|
صفحه-1

ليدي سگ كوچك شادي بود كه در يك خانه بزرگ با
آقا و خانم جيم زندگي مي كرد.
يك روز اين سگ كوچولوي با مزه
فهميد كه خداوند به زودي به آقا و
خانم جيم فرزندي خواهد داد.
ليدي نمي دانست كه اگر بچه اي به
جمع آن خانواده كوچك اضافه شود
همه چيز عوض و متفاوت خواهد شد.

در همين روزها بود كه ليدي با يك
سگ ديگربه نام ترمپ آشنا شد كه
هيچ خانه و خانوده و صاحبي نداشت
او به هر كجا كه مي خواست مي رفت
و هر كاري كه او را خوشحال مي كرد
انجام مي داد.در يكي از ديدار
هايشان، ترمپ كه روي صحبتش با
ليدي و دوستان او (چاك و
ترستي)بود گفت: باور كنيد ورود
بچه ها به جمع خانواده اي همه چيز
را دگرگون خواهد كرد.وقتي بچه
بيايد به جز دردسر نبايد انتظار
چيز ديگري را داشت . اگر باور
نداريد صبر كنيد آنوقت خودتان
متوجه خواهيد شد.

اما واقعيت اين بود كه ترمپ
اشتباه ميكرد وقتي نوزاد تازه
رسيده قدم به خانه گرم خانواده
جيم گذاشت ليدي احساس كرد كه بايد
از يك موجود زيبا، دوست داشتني و
جالب مواظبت و نگهداري كند. چند
هفته بعد آقا و خانم جيم مجبور
شدند براي مسافرتي كوتاه ازخانه
بروند. به همين منظور سارا به آن
خانه آمد تا ازبچه مراقبت كند.
قبل از حركت، آقاي جيم به ليدي
گفت: كه ازاو مي خواهد به عمه
سارا درنگهداري ازآن بچه كمك كند.
|