|
صفحه-1

سالها پیش ، دهکده کوچکی بود به
ناک « آونلی » . در این دهکده
برادر و خواهری زندگی می کردند .
برادر ماتیو و خواهرش که ماریلا
نام داشت . آنها با اینکه پیر شده
بودند ، فرزندی نداشتند . برای
همین تصمیم گرفتند تا از پرورشگاه
پسری بگیرند و او را به فرزندی
قبول کنند . از دوستشان خواهش
کردند و او قول داد پسری برایشان
پیدا کند و به آونلی بفرستد .
روزی که ماتیو به ایستگاه قطار
رفت تا پسرک را به خانه ببرد ، با
تعجب دید که دختر بچه ای با صورت
کک مکی و موهای بلند قرمز ، آنجا
ایستاده است . وقتی دخترک ماتیو
را دید ، با خوشحال گفت : « عمو
ماتیو ! آمدید ! من « آنی » هستم
. خوشحالم که مرا به فرزندی قبول
کردید . » ماتیو که منتظر دیدن
پسر بچه ای بود ، با تعجب گفت : «
ما که پسر خواسته بودیم ، چرا تو
را فرستاده اند ! کار کشاورزی
برای دختر کوچکی مثل تو سخت است .
» اما آنی آنقدر خوشحال بود که
گفت : « من حاضرم هر کار سختی را
انجام دهم ! » آنی و ماتیو سوار
کالسکه شدند تا به خانه بروند .
بهار بود و درختان کنار جاده پر
از شکوفه های سفید بودند . آنی با
خوشحالی فریاد زد : « آی خدای من
جاده سفید شادی ! »

آقای ماتیو که از دیدن دخترک
ناراحت شده بود ، کم کم با شنیدن
حرفهای شیرین او ، اوقاتش شیرین
شد و از او خوشش آمد . مخصوصا از
اسم گذاری روی آن جاده . وقتی
کالسکه به خانه رسید ، نوبت
ماریلا بود که از دیدن آنی تعجب
کند . او هم ناراحت شد و به
برادرش گفت : « این دختر بچه را
از کجا آوردی ! » آنی که از شنیدن
این حرف ناراحت شده بود ، به گریه
افتاد و گفت : « یعنی نمی خواهید
من را نگه دارید ! » روز بعد
ماریلا دست آنی را گرفت و او را
به خانه خانم دیگری برد تا آنی را
به پرورشگاه برگرداند . این کار
آنی را به گریه انداخت .آنی که
دید ممکن است او را به پرورشگاه
برگردانند ، خیلی گریه کرد . خانم
ماریلا هم دلش به حال او سوخت و
تصمیم گرفت او را به فرزندی قبول
کند . به طرف آنی رفت، با مهربانی
دستی به سرش کشید . گفت : « گریه
نکن کوچولوی من ! تو همین جا می
مانی ، تو دختر کوچک من می شوی !
خودم از تو نگهداری می کنم . »

بعد ماریلا دست آنی را گرفت و با
هم به طرف خانه رفتند . آنی که از
حرفهای ماریلا خوشحال شده بود ،
شروع کرد به شیرین زبانی آن قدر
حرفهای شیرین زد که ماریلا هم به
خنده افتاد . نزدیک خانه که
رسیدند ، آنی گفت : « خیلی خیلی
از شما متشکرم . ممنونم که مرا از
آن وضع نجات دادید . قول می دهم
که دختر خوبی باشم و در کارها به
شما کمک کنم . » ماتیو ، ماریلا و
آنی زندگی تازه ای را شروع کردند
. آنی به قولی که داده بود عمل
کرد و در همه کارها به آنها کمک
می کرد . هم در کارهای خانه و هم
در کارهای مزرعه .در همسایگی آقای
ماتیو و خانم ماریلا ، خانواده
دیگری زندگی می کردند . آنها دختر
کوچکی داشتند به نام دیانا .
دیانا در شهر به مدرسه می رفت و
چند هفته ای بود که به دهکده
برگشته بود تا پدر و مادرش را
ببیند .ماریلا ، آنی را به خانه
همسایه برد تا با دختر آنها دوست
شود و با او بازی کند . آنی از
دیدن دیانا خوشحال شد . خیلی زود
دو دختر بچه دوستان صمیمی شدند و
هر روز با هم بازی می کردند .
وقتی مدرسه ها باز شد ، هر دو با
هم به مدرسه می رفتند .
|