|
صفحه-2

در آنجا قصر سنگی بزرگی یافت . به
طرف قصر رفت و جلوی در با خانم
بسیار بزرگی روبرو شد . جک
مودبانه به زن گفت : « ممکن است
لطفا مقداری غذا به من بدهید ؟ »
زن گفت : « به نظر می رسد پسر
خوبی باشی . بیا توی قصر تا به تو
چیزی بدهم . »

بدین ترتیب جک وارد آشپزخانه قصر
شد . اما به زودی قصر شروع به
لرزیدن کرد . تامپ ! تامپ ! تامپ!
زن گفت : « زود باش ! بپر بیا
اینجا ! » و با عجله جک را به
داخل بخاری دیواری هل داد . جک
دزدکی به بیرون نگاهی انداخت و
غول بزرگی را دید . غول همین که
به آشپزخانه یورش برد نعره کشید :
« بوی چی می آید ؟ » زن پاسخ داد
: « شاید بوی پس مانده های همان
گوشتی باشد که ناهار دیروز باقی
مانده . »

غول با شنیدن اینجواب قانع شد و پشت میز نشست
و غذایی که زنش برایش درست کرده بود خورد .
هنگامی که غول غذایش را تمام کرد مشغول شمردن
سکه های طلایی که در آن روز دزدیده بود ، شد و
به زودی به خواب فرو رفت و خروپف او سراسر قصر
را به لرزه درآورد . جک از توی بخاری دیواری
بیرون خزید ، یکی از کیسه های طلا را قاپید و
تلوتلو خوران به طرف ساقه لوبیا دوید . از آن
پایین رفت ... تا این که صحیح و سالم به باغچه
خودشان رسید . جک و مادرش مدتی با آن طلا ها
گذران زندگی کردند و هنگامی که طلاها تغریبا
تمام شده بود ، جک دوباره از ساقه لوبیا بالا
رفت .
|