|
صفحه-1

روزي روزگاري، در خانه اي كوچك زن و شوهر
پيري با تنها پسرشان زندگي مي
كردند. اسم اين پسر حسن بود. حسن
كچل بود و يك موي توي سرش نبود.
مادر برايش قصه مي گفت و او به
قصه ي حسن كچل و دختر پادشاه
بيشتر علاقه داشت. حسن كم كم بزرگ
شد ولي دنبال هيچ كاري نمي رفت.
تنبل نبود. همه دنيايش رويا و
خيال بود. پارچه ي سفيدي روي سرش
مي بست. عبايي روي دوشش مي
انداخت. تسبيح به دست مي گرفت و
مي گفت:« من بايد داماد شاه بشم.
»مادرش
مي گفت:« آخه پسرم نه باباي
ثروتمندي داري و نه شغل و قيافه
اي! خيلي شانس داشته باشي بتوانم
يك دختر كچل برات پيدا كنم.» حسن
مي گفت:« مادر چه حرفها مي زني؟
شانس كه به پول داشتن و قيافه
نيست. مگر توي قصه ي خودت حسن كچل
همسر دختر پادشاده نشد؟ » هر چه
مادرش مي گفت زندگي واقعي با قصه
خيلي فرق دارد، حسن قبول نمي كرد.
مادرش مي گفت:« پسرم اگر اين
حرفها به گوش پادشاه برسه تيكه
بزرگت گوشته.» اما گوش حسن به اين
حرفها بدهكار نبود. توي كوچه و
بازار پيش بچه و بزرگ سينه را جلو
مي داد و مي گفت كه من بايد با
دختر پادشاه عروسي كنم.مردم به او
حسن ديوانه مي گفتند. بعضي اوقات
هم او را دست مي انداختند و مي
گفتند : « خبردار! اعليحضرت
والامقام، حسن كچل ديوانه وارد مي
شود.» در روزهاي جشن، حسن كچل روي
كدو تنبل بزرگي عكس صورت مي كشيد
و آن را روي سرش مي گذاشت و راه
مي رفت. مردم ازخنده روده بر مي
شدند، چون به نظر مي رسيد، يك نفر
با دو كله ي كچل راه مي رود. شهرت
حسن در شهر كوچكشان پيچيد و
بالاخره دختر پادشاه هم خبردار شد
كه برايش چنين خواستگاري پيدا شده
است؛ عصباني شد و از پدرش خواست،
پوست حسن كچل را بكند. پادشاه
وقتي فهميد حسن ديوانه است، دستور
داد او را به يك شهر دورتبعيد
كنند. ماموران نزد پدر حسن آمدند
و دستور دادند پسرش را به يك جاي
دور بفرستد. پدر حسن با غصه به
پسرش گفت:« پسرم آنقدر ديوانگي
كردي كه كار دستت داد. بايد از
اين شهر به يك جاي دور بروي.

ولي به هر شهر ديگري كه رسيدي عاقل باش و
ديگر ازاين حرفاها نزن.»حسن گفت:«
پدر، اين را بدان كه كچل ها شانس
دارند. در تاريخ هم گفته اند که
بيشتر شاهان كچل بوده اند.»پدرش
گفت:« خوب تو هم به دنبال شانس
خودت برو. درخانه ي ما كه شانس
نداشتي.شايد هم داشتي كه تا حالا
زنده مانده اي. حتماً به خاطر اين
بوده كه به تو لقب ديوانه داده
بودند.» حسن جواب داد: « اتفاقاً
بيشتر راهبران و شاهان تاريخ هم
ديوانه بوده اند. كمتر يك آدم
عاقل و دانشمند به حكومت رسيده،
مردم پشت سر كسي كه مثل خودشان
باشد سينه نمي زنند.»پدر گفت:«
بسه پسرم.من به اندازه ي كافي
نارحت هستم. ديگر از اين حرف ها
نزن. خدا يك عقل سالمي به تو
بدهد.»حسن مقداري آذوقه برداشت و
در تو بره اي ريخت، از مارش
خداحافظي كرد و راه بيابان را در
پيش گرفت. راه مي رفت و فكر مي
كرد كه كجاي كارش اشتباه بوده
است؟ چرا دختر پادشاه عاشق او
نشد. خسته و گرسنه و تشنه بود.

خورشيد به شدت مي تابيد. عرق از سر و صورش مي
ريخت. در اين موقع صدايي شنيد.
صدا مي گفت:« به من پيرمرد كمك
كنيد.» حسن به دنبال صدا، رفت و
رفت تا به سر چاهي رسيد. مردي
ازداخل چاه تقاضاي كمك مي كرد.
حسن كنار چاه رفت وگفت: « سلام
بابا، چه كاري مي تونم برات انجام
بدم؟.» صدا گفت:« خوب معلوم است،
كمك كن و من را از چاه در بياور.»
حسن پارچه ي سفيد روي سرش را باز
كرد و آن را داخل چاه فرستاد و
گفت:« بابا، اين را بگير تا تو را
بالا بكشم.»صدا ازداخل چاه گفت:«
خدا خيرت دهد جوان. آن را به كمرم
گره زده ام مرا بالا بكش.» حسن
خدا را ياد كرد و پارچه را بالا
كشيد. ولي به نظرش آمد كه خيلي
سبك است. فكر كرد كه گره ي پارچه
باز شده است. گفت:« دوباره پارچه
را پايين مي اندازم، اين كوله بار
محكم تر گره بزن.» صدا گفت:« نه
پسرم، گره باز نشده، بالا بكش.»
حسن پارچه را بالا كشيد و لحظه اي
بعد پيرمرد كوتوله اي جلويش
ايستاده بود. حسن سلام كرد و
پرسيد: « بابا پيرمرد داخل چاه چه
مي كردي؟»
|