|
صفحه-2

دیانا و آنی هر روزو به مدرسه می
رفتند و با هم به خانه بر می
گشتند . در کلاس آنها پسری بود به
نام گیلبرت . گیلبرت پشت سر آنی
می نشست . او پسر بازیگوش و
شیطانی بود و سر به سر بچه ها می
گذاشت . روزی قبل از اینکه معلم
به کلاس بیاید ، رو به آنی گفت :
« اینها موی تو است یا هویج !»
آنی از شنیدن این شوخی ، خیلی
عصبانی شد و با تخته زیر دستی اش
به سر گیلبرت کوبید . گیلبرت که
متوجه اشتباهنش شده بود ، عذر
خواهی کرد. اما آنی به حرف او
توجهی نکرد و گفت : « اینجا کلاس
درس است نه جای شوخی و بی ادبی .
کسی هم که بی ادب باشد باید تنبیه
شود . » روزی از روزها دیانا به
خانه آنی رفت ، تا مثل همیشه با
هم بازی کنند ، اما آنی اشتباها
شربتی به دیانا داد که او را
مسموم کرد . حال دیانا بهم خورد و
دلش درد گرفت . آنی دیانای بیمار
را به خانه شان برد . فردای آن
روز دسته گلی خرید و به خانه
دیانا رفت تا حال او را بپرسد .
اما مادر دیانا از اشتباه آنی
آنقدر ناراحت شده بود که او را به
خانه شان راه نداد و گفت : « ار
اینجا برو ! دیانا به دوست سر به
هوا و بی ادبی مثل تو احتیاج
ندارد . »

بعد در خانه را محکم بست و به
داخل خانه رفت . آنی خیلی ناراحت
شد و از اینکه بهترین دوستش را از
دست داده بود گریه کرد . از آن
ماجرا مدتها گذشت . پاییز گذشت و
زمستان رسید . برف همه جا را سفید
کرد . روزی از روزها ، ماریلا به
دهکده همسایه رفت تا یکی از
دوستانش را ببیند . آنی و ماتیو
تنها بودند .شب بود و آنها آماده
می شدند تا بخوابند . ناگهان کسی
در زد و وقتی در را باز کردند ،
دیانا پشت در بود . دیانا با
ناراحتی گفت : « آنی کمکم کن ،
خواهرم تب دارد . پدر و مادرم به
شهر رفته اند و من نمی دانم چکار
کنم . » آنی همراه دیانا به خانه
آنها رفت و ماتیو هم برای آوردن
دکتر ، کالسکه را به راه انداخت .
آنی خواهر دیانا را پاشویه کرد ،
دستمال خیس روی پیشانیش گذاشت تا
تبش پایین بیاید . وقتی دکتر آمد
با دیدن کارهای آنی ، به او آفرین
گفت . چون تب بیمار پایین آمده
بود . وقتی مادر دیانا از شهر
برگشت و شنید که آنی جان دخترش را
نجات داده است ، به خانه آنها رفت
. از او تشکر کردو از رفتار گذشته
اش عذرخواهی کرد . بعد هم آنها را
برای خوردن شام دعوت کرد .

آنی با کمک دوستان همکلاسی اش ، نمایشنامه ای
را تمرین می کردند . یکی از نقش های نمایش
مربوط به دختری بود که دهکده اش در خطر بود ،
به تنهایی سوار قایق شد و از رودخانه خروشان
می گذشت و برای مردم دهکده اش کمک می آورد .
چون اجرای این نقش کار خطر ناکی بود هیچ یک از
بچه ها آن را قبول نکردند . اما آنی آن را
پذیرفت . روز اجرای نمایش ، سعی کرد ترس را
فراموش کند و نقش خود را خوب اجرا کند . . او
به تنهایی سوار قایق شد و راه افتاد .هر چه از
ساحل رودخانه دورتر می شد ، ترس او هم بیشتر
می شد . وقتی به وسط رودخانه رسید ، دید قایقش
پر از آب است . آنی که خیلی ترسیده بود بلند
شد و با دقت کف قایق را نگاه کرد . بله قایق
سوراخ بود و آب وارد آن می شد . آنی با صدای
بلند فریاد زد و کمک خواست ، چون لحظه لحظه
قایق سنگین تر می شد و ته آب می رفت اما هر چه
آنی فریاد زد و کمک خواست ، صدایش به بچه ها
نرسید .
|