|
صفحه-1

روزگاری در یک سرزمین دور افتاده
شاهزاده جوان و زیبایی در یک قلعه
قشنگ زندگی می کرد . شاهزاده هر
چه آرزو می کرد به دست می آورد ،
ولی او ظالم و خود خواه بود . در
یک شب سرد پیرزن فقیری که به
دنبال پناهگاهی می گشت به قلعه
آمد ، اما شاهزاده زشتی او را
مسخره کرد و پیرزن را از در راند
.
پیرزن که در واقع جادوگر بود
تصمیم گرفت درس عبرتی به شاهزاده
بدهد و او را به شکل یک حیوان زشت
و بد ترکیب در آورد و قلعه را با
تمام ساکنانش طلسم کرد . ولی دو
هدیه هم برای شاهزاده به جا گذاشت
: یک آینه سحر آمیز که می توانست
با آ« دنیای اطرافش را ببیند و
دیگری یک غنچه رز جادویی .

طلسم فقط در صورتی باطل می شد که
شاهزاده یاد بگیرد چگونه دیگری را
دوست داشته باشد و عشق او را به
خود جلب کند وگر نه همیشه زشت می
ماند . در یک روستا در نزدیکی آن
قلعه دختری دوست داشتنی به نام
بلی با پدرش زندگی می کرد . پدر
او موریس نام داشت و یک مخترع بود
. بلی دختری مهربان و نجیب و
بسیار زیبا بود .
وقتی گاستون ، زیبا ترین و
مغرورترین مرد روستا تصمیم گرفت
با بلی ازدواج کند او درخواستش
را رد کرد ،

چرا که به نظر بلی او کرد متکبری
بود و لیاقت وی را نداشت . روزی
پدر بلی سوار بر اسب با وفایش به
نام فیلیپ شد تا آخرین اختراعش را
برای عرضه در نمایشگاه ببرد .
آنها وقتی از میان جنگل گذشتند مه
سردی پایین آمد و آنها ناپدید
شدند . ناگهان موریس و فیلیپ صدای
زوزه گرگها را شنیدند . فیلیپ که
وحشت زده بود شیحه ای کشید و از
جا پرید و موریس به پایین پرت شد
اسب از شدت ترس پا به فرار گذاشت
و موریس مجبور شد خودش به تنهایی
راهش را ادامه دهد که ناگهان پای
او لیز خورد و به پایین تپه ای
افتاد و خود را در مقابل قلعه
بزرگی یافت و به خیال آنکه درون
قلعه در امان خواهد بود وارد قلعه
شد .
|