|
صفحه-1

روزي روزگاري ، مورچه كوچولويي
بود كه در گوشه اي از جنگل زندگي
مي كرد . خانه مورچه كوچولو داخل
يك تكه چوب خشك بود . مورچه
كوچولو از خانه اش بيرون مي آمد
تا براي خودش غذا پيدا كند .
گاهي قارچ جمع مي كرد و گاهي هم
يك دانه يا تخم گل پيدا مي كرد

روزي از روزها وقتي مورچه كوچولو در كنار
خانه اش دنبال غذا مي گشت ،
ناگهان سرو صدايي بلند شد و يك
تكه چوب ، روي سر مورچه افتاد .
آه و ناله مي كرد و كمك مي خواست
اما كسي به كمكش نيامد . مورچه
خيلي تلاش كرد تا خودش را از زير
ان تكه چوب بيرون اورد ، اما وقتي
بيرون امد ، موجود عجيبي را ديد
كه از داخل تكه چوب سر درآورده
بود .

مورچه كوچولو كه هم ترسيده بود و هم بدنش
درد گرفته بود ، بلند شد و به طرف
ان موجود عجيب رفت ،شاخك هاي ان
جانور را گرفت و گفت : «تو اينجا
چه كار مي كني ؟ مگر نمي داني كه
اينجا خانه من است و تو حق نداري
وارد خانه من بشوي ؟ مي خواهي
خانه ام را خراب كن
|