بازی سرنوشت (قسمت اول)

بازی سرنوشت داستانی متفاوت است ، از عشق قصه ای دیگرگونه دارد سخن از عشقی با شما میگوید که دستخوش بازی سرنوشت شد و بازیگران این بازی.......

قسمت اول

سحرگاه غريبي بود.....

 باد پاييزي از هر سو مي وزيد و شاخه هاي درختان را به بازي مي گرفت و هر از چند گاهي برگ زردي از شاخسار درختي خزان زده جدا گشته ، بر زمين مي غلطيد.

هنوز خورشيد از پس كوههاي سر به فلك كشيده بيرون نيامده بود تا بر زمينيان نور گستراني كند. تاريكي نزديك سحر ، رنگ سياه و هم آلودي به هر سو پاشيده و زمين انتظار آغاز صبحي ديگر را مي كشيد.

تنها صدايي كه به گوش مي رسيد صداي مرغ حق بود كه حق حق گويان خبر از پايان شب داشت و كمي كه دقيق مي شدي صداي آشناي جاروي رفتگران كه برگهاي زرد و خشك را از زمين سرد مي ربودند به گوشهايت مي نشست.

طنين صداي خش خش برگهاي خزان زده قصه خزان زندگي گويي همين سرنوشت براي آدميان نيز رقم خورده و پس از عمري زيستن به ناگاه باد سرد و تند و خشن پاييزي در ميان انسانها در گرفته گلي از ساقه هاي تنومند گلبوته سرنوشت جدا كرده با خود به نيستي مي كشاند.

رفتگران كه ساعتي پيش از خواب خوش برخاسته آرام آرام مشغول كار گشته بودند با چشماني خواب آلود برگهاي پاييز زده را از خيابانهايي كه قطعات متعدد گورستان شهر را از هم تفكيك مي كرد با جاروهاي دسته بلندشان جمع آوري مي كردند تا با شروع صبح و آغاز كار گوركنان و سرازير شدن خيل داغ ديدگان خيابانها پاكيزه باشند چرا كه ساعتي بعد بدنهاي عسل داده آدميان به آن مكان كه بستر آخرينشان بود منتقل مي گشت.

جوان بلند قدي كه او نيز ا رفتگران قبرستا ن بود جارو به دست به آرامي جارويش را بر روي آسفالت مي كشيدو پيش مي رفت مدتي مشغول كار بود تا چشمانش با تاريكي محيط خو گرفت. از خياباني به خيابان ديگر مي پيچيد....

وقتي جاروكشان به يكي از خيابانها وارد شد در تاريكي چشمش به انتهاي قطعه اي كه در آنجا قرار داشت افتاد مدتي بر جاي ايستاد و به نقطه اي خيره گشت.... به نظرش رسيد شي سياه رنگي در انتهاي قطعه بر روي يكي از گورها افتاده و تكان مي خورد اما بخاطر تاريكي شب از انچه مي ديد اطمينان نداشت

پس از چند لحظه فكر كرد.:
همينطور كه دارم مي رم جلو به اون قسمت مي رسم و مي فهمم چي داره تكون مي خوره شايد سگي يا چيز ديگه اي مث اون باشه...

و با اين تفكر به ادامه كارش مشغول شد
حدود بيست دقيقه نيم ساعت گذشت تا به ان قسمت رسيد در اين زمان هوا گرگ و ميش شده و نور قرمزي آسمان را فرا مي گرفت. كنجكاوي سبب شد رفتگر جوان به سرعت خيابان را جارو كند تا به آن قسمت برسد
او جارويش را كنار خيابان بر زمين نهاد و به آرامي به جايي كه ان شي افتاده بود روان شد وقتي به نزديكي ان رسيد متوحه شد چادر سياه رنگي بر روي ان شي كشيده شده كه به دست نسيم صبح گاهي به بازي گرفته مي شود....

رفتگر جوان دوباره انديشيد:
روي سگ كه چادر نمي كشن....پس سگ نيست يه چيز ديگه س ...بايد ببينم چيه؟
او كه مدت كوتاهي از زمان ي كه در آن مكان مشغول كار گشته بود مي گذشت ناگهان احساس كرد قلبش فرو مي ريزد...ترس عميقي به جانش پنجه كشيد و داستانهايي كه درباره موجودات عجيب خلقت شنيده بود را به ياد آورد ترسش زماني به اوج رسيد كه بخاطر اورد در گورستان است و شب گورستان هراس انگيز ......
مدتي بر جايي كه بود ايستاد و با ديدگاني از حدقه در آمده به ان نقطه نگاه كرد اما به ناگاه تصميم گرفت از راز ان شي سياه پيج آگاه گردد. آرام ارام و با قدمهايي لرزان به ان سو گام برداشت با هر قدم كه به ان نقطه نزديكتر مي شد قلبش در سينه با شتاب تر و محكم تر مي كوبيد.

بالاخره به آن نقطه رسيد و ايستاد ...ابتدا به اطرافش نظري افكند...زير پايش گورهاي مردگان ساكت و آرام نظر به حركاتش داشتند...پس از مدتي كه در انجا ايستاد نخست سعي كرد تا انچيزي كه ديده بود را شناسايي كند...اندام دختركي را ديد كه به پشت بر روي خاك مزاري كه خيس بودنش نشان از تازگي اش داشت افتاده و چادر سياهي به رويش كشيده شده.
به آرامي صدا زد:

-دختر خانم...اينجا چه كار مي كنين؟ اين موقع صبح كه وقت سر خاك اومدن نيست...
اما صدايي به او پاسخ نگفت. او مدتي به آن دختر نگريست و بعد براي اينكه به او تسلي خاطر دهد دستش را پيش برد تا او را از روي زمين بلند كند هنوز به دخترك دست نزده بود كه ناگهان دختر تكان سختي خورد.
ابتدا جوان ترسيد و خودش را كنار كشيد، اما پس از مدتي كه حركت ديگري از او نديد دوباره دستش را به سويش دراز كرد و به ارامي شانه دخترك را لمس كرد و گفت:
- خواهش مي كنم بلند شين....خدا به شما صبر بده ...معصيت داره شب اومدين قبرستان....
و زماني كه خواست دختر را از روي قبر بلند كند بدن او غلطي زد و به رو افتاد...جوان با ديدن صحنه مقابلش نا خود آگاه فرياد كشيد:
- كمك ....كمك.... يكي بياد كمك كنه
و با به زبان آوردن اين كلمات خودش را كنار كشيد و بر زمين نشست...
در زير چادر دختري سياه پوش ديده بر هم نهاده و در خون خود غلطيده بود... و از بخاري كه از خونش بر مي خاست هويدا بود كه تازه جان باخته است....
براي مدتي مغز پسرك قفل شده و هيچ فكر و راه حلي به ان خطور نمي كرد اما پس از سپري شدن چندي به ناگاه با شتاب از جايش بلند شد و از ميان گورها پا به فرار گذاشت
از انجا تكه تا خيابان را ه چنداني نبود به سرعت به وسط خيابان رسيد و همينطور كه مي دويد با تمام قدرت فرياد كشيد:
- كمك..اينجا يه نفر رو كشتن بيان كمك كنيننننننننن
- رفتگران و ديگر كارمنداني كه پس از طلوع افتاب به گورستان وارد شده بودند با شنيدن صداي جوان كار خود را رها كرده و به طرف او دويدند.
- وقتي جوان خود را در محاصره گروهي از همكارانش ديد با لكنت زبان گفت:
- او ....او ...اونجا....يه...... يه .... نفر رو كشتن
و با دستش ان قسمت از قبرستان كه دخترك بر روي گور تازه اي افتاده بود را نشان داد...
يكي از رفتگران خنده كنان گفت:
- بچه جون تو تازه اومدي اينجا يهو و هم ورت داشته و ترسيدي حتما به نظرت رسيده
اما ديگري به تندي گفت:
- شايد درست بگه...بياين همه با هم بريم ببينيم چي شده؟
و بدون اينكه منتظر پاسخي بماند دست جوانك را گرفت و به راه افتاد ديگران نيز با همهمه اي كه به راه انداخته بودند به دنبال او روان شدند....
وقتي به نزديكي قطعه رسيده اند جوان با انگشت اشاره جسدي را كه بر روي گور افتاده بود نشان داد و با صداي لرزاني گفت:
- اوناهاش ديدين خيالاتي نشدم
- ديگر خورشيد كاملا قبرستان را روشن كرده و ان جمع كوچك به راحتي جسد را تشخيص دادند. با ديدن جسد، چند تن به سرعت بطرف ان دويدند و ديگران نيز به دنبالشان...
همه بر بدن بي جان دخترك خيره مي نگريستند... پس از مدتي شخصي خودش را از ميان جمعيت اندكي كه بر سر او جمع بودند جلو كشيد و گفت:
- بذارين ببينم شايد او هنوز زنده باشه....
جوانك گفت:
- اره وقتي بهش رسيدن هننوز داشت تكون مي خورد و جون مي داد
و آن ديگري كه به قصد گرفتن نبض دخترك دست چپ او را از ميان چادر بيرون كشيد با هراس فرياد زد.
- رگش رو زده، خودكوشي كرده....اون خودشو كشته
خون تمام چادر و لباسهاي دخترك را خيس كرده و از علائم ظاهري اش به خوبي نمايان بود كه ديگر جان در بدن ندارد
يكي از گوركنان كه تازه به جمع انان پيوسته بود خودش را جلو كشيد و گفت:
- بياين كنار.... چي شده....؟ اون كيه؟
و بسوي جسم بي روح دخترك رفت. چهره دختر بسيار زيبا و معصوم مي نمود و موهاي بلوند و قهوه اي رنگش زير روسري مشكي پنهان بود. رخسارش به رنگ مهتاب و لبان زيبا و گوشت آلودش پريده رنگ گشته اما در گوشه لبانش لبخند رضايت كاملا هويدا بود. از حالت چشمان بخواب رفته و مژگان بلندش مشخص بود كه مدتهاي طولاني گريسته است...
گوركن پس از ديدن چهره دخترك به ارامي سرش را تكان داد و گفت:
- خودشه ...همون دخترس...
جوانك كه هنوز از ترس لرزه در بدن داشت پرسيد:
- كي ؟ كدوم دختر.....؟؟
گوركن پاسخ داد:
- ديروز نزديك ظهر خودم اين قبر رو كندم. اين دخترم از بستگان نزديك مرده هه س . خيلي ضجه مي زد و همش مي خواست خودشو بندازه توي قبر....
و پس از مكث كوتاهي ادامه دهد....
- بيچاره ...انگار اين خدابيامرز كه خاكش كردن از فاميلاي نزديكش بود...كسي چه مي دونه خدا رحمتش كنه...
مدتي در سكوت گذشت و دوباره همان جوانك با صداي بلند گفت:
- بايد يه كاري بكنيم به خونواده ش خبر بديم ...يه نگاهي بكنين ببينين ادرسي تلفني چيزي همراش نيس؟
و با گفتن اين جملات به سوي تن بي جان دخترك روان شد
در آنسوي ديگر دخترك در لابلاي انگشتان دستش راستش كيف كوچكي خودنمايي مي كرد جوانك انرا از ميان انگشان او جدا كرد و در انرا گشود
داخل كيف تنها يك پاكت نامه و كاغذ ديگري كه بر روي ان شماره تلفني نوشته شده بود به چشم مي خورد
بر روي پاكت سپيد نامه با خط خوشي نوشته شده بود
لطفا پدرم اين نامه را بخواند.

این رمان عاشقانه ادامه دارد ....