|
صفحه-2

براي هر وعده غذاي من مجبور
بودند، شش گاو و چهل گوسفند و
پانصد نان تهيه كنند. مشاوران
امپراتور عقيده داشتند كه اگر
حضور من در آن سرزمين ادامه پيدا
كند، مردم با قحطي روبرو خواهند
شد. با اين وجود، امپراتور قصد
داشت براي رسيدن به اهداف بزرگ
خود از وجود من استفاده كند. هدفي
كه بعدها فهميدم جنگ با سرزمين
همسايه ليلي پوت يعني كشور
«بلفسكو» است. امپراتور دستور داد
دو نفر از سربازها داخل جيبهاي
من شده و وسايل شخصيام را بيرون
بياورند. مأمورها از جيبهايم يك
دستمال، كيف پول و دفترچه
يادداشت، يك چاقو و يك تپانچه
بيرون آوردند. امپراتور از من
درباره تپانچه پرسيد. وقتي براي
نشان دادن فايده آن، گلولهاي به
هوا شليك كردم، همه مردم شهر وحشت
زده از خانههاي خود بيرون
ريختند. امپراتور دستور داد
تپانچه و ساير وسايلم را در يك
انبار نگهداري كنند. فقط عينك و
دفترچه يادداشتم را در اختيارم
گذاشتند. روزها و هفتهها از پي
هم سپري ميشد. تا اينكه بالاخره
زماني رسيد كه اجازه گردش در شهر
را پيدا كردم . البته با احتياط
قدم بر ميداشتم كه خانهها و
مردم شهر زير پايم له نشوند. روزي
از روزها امپراتور مرا احظار كرد
و گفت كه قصد دارد آماده جنگ به
سرزمين «بلفسكو» بشود. اختلاف و
دشمني دو سرزمين به نظر من مسئله
ساده و مضحكي بود. مردم «ليلي
پوت» تخم مرغ را از طرف سر آن
ميشكستند و مردم «بلفسكو» از ته
آن، و همين موضوع سبب دشمني و
جنگهاي طولاني ميان دو كشور شده
بود. براي خاتمه دادن به اين
اختلاف مسخره، روزي از روزها چند
ريسمان بزرگ و قلاب برداشتم و پس
از چند دقيقه پياده روي در دريا،
به بندرگاه بزرگ جزيره «بلفسكو»
رسيدم. كشتيهاي جنگي «بلفسكو» را
با رشتههاي طناب و قلاب به هم
وصل كردم و با كشيدن طنابها، همه
كشتيهاي جنگي را به دنبال خود به
طرف «ليلي پوت» آوردم.

صدها سرباز و جنگجوي «بلفسكو»يي
به طرفم تيراندازي ميكردند و
تيرها مثل سوزنهاي كوچك به دست و
پايم فرو ميرفت. عاقبت همه
كشتيهاي جنگي را در اختيار
امپراتور قرار دادم. مردم «ليلي
پوت» اين پيروزي بزرگ را جشن
گرفتند و چند روز بعد بزرگان
سرزمين «بلفسكو» براي بستن
قرارداد صلح به نزد امپراتور
آمدند و دشمني دو سرزمين تمام شد.
حالا به راحتي در تمام آن سرزمين
گردش ميكردم. با عبور از دريا كه
آبش به زحمت تا زانويم ميرسيد به
هر طرف ميرفتم. در همين گردشها
بود كه يك روز در ساحل دور دست
جزيره، چشمم به قايق بزرگ افتاد.
با كمك دهها نفر از نجاران «ليلي
پوت» قايق را تعمير كردم. مردم
شهر بزرگترين پارچههاي «ليلي
پوت» را به هم دوختند تا بادباني
براي قايق من بسازند. روزي كه
آماده خداحافظي بودم، امپراتور و
بزرگان به ساحل آمدند. امپراتور
قفس كوچكي را كه چهار گاو و ده
گوسفند در آن قرار داشت به من
هديه كرد تا به عنوان آذوقه از آن
استفاده كنم . و بعد باد در
بادبان قايق افتاد و از جزيره
«ليلي پوت» دور شدم. هفتهها بر
روي دريا سرگردان بودم. عاقبت از
گرسنگي و تشنگي بيهوش
افتادم.....از سردي آبي كه روي
صورتم پاشيده بود، چشم باز كردم.
ملوانان يكي كشتي، قايق سرگردان
مرا در وسط اقيانوس پيدا كرده
بودند. خوشحال بودم كه با آدمهايي
هم قد و هم زبان خود روبرو
شدهام.
هنگامي كه داستان سفر به سرزمين
آدم كوچولوها را تعريف كردم، همه
به من خنديدند و گفتند كه آفتاب
اقيانوس مغزم را داغ كرده است. به
كاپيتان كشتي گفتم كه ميتوانم
درستي حرفهايم را ثابت كنم. در
مقابل چشم سرنشينان كشتي، به قايق
بادباني خود رفتم. قفسي كوچكي را
كه هنوز دو گاو و چهار گوسفند
كوچولو در آن بود، به ناخدا و
ملوانان كشتي نشان دادم . آنها در
حالي كه دهانشان از تعجب باز
مانده بود، به درستي حرفهايم
ايمان آوردند. وقتي به «بريستول»
و نزد خانوادهام برگشتم، چند
وقتي را با نمايش گاو و گوسفندهاي
عجيب به مردم سرگرم بودم و پول
خوبي از اين راه به دست آوردم.
اما آرزوي سفر به سرزمين هاي
ناشناخته هيچ وقت دست از سرم
برنداشت.....
|