تماس با ما

نقشه سایت

تبلیغات در سایت

صفحه اصلی

 
   

    کودکان »»  داستان »» سفرهای گالیور

 

 مترجم: خسرو شایسته

 

صفحه-1

 

نام من گاليور است. داستان سفرهايم آن قدر عجيب است كه گاهي فكر مي‌كنم گرفتار كابوسي ترسناك بوده‌ام و همه آن ماجراها، خواب و خيالي بيش نيست. اما هميشه از خود مي‌پرسم: مگر در بيداري هم مي‌شود خواب ديد؟ حالا، داستان سفر به سرزمين آدم كوچولوها را برايتان تعريف مي‌كنم.در سال 1699 ميلادي به عنوان پزشك در يك كشتي بزرگ تجارتي استخدام شدم . در سحرگاه يك روز بهاري، كشتي از بندر «بريستول» عازم درياهاي جنوب شد. در هفته اول، سفر آرام و خوبي داشتيم. غروب روز هشتم، ابرهاي انبوه و سياهي در آسمان پديدار شد و اين، سرآغاز توفاني سهمناك بود. كشتي بر بال امواج كوه پيكر به چپ و راست پرتاب مي‌شد. سرنشينان كشتي با حالتي وحشت زده و شتابان به اين سو و آن سو مي‌دويدند. فريادها در غرش توفان ناپديد مي‌شد . من كه در آغاز توفان خودم را با طناب به ستون چوبي انتهاي كشتي بسته بودم، زير لب دعا مي‌خواندم و از خداوند بزرگ كمك مي‌طلبيدم . ناگهان موجي بزرگ مثل يك كوه عظيم بر عرشه كشتي فرو ريخت و جهان پيش چشمم سياه شد. انگار همه چيز در يك لحظه كوتاه اتفاق افتاده بود. وقتي چشم باز كردم، خورشيد بر سقف آسمان آبي مي‌درخشيد و در اطرافم تا چشم كار ميكرد، آب بود و آب بار ديگر از هوش رفتم. اين بار از شدت تشنگي و گرسنگي بود كه لاي چشمهايم را باز كردم. آسمان آبي با لكه‌هاي سفيد ابر بالاي سرم گسترده بود. به پشت افتاده بودم و سفتي خاك را زير بدنم احساس مي‌كردم.

 

حركتي به خود دادم . انگار به زمين ميخكوب شده بودم. فكر كردم از ضعف و خستگي است. خواستم سر بلند كنم كه ناگهان صداهاي ريز و عجيبي در گوشم پيچيد. انگار هزارها جوجه گنجشك در اطرافم جيك و جيك و جست و خيز مي‌كردند. با زحمت زياد حركتي به گردنم دادم . صحنه‌اي كه پيش رويم بود، آنقدر شگفت انگيز بود كه ناخودآگاه فرياد كشيدم. به دنبال آن، جيغ ريز و در هم صدها موجود كوچولو در مغزم پيچيد. سي- چهل آدم كوچولو وحشت زده از كنار صورتم مي‌دويدند و جيغ مي‌كشيدند. با هر زحمتي بود سرم را كمي بالا آوردم . صدها آدم كوچولوي بند انگشتي در اطرافم به اين طرف و آن طرف مي‌رفتند. تمام بدنم با رشته نخهاي محكمي به زمين ميخكوب شده بود. از ترس، فرياد كشيدم. آدم كوچولوها كه ترسيده بودند، شروع به تيراندازي كردند. تيرهايي كه پرتاب مي‌كردند، مثل صدها سوزن در بدنم فرو مي‌رفت و دردناك مي‌شد. دست از تلاش برداشتم. آدم كوچولوها كم‌كم به من اعتماد مي‌كردند. در اين موقع كالسكه طلايي كوچكي از دور پيدا شد. از ترس و احترام آدم كوچولوها، فهميدم كه امپراتور آنها براي ديدن من آمده است. امپراتور كه مثل يك عروسك كوچولو، لباسهاي اشرافي و پر زرق و برقي به تن داشت، بالاي يك برجك چوبي ايستاده بود و داد و بيداد مي‌كرد. كلماتي به زبان مي‌آورد كه معناي آن را نمي‌فهميدم. به دشت گرسنه بودم . پس با حركت دادن لبها باز و بسته كردن دهان، مقصودم را به آنها فهماندم. امپراتور با حركت دستها و فرياد، دستوري به سربازان داد و چند دقيقه بعد، گاري هاي كوچك پر از غذا و بشكه‌هاي آب از راه رسيدند. با تكيه دادن چند نردبان به شانه‌هايم، زنبيل‌هاي پر از نان و گوشت روي سينه‌ام قرار دادند. بدستور امپراتور، بندهاي دست و موهاي سرم را باز كردند تا بتوانم غذا بخورم.

 

 

وقتي فهميدند كه رام و آهسته هستم، همه بندها را از بندها را از بدنم باز كردند. امپراتور كه شجاعتي پيدا كرده بود همراه تعدادي از سربازان و فرماندهان مسلح به روي سينه‌ام قدم گذاشت. با احتياط به طرف صورتم آمد و بار ديگر كلماتي را بر زبان آورد كه معناي آن را نمي‌فهميدم . چند كلمه‌اي كه مدام تكرار مي‌كرد: «لي‌لي پوت» بود كه بعدها فهميدم نام آن سرزمين است. به فرمان امپراطور، گروهي از آدم كوچولوها سرگرم بيرون كشيدن تيرها از بدنم شدند. از ترس صدمه زدن به آدم كوچولوها، ساكت و بي حركت دراز كشيده بودم . در اين حالت به خواب عميقي فرو رفتم .چيزي مثل سوزن به صورتم فرو رفت و از خواب پريدم . نيزه يكي از سربازها به طور اتفاقي به نوك بيني ام فرو رفته بودم . احساس كردم روي ارابه متحركي دراز كشيده ام . نگاه كردم. هزار و پانصد رأس اسب كوچولو ارابه را مي‌كشيدند. تعداد زيادي سوار مسلح در اطرافم حركت مي‌كردند. پس از 24 ساعت، به شهر بزرگ «لي‌لي پوت» رسيديم. به فرمان امپراطور بزرگترين ساختمان شهر را براي اقامت من در نظر گرفته بودند. اين قصر كه به چشم مردم «لي‌لي پوت‌» مثل يك كوه بزرگ به نظر مي‌رسيد، براي من، اتاقك كوچكي بود كه براي گذشتن از دروازه آن، مجبور بودم روي زمين سينه‌خيز بروم. امپراتور كه مجلل‌ترين لباسهايش را پوشيده بود با دهها سرباز و نگهبان به ديدن من آمد. چون چيزي از حرفهاي او نمي‌فهميدم، بي درنگ دستور داد كه چند نفر از معلمان «لي‌لي پوت» زبان مردم آن سرزمين را به من ياد بدهند. به دليل استعداد خوبي كه داشتم در مدت دو هفته تقريباً زبان مردم «لي‌لي پوت» را ياد گرفتم. امپراتور و بزرگان كشور براي امور مملكت با من مشورت مي‌كردند، در آن زمان مهمترين مشكل سرزمين «لي‌لي پوت» سير كردن شكم من بود.

 

 
   
       
 

   
   

دانستنیهای زندگی

خانه آرایی

هنر خانه داری

آیین زندگی:

ســــــــاخت عروسـک

فلش کلیپ

بازیهای آنلاین

دانلود بازی

بازی و سرگرمی :

احکام

دعا و زیارت

حکایت های آموزنده

قرآن کریم

مذهبی:

سینما و موسیقی

ویژه

ورزشی

حوادث

 ایران و جهان

اقتصادی

اخبار

مکمل ورزشی

دانستنیهای پزشکی

گیاهان دارویی

پزشکی:

گفتگــــــــــــو با هـــــنرمندان

بازیگرشناسی

گالری هنرمندان

سینما و موسیقی:

سوتی های شخصیتهای معــــــــــروف

کاریکاتور هنرپیشه ها

داستانهای ملانصرالدین

تصاویر خنده دار و جالب

شوخی های کامپیوتری

طنز و لبخند:

طالع بینـــــی چــــــــــینی

طالع بینی مصری

طالع بینی هندی

طالع بینی خواب

طالع بینی نوین

طالع بینی ازدواج

طالع بینی شخصی

طالع بینی:

نقاشـــــی

داستانهای کودکان

شعرهای کودکانه

کودکان:

فال لاک پشت

تعبیر خواب

فال انبیاء

فال هفته

فال چوب

فال حافظ

فالنامه:

آموزش برنامـــــه های کامـــــــــــپیوتر

آموزش آشپزی و شیرینی پزی

آموزش گلهای بلندر

آموزش عروس سازی مدرن

آموزش شمع سازی

آموزشی:

برنامه های موبایل

دیکشنری آنلاین

خواندنی و آموختنی

کارت تبریک

گالری تصاویر

کودکان

رادیو و تلویزیون

تالار گفتگو

دانلود برنامه

مختلف:

داستانهای هیجانی

داستانهای ایرانی

داستان:

جهان عجایب

دانستنیهای علمی

بیوگرافی دانشمندان

اخبار علمی

دانستنیها:

 

 این سایت متعلق به شرکت فرهنگ سازان می باشد هرگونه کپی برداری از مطالب غیر مجاز می باشد

Copyright  2005 - 2006 JADIDTARIN All rights reserved