|
صفحه-2

چند روزها در تپه های حاشیه شهر
پرسه می زد و شکم خود را با ته
مانده غذاهایی که پیدا می شد سیر
می کرد و شب ها در گوشه های خلوت
پارک می خوابید . یک روز صبح وقتی
از خواب بیدار شد ، پسر بچه عجیبی
را بالای سر خود دید . پسرک کت
بلند و خیلی گشادی به تن داشت و
آستین هایش را بالا زده بود و به
نظر « اولیور» سر و وضع مضحکی
داشت . « اولیور» گفت :
سلام ، اسم من اولیور است . سه
روز است چیزی نخورده ام ، به من
کمک می کنی ؟
خیلی خوب . حالا دنبال من بیا .
اسم من هم « جک » است اما دوستانم
«ولگرد مکار» صدایم می کنند ...
« اولیور» دنبال پسرک راه افتاد .
ساعتی بعد به یکی از محله های
کثیف و فقیر نشین لندن رسیدند .
پسرک دست « اولیور» را کشید و
وارد خانه بزرگ و مخروبه ای شدند
. چند تختخواب فرسوده با تشک های
کثیف و مندرس در یک سالن بزرگ روی
هم انباشته بود . پیرمردی با ریش
دراز و چشم های دریده و ترسناک در
کنار آتش بخاری نشسته بود و با
میله فلزی بزرگ آتش را زیر و رو
می کرد . با دیدن « اولیور» برقی
شیطانی در نگاهش جرقه زد . «جک»
جلو رفت و گفت :
«فاگین» این « اولیور» است . بی
کس و کار و ولگرد است و مثل خود
ماست ...
پیرمرد لبخند موذیانه ای بر لب
آورد و گفت :
خب ... خب ... خوش آمدی « اولیور»
. اسم من «فاگین» است . این
ولگرد کوچولوهایی که می بینی ،
فرزندان عزیز من هستند ... تو هم
از امروز یکی از فرزندان من خواهی
بود . حتما گرسنه ای ؟ خب ... پس
بیا با ما شام بخور ... پنج
پسر بچه ژولیده و کثیف دور «
اولیور» حلقه زدند . پس از خوردن
شام ، « اولیور» برای اولین بار
در زندگی اش احساس سیر شدن را
تجربه می کرد . با راهنمایی «جک»
روی یکی از تختخواب ها دراز کشید
و بی درنگ به خواب عمیقی فرو رفت
. تا نزدیک ظهر خوابیده بود .

وقتی چشم باز کرد ، «فاگین» و بچه
ها سرگرم بازی عجیبی بودند .
پیرمدر دستمال و کیف کوچکی را در
جیب های لباسش می گذاشت و هر یک
از بچه ها که هنگام عبور از کنار
او ، کیف پول و یا دستمال را با
زبردستی از جیبش بیرون می آورد
مورد تشویق قرار می گرفت . ساعتی
بعد «فاگین» دو نفر از بچه ها را
همراه « اولیور» دنبال کار فرستاد
. به آن ها سفارش کرد که فوت و فن
کار را به « اولیور» یاد بدهند .
سه پسر بچه در خیابان های شهر به
راه افتادند .
مرد شیک پوشی درکنار ویترین یک
کتاب فروشی ایستاده بود . «جک» به
«اولیور» و پسرک همراهشان اشاره
کرد و بعد سلانه سلانه به طرف
کتاب فروشی رفت . مرد سرگرم
تماشای ویترین بود که «جک»
انگشتان دستش را درون جیب او فرو
برد و کیف پولش را بیرون آورد «
اولیور» که حالا معنی بازی
«فاگین» و بچه ها را می فهمید .
وحشت زده از جای خود پرید و شروع
به دویدن کرد . مرد که متوجه گم
شدن کیف شده بود فریاد زد :
دزد ... دزد ! کیف پولم را
دزدیدند ... او را بگیرید .
-چند
مرد جوان به دنبال « اولیور»
دویدند . « اولیور» وحشت زده داخل
کوچه ای شده بود که ناگهان مرد
تنومندی با مشت به صورت او کوبید
. پسرک بی نوا با دهان خونین روی
زمین ولو شد . چند مرد همراه یک
پلیس بالای سر او رسیدند . مرد
شیک پوش که از دیدن صورت خون آلود
« اولیور» متاثر شده بود ، زیر لب
گفت : «آه پسرک بیچاره!» پلیس د
ست « اولیور» را محکم گرفته بود
که صاحب کتاب فروشی دوان دوان
خودش را به آن ها رساند و گفت :
نه ... این نبود . من دیدم ، آن
دو پسر ولگرد کیف این آقا را
دزدیدند !
صاحب کیف بدن مدهوش « اولیور» را
داخل کالسکه خود گذاشت و به خانه
برد . « اولیور» وقتی چشم باز کرد
، زن و مرد مهربانی را بالای سر
خود دید . داستان زندگی خود را
برای آن ها شرح داد و آن زن و مرد
ثروتمند قول دادند که همچون فرزند
خود از او نگهداری کنند .
|