|
صفحه-1

روزي روزگاري در دهكده ي كوچك ، آسياباني بود
كه الاغي داشت . سالها الاغ براي
آسيابان كار كرده بود و بارهاي
سنگين را از اينجا به آنجا برده
بود . ولي حالا پير شده و نمي
توانست بار بكشد .روزي
از روزها آسيابان الاغ را از
خانه اش بيرون كرد و گفت : « برو
هر جا كه دلت مي خواهد . من ديگر
علف مفت به تو نمي دهم .» الاغ
بيچاره تا شب اين طرف و ان طرف
رفت . ديگر خسته و گرسنه شده بود
با خود گفت : « بايد از اينجا
بروم و براي خودم چيزي پيدا كنم و
بخورم »

الاغ از دهكده بيرون رفت . از آسيابان و
آسيابش دور شد . كنار درخت پيري
رسيد كه شاخه هايش شكسته بود و
چند شاخه تازه از روي تنه اش
جوانه زده بود .كنار درخت پر از
علهاي سبز و تازه بود . الاغ
گرسنه تا انجا كه شكمش جا داشت
علف خورد و سير شد بعد با خود گفت
: « زياد بد هم نشد . حالا ديگر
بار نمي برم و منت آسيابان نمي
كشم »و راه افتاد و رفت و رفت تا
اينكه چشمش به سگي افتاد كه تنها
و غمگين كنار جاده نشسته بود .
الاغ گفت : « سلام دوست من چرا
تنها نشسته اي ؟، چرا اين قدر
غمگين و ناراحتي؟ »سگ اهي كشيد و
گفت : « دست به دلم نگذار كه
خيلي ناراحتم !» الاغ پرسيد :
«آخر براي چي ؟»

سگ گفت : «سالهاي سال براي صاحبم كار كردم .
همراهش مي رفتم آن قدر اين طرف و
ان طرف مي دويدم كه خسته و
كوفته به خانه بر مي گشتم . اما
دیروز که ما به شكار رفته بوديم .
گرگي سر راهمان را گرفت و من كه
پير شده ام نتوانستم جلويش بايستم
و با او بجنگم . صاحبم كه از گرگ
ترسيده بود ، همه تقصيرها را
گردن من انداخت و امروز مرا از
خانه اش بيرون كرد و گفت : « برو
هر جا دلت مي خواهد . من با تو
كاري ندارم .» من هم امدم بيرون .
حالا نمي دانم كجا بروم و چه
خاكي به سرم كنم .»الاغ
گفت : « غصه نخور كه خدا بزرگ است
و كسي را بي پناه نمي گذارد .
بيا دو تايي برويم ، جاي مناسبي
پيدا كنيم و زندگي كنيم .»
|