|
صفحه-2

آقای موریس از خوش آمد گویی اشیای
طلسم شده شگفت زده شد . آقای
شمعدان خانم ساعت ، قوری و پسرش .
آنها همگی مشتاق بودند موریس را
کمک کنند ولی از ارباب خود شان می
ترسیدند زیرا او اجازه نمی داد
هیچ مهمانی وارد قلعه بشود . در
همین موقع ارباب زشت وارد شد و با
خشم فریاد زد : غریبه ها حق آمدن
به اینجا را ندارند . سپس او را
گرفت و زندانی کرد . وقتی فیلیپ
تنها به خانه برگشت بلی فهمید که
باید برای پدرش اتفاقی افتاده
باشد و سوار بر فیلیپ شد و به او
گفت مرا پیش پدرم ببر .

فیلیپ وفادار ، با وجود خستگی
اطاعت کرد و بلی را به قلعه ارباب
زشت برد بلی داخل قلعه شد و پس از
مدتی سرگردانی در دالانهای قلعه
پدرش را ترسیده بود و می لرزید ،
درون سلول کوچکی پیدا کرد .
ناگهان صدای خشنی را شنید که گفت
او زندانی من است . بلی با شجاعت
گفت : اجازه بدهید تا پدرم برود .
شما می توانید مرا به جای او نگه
دارید .

آن حیوان زشت قبول کرد و گفت : ولی باید قول
بدهی تا برای همیشه اینجا بمانی . بلی نیز
پذیرفت و بدین ترتیب پدرش آزاد شد .
بلی از وضع اتاق حیوان زشت خشکش زد . اطاق
بسیار کثیف و پر از لباسهای پاره و اشیای
شکسته بود . تنها چیز زیبا ، آن غنچه جادویی
در زیر اتاقک بلوری بود . بلی وقتی خواست به
گل دست بزند آن حیوان زشت با عصبانیت فریاد
کشید : تو با چه جراتی به اطاقم آمدی ! فورا
برو بیرون ! بلی بر خلاف قولش برای ماندن در
قلعه ، در آن شب برفی از آنجا گریخت .
|