|
صفحه-2

كوتوله گفت:« من شانس تو هستم. با تو از اين
طرف مي رفتم، حواسم نبود، داخل
چاه افتادم.» حسن پرسيد:« اسم شما
شانس است يا اين كه شانس من
هستي؟»كوتوله پاسخ داد:« من م
يخواهم با دختر پادشاه ازدواج كنم.مي توني
اين كار را بكني؟»كوتوله گفت:« من
به تو وسيله اي مي دهم كه بتوني
نظر پادشاه را جلب كني. بايد از
مغزت هم كمك بگيري و فريب نخوري.»
آن وقت كوتوله كيسه اي به حسن داد
و گفت:« با اين كيسه به شهر ديگري
غير ازشهر خودت برو. ازداخل اين
كيسه، هر جور ميوه اي كه اراده
كني، با هر اندازه كه بخواي،
بيرون مي آد.»حسن كيسه را گرفت.
تا خواست تشكر كند و بپرسد با
ميوه چگونه بايد نظر پادشاه را
جلب كند، كوتوله غيب شده بود.

حسن خوشحال به راه خود ادامه داد تا به شهري
رسيد. به ميوه فروشي رفت و قيمت
ميوه ها را سوال كرد. چند قدم
پايين تر مردي را ديد كه در مغازه
اي بيكار نشسته بود. جلو رفت و
سلام كرد و گفت:« آقا مثل اين كه
شما چيزي براي فروش نداريد؟»
پيرمرد گفت:« نه پسرم سرمايه اي
ندارم كه با آن چيزي خريد و فروش
كنم.»خلاصه
حسن با مختصر پولي كه داشت مغازه
را براي مدتي اجاره كرد. شب
همانجا خوابيد. كيسه را از جيب در
آوردو گفت:« ازهر نوع ميوه صد
كيلو مي خواهم.» انواع ميوه ها
ازدهانه ي كيسه بيرون آمد و مغازه
پر ازميوه هاي درجه يك شد. روز
بعد حسن ميوه ها را به نصف قيمت
ميوه فروشي هاي ديگر فروخت. هر
روز اين كار را ادامه مي داد و
ثروت عظيمي به دست آورد. آوازه ي
او به گوش پادشاه رسيد. كسي نمي
دانست كه اين همه ميوه هاي
رنگارنگ چه موقع در مغازه خالي مي
شود. پادشاه از او دعوت كرد كه در
پايتخت ميوه فروشي داير كند. حسن
هم ازدختر پادشاه خواستگاري كرد و
در خواست كرد او براي مذاكره نزد
حسن بيايد.

دختر پادشاه كه وصف حسن را شنيده بود نزد حسن
آمد و درخانه اي بزرگ مهمان او شد. اين كه حسن
كچل بود، دختر پادشاه به روي خودش نياورد و با
احترام با او برخورد كرد و گفت:« شما مرد
بزرگي هستيد، من حاضرم با شما ازداوج كنم، ولي
من و پادشاه مايليم بدانيم شما اين همه ميو ه
هاي رنگارنگ را از كدام باغ تهيه مي كنيد؟دوست
دارم قبل از ازدواج در باغ هاي شما قدم بزنم و
لذت ببرم.»حسن گفت:« اين يك راز است، بعد از
ازدواج همه چيز را به شما خواهم گفت.»دختر
پادشاه اصرار كرد كه زن و شوهر بايد با يكديگر
يكرنگ باشند و قبل از ازدواج همه چيز يكديگر
را بدانند. حسن داستان خود را گفت. دختر
پادشاه وقتي كه فهيمد او همان حسن كچل است،
كيسه را از حسن گرفت و دستور داد كتك مفصلي به
او بزنند و او را از شهر بيرون كنند.
|