تماس با ما

نقشه سایت

تبلیغات در سایت

صفحه اصلی

 
   

    کودکان »»  داستان »» حسن کچل و کوتوله مهربان

 

 تالیف : هوشنگ اشترانی

 

صفحه-2

 

كوتوله گفت:« من شانس تو هستم. با تو از اين طرف مي رفتم، حواسم نبود، داخل چاه افتادم.» حسن پرسيد:« اسم شما شانس است يا اين كه شانس من هستي؟»كوتوله پاسخ داد:« من م يخواهم با دختر پادشاه ازدواج كنم.مي توني اين كار را بكني؟»كوتوله گفت:« من به تو وسيله اي مي دهم كه بتوني نظر پادشاه را جلب كني. بايد از مغزت هم كمك بگيري و فريب نخوري.» آن وقت كوتوله كيسه اي به حسن داد و گفت:« با اين كيسه به شهر ديگري غير ازشهر خودت برو. ازداخل اين كيسه، هر جور ميوه اي كه اراده كني، با هر اندازه كه بخواي، بيرون مي آد.»حسن كيسه را گرفت. تا خواست تشكر كند و بپرسد با ميوه چگونه بايد نظر پادشاه را جلب كند، كوتوله غيب شده بود.

 

حسن خوشحال به راه خود ادامه داد تا به شهري رسيد. به ميوه فروشي رفت و قيمت ميوه ها را سوال كرد. چند قدم پايين تر مردي را ديد كه در مغازه اي بيكار نشسته بود. جلو رفت و سلام كرد و گفت:« آقا مثل اين كه شما چيزي براي فروش نداريد؟» پيرمرد گفت:« نه پسرم سرمايه اي ندارم كه با آن چيزي خريد  و فروش كنم.»خلاصه حسن با مختصر پولي كه داشت مغازه را براي مدتي اجاره كرد. شب همانجا خوابيد. كيسه را از جيب در آوردو گفت:« ازهر نوع ميوه صد كيلو مي خواهم.» انواع ميوه ها ازدهانه ي كيسه بيرون آمد و مغازه پر ازميوه هاي درجه يك شد. روز بعد حسن ميوه ها را به نصف قيمت ميوه فروشي هاي ديگر فروخت. هر روز اين كار را ادامه مي داد و ثروت عظيمي به دست آورد. آوازه ي او به گوش پادشاه رسيد. كسي نمي دانست كه اين همه ميوه هاي رنگارنگ چه موقع در مغازه خالي مي شود. پادشاه از او دعوت كرد كه در پايتخت ميوه فروشي داير كند. حسن هم ازدختر پادشاه خواستگاري كرد و در خواست كرد او براي مذاكره نزد حسن بيايد.

 

دختر پادشاه كه وصف حسن را شنيده بود نزد حسن آمد و درخانه اي بزرگ مهمان او شد. اين كه حسن كچل بود، دختر پادشاه به روي خودش نياورد و با احترام با او برخورد كرد و گفت:« شما مرد بزرگي هستيد، من حاضرم با شما ازداوج كنم، ولي من و پادشاه مايليم بدانيم شما اين همه ميو ه هاي رنگارنگ را از كدام باغ تهيه مي كنيد؟دوست دارم قبل از ازدواج در باغ هاي شما قدم بزنم و لذت ببرم.»حسن گفت:« اين يك راز است، بعد از ازدواج همه چيز را به شما خواهم گفت.»دختر پادشاه اصرار كرد كه زن و شوهر بايد با يكديگر يكرنگ باشند و قبل از ازدواج همه چيز يكديگر را بدانند. حسن داستان خود را گفت. دختر پادشاه وقتي كه فهيمد او همان حسن كچل است، كيسه را از حسن گرفت و دستور داد كتك مفصلي به او بزنند و او را از شهر بيرون كنند.

 

صفحه قبل   صفحه بعد

 
   
       
 

   
   

دانستنیهای زندگی

خانه آرایی

هنر خانه داری

آیین زندگی:

ســــــــاخت عروسـک

فلش کلیپ

بازیهای آنلاین

دانلود بازی

بازی و سرگرمی :

احکام

دعا و زیارت

حکایت های آموزنده

قرآن کریم

مذهبی:

سینما و موسیقی

ویژه

ورزشی

حوادث

 ایران و جهان

اقتصادی

اخبار

مکمل ورزشی

دانستنیهای پزشکی

گیاهان دارویی

پزشکی:

گفتگــــــــــــو با هـــــنرمندان

بازیگرشناسی

گالری هنرمندان

سینما و موسیقی:

سوتی های شخصیتهای معــــــــــروف

کاریکاتور هنرپیشه ها

داستانهای ملانصرالدین

تصاویر خنده دار و جالب

شوخی های کامپیوتری

طنز و لبخند:

طالع بینـــــی چــــــــــینی

طالع بینی مصری

طالع بینی هندی

طالع بینی خواب

طالع بینی نوین

طالع بینی ازدواج

طالع بینی شخصی

طالع بینی:

نقاشـــــی

داستانهای کودکان

شعرهای کودکانه

کودکان:

فال لاک پشت

تعبیر خواب

فال انبیاء

فال هفته

فال چوب

فال حافظ

فالنامه:

آموزش برنامـــــه های کامـــــــــــپیوتر

آموزش آشپزی و شیرینی پزی

آموزش گلهای بلندر

آموزش عروس سازی مدرن

آموزش شمع سازی

آموزشی:

برنامه های موبایل

دیکشنری آنلاین

خواندنی و آموختنی

کارت تبریک

گالری تصاویر

کودکان

رادیو و تلویزیون

تالار گفتگو

دانلود برنامه

مختلف:

داستانهای هیجانی

داستانهای ایرانی

داستان:

جهان عجایب

دانستنیهای علمی

بیوگرافی دانشمندان

اخبار علمی

دانستنیها:

 

 این سایت متعلق به شرکت فرهنگ سازان می باشد هرگونه کپی برداری از مطالب غیر مجاز می باشد

Copyright  2005 - 2006 JADIDTARIN All rights reserved