|
صفحه-2

انها راه افتادند . رفتند و رفتند ، تا
رسيدند به گربه اي كه تنها و
غمگين روي كنده درختي نشسته بود
. نزديك گربه كه رسيدند، سلام
كردند . الاغ پرسيد «چي شده ؟
جرا اين قدر غمگيني ؟ »گربه گفت :
« بايد غمگين باشم . سالها در
خانه صاحبم موش گرفتم و خدمت
كردم . ولي حالا كه پير شده ام ،
او گربه ديگري اورده و مرا از
خانه بيرون انداخته است . مي
گوييد غمگين نباشم ؟»
الاغ گفت : « ما هم مثل تو هستيم . بيا با هم
برويم ، ببينيم خدا چه مي خواهد ؟
»
گربه هم قبول كرد و دنبال انها راه افتاد تا
بروند و جاي خوبي براي زندگي پيدا
كنند .

آنها رفتند و رفتند تا به خروسي رسيدند .
خروس روي سر در خانه اي ايستاده
بود و با صداي غمگيني قوقولي قوقو
مي كرد . الاغ جلو رفت ، سلام كرد
و گفت : «خروس جان ، چه مشكلي
داري كه اين قدر غمگين اواز مي
خواني ؟»
خروس گفت : روزگاری من سحرخیز ترین خروس
آبادی بودم . هر شب سحر بیدار
میشدم و آنقدر آواز می خواندم که
همه را بیدار می کردم . اما
حالاپیر شده ام و گاهی خواب می
مانم صاحبم می خواهد سر من را
ببرد و گوشتم را بپزد و بخورد .
الغ گفت : « ممکن است تو پیر شده باشی و
نتوانی سحر بيدار شوی . ولي هنوز
صدايت زيبا و خوش اهنگ است . مي
تواني از اين صدا استفاده كني با
ما بيا . مي رويم جاي مناسبي پيدا
مي كنيم و به خوشي روزگار مي
گذرانيم .

خروس هم قبول كرد و دنبال انها راه افتاد .كم
كم هوا تاريك شد و انها مجبور شدند كنار درختي
توقف كنند . سگ و الاغ كنار درخت خوابيدند .
اما گربه و خروس رفتند بالاي درخت و روش شاخه
هاي ان نشستند . از گرسنگي خوابشان نمي برد و
دور بر را نگاه مي كردند ناگهان خروس گفت : «
من از دور نوري را مي بينم . انگار كلبه اي
است بيايد برويم انجا شايد چيزي پيدا كنيم و
بخوريم . » الاغ و سگ هم قبول كردند و دوباره
راه افتادند رفتند و رفتند تا به كلبه رسيدند
از پشت پنجره ان به داخل نگاه كردند روي ميز
غذاهاي زيادي بود و چهار مرد دور ميز نشسته
بودند و غذا مي خوردند . كنار دست انها هم سكه
هاي طلا جمع بود . الاغ گفت : « اينها دزد
هستند بايد اين دزدها را از كلبه بيرون كنيم »
خروس به داخل كلبه نگاهي كرد و گفت : انها
چهار نفر مرد قوي هيكل هستند ، چطوري مي خواهي
انها را بيرون كنيم ؟
|