مي شد.
|