|
صفحه-2

چند دقيقه ديگر نيز گذشت. پري ناز هنوز بي
خيال مشغول بازي بود كه ناگهان
صدايي شنيد كه شبيه بال زدن پرنده
كوچكي بود: آرام و بي قرار .پري
ناز به طرف برگشت، ازتعجب فرياد
كوتاهي كشيد.موجود زيبايي كه
همانند فرشتگان آسماني مهربان و
باشكوه بود رو به روش ايستاده
بود.با صورتي نوراني، لبخند زيبا،
موهايي شفاف و لباسي از تور سفيد
او كه بود؟
موجودي آسماني؟
پري يا فرشته؟
همزاد يا خيال؟
و يا يك رويا؟
هركه و يا هر چه كه بود، براي پري ناز، يك
نازپري بود. نازپري با صداي دل
نشين و آرامي گفت:
-خوب، پري ناز خانم، بازي خوش گذشت؟
پري ناز كه هنوز محو تماشاي زيبا روي مهربان
بود، پاسخي نداد.

ناز پري دوباره دوباره پرسيد: -خوب، پري ناز
خانم، خوب بازي كردي؟
باز پري نازجواب نداد.حيرت زده و… چند لحظه گذشت.
ناز پري گفت:-نازنين دختر!! نمي داني مادر
بيمارت چقدر نگران توست؟
درآن وقت، پري ناز از حيرت درآمده و آرامش
خود را باز يافته بود؛ در حالي كه
گونه هاش ازشرم سرخ شده بود، زير
لب گفت: -خداي من.چقدر دير كرده
ام، الان مادرم نگران من
است.نازپري كه متوجه دگرگوني حال
پري ناز شده بود با همان مهر باني
گفت:-بله خانم! او با تب و لرز
سرماخوردگي، براي پيدا كردن تو از
خانه بيرون خواهد آمد. و به سبب
همين كار، ممكن است بيشتر مريض
شود. پري ناز كه فهميده بود چه
كار بدي كرده است، درحالي كه
نگران مادرش شده بود با سرعت به
سوي خانه دويد.به چند متري خانه
شان رسيده بود كه مادرش با چهره
رنگ پريده، و در حالي كه اشك بر
سيماي پر مهرش جاري بود در خانه
را باز كرد.پري ناز لحظه اي بر
گشت و به چهره نوراني نازپري
نگريست.ناز پري از پشيماني پري
ناز خوشحال بود. دستش را به نشانه
خداحافظي تكان داد و به سرعت نور،
ناپديد شد. مادر پري ناز همانند
پرنده اي به سوي فرزند بال
گشود.اما چون به سبب سرماخوردگي
نمي توانست كودك خود را در آغوش
بكشد، قطره هاي اشكش ازچشمانش فرو
ريخت؛ اما اين قطهر ها با قطره
هاي پيشين تفاوت داشت.اين ها،
قطهر اشك هاي شادي بود كه با قطره
اشك هايي نگراني و اندوه مادر پري
ناز به هم پيوستند.
|