|
صفحه-2

البته عمه سارا هم گربه هاي كوچكش
را همراه خود آورد بود. كه اين
گربه ها وليدي باعث بروز دردسرهاي
زيادي مي شدند. ليدي مدام به گربه
ها پارس مي كرد اما به هر حال
آنها رفتارشان را عوض نمي كردند.
همين مشكلات باعث مي شد عمه سارا
سر ليدي داد و فرياد كند و او را
مورد سرزنش قرار دهد. عمه سارا
فكر مي كرد كه ليدي قصد دارد به
گربه هاي كوچك او آسيب برساند به
همين خاطر رو به ليدي كرد و گفت:
بايد براي تو پوزه بند بخرم.او
ليدي ر ا با خود به مغازه مخصوص
اجناس حيوانات خانگي برد و يك
پوزه بند برايش خريد. البته پوزه
بند بزرگتر و سنگينتر ازآن چيزي
بود كه ليدي بتواند آن را تحمل
كند پس تصميم گرفت از آنجا فرار
كند. آن قدر دويد و دويد تا
كاملاً از آن خانه دور شد.

هنگامي كه لحظه اي ايستاد تا نفسي
تازه كند فهميد كه به قسمت عجيب و
وحشتناكي ازشهر آمده است و توسط
چندين سگ بدجنس و گرسنه محاصره
شده است.در همان لحظه دوست قديمي
اش، ترمپ، به كمك او شتافت. با
مشاهده اين كه ليدي در خطر است،
ترمپ سعي كرد با آن سگهاي ولگرد
مبارزه كند و آنها را آنقدر دنبال
كند تا دست ازآزار و اذيت ليدي
بردارند.هنگامي كه سگهاي ولگرد
حسابي تنبيه شدند ترمپ نيز آنها
را رها كرد و به نزد ليدي بازگشت.
با مشاهده او كه پوزه بندي به
صورت بسته بود آهي كشيد و گفت:
طفلكي ليدي كوچولو! او ليدي را به
باغ وحشي برد و جائي كه سگ آبي مي
توانست به دقت بندهاي پوزه بند را
بجود و ليدي را رها كند.

بعد از آن، ترمپ ازليدي خواست كه با هم به
ديدن يكي از جاهاي زيبائي بروند كه بسيار مورد
علاقه ترمپ بود.هر دوي آنها آنقدر گرسنه بودند
كه ظرف مدت كوتاهي يك بشقاب غذاي زياد را تمام
كردند. سرانجام بعد از اينكه به آهستگي با هم
قدم مي زدند و راجع به اتفاقاتي كه بر آنها
گذشته بود با هم صحبت مي كردند ليدي به ترمپ
گفت كه بايد به خانه برگردد زيرا به خانم و
آقاي جيم قول داده است تا از بچة آنها مراقبت
كند ترمپ هم در پاسخ گفت: باشه اما بگذار قبلش
كمي با هم به پارك برويم و بازي كنيم.
|