|
صفحه-1

روزگاری ، کشاورز فقیری بود که زن
و یک پسر تنبل به نام جک داشت
.روزی که کشاورز مرد ، فقط یک گاو
برای خانواده اش به جا گذاشت . جک
و مادرش با شیری که گاو می داد
زندگی می کردند . آنها هر روز صبح
شیر را به بازار می بردند و می
فروختند . اما یک روز صبح ، گاو
دیگر شیر نداد و آنها دیگر پولی
نداشتند که حتی یک قرص نان بخرند
.

مادر جک به جک گفت : « برو گاو را
بفروش و با پول آن مقداری دانه
بخر تا آنها را بکاریم . »
بنابراین جک به بازار رفت . در
بین راه پیرمردی را دید که به او
گفت : « جک گاوت را در برابر این
لوبیای سحرآمیز به من می فروشی ؟
» جک چنین پیشنهاد ناچیزی را رد
کرد ، اما پیرمرد گفت : « اگر
امشب این لوبیا را بکاری ، تا صبح
آن قدر رشد می کند که سر به آسمان
می کشد . » جک از فکر پیرمرد خوشش
آمد و گاوش را با لوبیای سحرآمیز
عوض کرد .
وقتی به خانه بازگشت ، مادرش
فریاد کشید : « چقدر نادانی !
حالا از گرسنگی می میریم . » و
بعد از این حرف ، لوبیا را از
پنجره به بیرون انداخت .

صبح روز بعد جک از خواب برخواست و
از خانه بیرون رفتد و با تعجب
ساقه لوبیای عظیمی را دید که بالا
و بالا رفته و به ابرها رسیده است
. پیرمرد راست گفته بود . جک دلش
می خواست از ساقه لوبیا بالا برود
و ببیند تا کجا بالا رفته است .
بنابراین شروع به بالا رفتن کرد و
همین طور بالا رفت ...وقتی
به پایین نگاه کرد از این که چقدر
بالا رفته شگفت زده شد ولی همچنان
به بالا رفتن ادامه داد و بالا
رفت تا این که سرانجام به ابرها
رسید .
|