بازی سرنوشت (قسمت سوم)

بازی سرنوشت (قسمت سوم)

صبح روز بعد ، پس از اينكه هيراد از خواب بيدار شد و دست و صورتش را شست به آشپزخانه كه مادرش در آنجا براي صرف صبحانه انتظارش را مي كشيد رفت مادر با لبخند سلامش را پاسخ گفت و او....

قسمت سوم

صبح روز بعد ، پس از اينكه هيراد از خواب بيدار شد و دست و صورتش را شست به آشپزخانه كه مادرش در آنجا براي صرف صبحانه انتظارش را مي كشيد رفت مادر با لبخند سلامش را پاسخ گفت و او پشت ميز نشست.
همينطور كه هيراد صبحانه مي خورد سكوت را شكست و پرسيد :
- مامان با بابا حرف زدي؟
سهيلا كوشيد با نگاهي پي به اعماق وجود هيراد ببرد و سپس پاسخ داد:
- يه حرفهايي با هم زديم...
- بابا چي گفت:؟
مدرش همينطور كه پي در پي جرغه هاي جاي را فرو مي داد با دقت فراوان شروع به سخن گفتن كرد:
- پدرت گفت اون موقع كه خيلي كوچيك بودي چرا نرفتي حالا كه بزرگ شدي و بايد عصاي دست ما باشي هواي رفتن به سرت زده؟
و پس از مكث كوتاهي ادامه داد:
- آخرشم گفت اين پنبه را از گوشت در بياري ديگه از اين حرفا نزني.
هيراد كه از ناراحتي بر خود مي لرزيد گفت:
- اون وقت كه شما مي خواستين منو بفرستين آمريكا توي ايران جنگ بود و من با عقل و احساس بچه گونه م دلم نمي خواست توي يه كشور ديگه باشم و يه وقت خدا نكرده يه بمب بخوره توي خونه ما و شما رو بكشه. بخاطر همينم نرفتم ، بخاطر اينكه اگر قراره بميريم همه با هم بميريم ولي حالا ديگه صلح توي كشور حاكمه و همه دارن توي آرامش زندگي مي كنن . حالا من با خيال راحت مي تونم برم دنبال سرنوشتم.
سهيلا گفت:
- پسرم عزيزم سعي كن آينده رو همين جا پيدا كني. پدرت روي تو سرمايه گذاري عاطفي و معنوي كرده و مي خواد توي همين ايران به وجودت افتخار كنه، نه توي يه كشور غريب، مگه ما غير از تو بچه ديگه اي هم داريم؟
هيراد سخنان مادرش را قطع كرد و گفت:
- همه ش تقصير خودتونه... براي چي نبايد يه خواهر و برادر داشته باشم؟ چرا بايد تنها بچه شما من باشم و شما همه چيز زندگيتونو توي وجود من ببينين؟
سهيلا گفت:
- من و پدرت فكر كرديم بهتره يه بچه داشته باشيم و اونو به همه جا برسونيم تا اينكه چند تا بچه دورمونو بگيرن و نتونيم هيچ كدوم رو درست و حسابي سر و سامون بديم
هيراد گفت:
- اينم يه جچور سر و سامون دادنه شما اگه منو بفرستين خارج اونجا راحتتر مي تونم موفق بشم تا اينحا....
در همين حين صداي زنگ در برخاست و خبر از اين داد كه كسي پشت در منتظر پاسخ گويي انهاست
سهيلا به هيراد گفت:
- خيل خب فعلا ديگه بسه پاشو ببين پشت در كيه...
هيراد همينطور كه از پشت ميز بلند مي شد گفت:
- باز تا ما اومديم دو كلمه حرف درست و حسابي بزنيم سر و كله يه مزاحم پيدا شد...
و با عصبانيت به سوي اف اف به راه افتاد گوشي را برداشت و پرسيد
- كيه؟
صداي دختركي به گوشش نشست:
- سلام مي بخشين مزاحمتون شدم ممكنه يه لحظه بياين دم در؟
صداي جذاب و گيرايي كه با هيراد سخن مي گفت سبب شد او بدون اينكه سوالي بپرسد بگويد:
-خواهش مي كنم، الان خدمت مي رسم.
و به طرف در ورودي خانه به راه افتاد وقتي در را گشود به ناگاه در جا خشكش زد و به منظره مقابلش خيره شد ... دختري زيبا با چشمهايي درشت و عسلي رنگ كه از آن برق جواني با قدرت بسيار زيادي به بيرون مي تراويد و چهره اي به رنگ مهتاب با لباني درشت و گوشت آلود به او مي خنديد.
در حاليكه هيراد به دخترك زل زده بود او گفت:
- سلام....
- در اين هنگام هيراد كه كاملا خودش را باخته بود به خود آمد و در حاليك ه مي كوشيد لبخندي بر لب بياورد با لكنت زبان گفت:
- س....س.... سلام مي بخشين شما؟
- من دختر همسايه جديد روبرويي تون هستم ببخشين مزاحم شدم.
هيراد كمي بر خودش تسلط يافت و گفت:
- خيلي خوش آومدين بفرمايين تو....
دخترك به رفتارش حالت تشكر داد و گفت:
- خواهش مي كنم بيشتر از اين مزاحمتون نمي شم ما امروز اومديم خونه رو تميز كنيم و فردا هم اسباب كشي داريم...
- به سلامتي مباركتون باشه.
دختر پاسخ داد:
- ممنونم، غرض از مزاحمت اين بود كه ما براي شستن آشپزخانه نياز به يه شلنگ بلند داريم. خانم كمالي گفت شما شيلنگ دارين براي همين مزاحمتون شدم...
هيراد خنديد و گفت:
- چه مزاحمتي ...تا باشه از اين زحمتا...الان ميارم خدمتتون
دخترك گفت:
- تو رو خدا ببخشيد ! خودتون كه لازمش ندارين؟
- نه خير اگه لازم هم داشتيم شما واجب تر بودين.
و به طرف زير زمين خانه رفت و پس از چند لحظه شلنگ به دست برگشت و لبخند زنان دستش را به طرف دخترك گرفت و گفت:
- بفرمائين خدمت شما اگه كمك لازم دارين بيام كمك.
دختر شلنگ را از دست هيراد گرفت و گفت:
- قربون محبتتون برادرام هستن.
- مي خواين اينو براتون تا دم خونه بيارم؟
- متشكرم خودم مي برم از شما هم بخاطر لطفتون خيلي ممنونم......
منو بخاطر اينكه سر صبح مزاحمتون شدم ببخشين.
هيراد گفت:
- اين حرفا چيه خانم محترم هر خدمتي از دست من ساخته س در خدمتتونم.
دخترك تشكر كرد و به طرف خانه رو برو روان شد و هيراد تا لحظه اي كه آن دختر زيبا قدم به داخل خانه روبرو گذاشت مقابل در خانه خودشان در جايش ايستاد و رفتن او را تماشا كرد و وقتي او در را پشت سرش بست هيراد به داخل خانه آمد.
زماني كه در خانه را پشت سر خود بست مدتي همانجا ايستاد و به فكر فرو رفت:
(( عجب فرشته اي بود.... توي تموم عمرم دختري به اين خوشكلي نديده بودم... اي كاش مي شد باهاش دوست بشم....))
با همين افكار مشغول بود كه به آشپزخانه رسيد مادرش پرسيد:
- كي بود؟
رشته افكار هيراد از هم گسسته شد و گفت:
- دختر مستاجر جديد خانم كمالي اينا بود
مادر پرسيد:
- چكار داشت؟ چطور هنوز نيومده اومدن در خونه ما؟
هيراد پاسخ داد:
- خانم كمالي گفته بود ما شلنگ بلند داريم اومده بود امانت بگيره آشپزخونه شونو بشورن.
سهيلا چيزي نگفت و مشغول جمغ كردن ميز صبحانه شد هيراد پس از مدتي سكوت ناخود آگاه گفت:
- دختره خيلي قشنگه، وقتي در رو باز كردم و چشمم بهش افتاد يهو جا خوردم.
- چيه دندونت گير كرده؟
- نه .... گير كه نه ، ولي خيلي ازش خوشم اومد
و پس از مدت كوتاهي از پشت ميز برخاست و به اتاقش رفت.
ديدار با دختر همسايه جديد افكار هيراد را بهم ريخته و موجب شد او در انروز كمتر به رفتن خارج بينديشد و بيشتر به آن دختر فكر كند. دخترك قسمت اعظمي از مغز هيراد را اشغال كرده و تا عصر فكر ديگري در ذهن هيراد وارد نشد
غصر پيش از غروب آفتاب دخترك دوباره به خانه دكتر راد آمده و شلنگ امانت گرفته را باز پس داد و هيراد را يشتر در فكر خود فرو برد
هيراد تا شب و هنگامي كه به سرزمين خواب فرو رفت به ان دخترك مي انديشيد و همين سبب شد متوجه نگاههاي نگران پدرش كه با غم او را مي نگريست نشود
اين دست سرنوشت بود كه مسير زندگي هيراد را تغيير مي داد و او را در ابتداي ورود به جاده پر پيج و خم عشق مي گذاشت. فرشته سرنوشت به هيراد چشم دوخته و با قلمي كه در دست داشت فصل جديدي از داستان زندگي او را بر صفحه اي از صفحات دفتر سرنوشتش مي نوشت.

این رمان عاشقانه ادامه دارد ....