|
صفحه-2

آن موجود عجيب گفت :من كرم تنهايي هستم ،
نمي دانستم اينجا خانه توست .
اصلاًهم دلم نمي خواست كه تو را
اذيت كنم . من هم در اين تكه چوب
به دنيا امده ام و حالا بايد همين
جا زندگي كنم اگر كمكم كني و كمي
چوب به من بدهي كاري به كارت
ندارم خيلي هم ازت ممنون مي شوم.»

مورچه كوچولو دلش سوخت ، كمي چوب جلوي كرم
چاقالو ريخت و گفت : «اگر قول
بدهي كه خانه مرا خراب نكني ، من
هم كاري به كارت ندارم ؛ حتي كمكت
هم مي كنم »
كرم چاقالو گفت : «بله اين طوري بهتر است .
نه تو تنها مي ماني و نه من !»

كرم چاقالو شروع كرد به خوردن تكه هاي چوب .
هر روز كه مي گذشت كرم بزرگ تر و چاق تر مي شد
مورچه كوچولو كه از پرخوري كرم چاقالو تعجب
كرده بود ، فقط او را نگاه مي كرد . اما
خوشحال بود كه همسايه اي پيدا كرده و ديگر
تنها نيست
|