بازی سرنوشت (قسمت چهارم)

بازی سرنوشت (قسمت چهارم)

صبح روز بعد هيراد زودتر از هر روز از خواب برخاست وقتي پس از رسيدگي به نظافت صبح گاهي در آشپخانه به مادرش پيوست....

قسمت چهارم

صبح روز بعد هيراد زودتر از هر روز از خواب برخاست وقتي پس از رسيدگي به نظافت صبح گاهي در آشپخانه به مادرش پيوست.
سهيلا مدتي چهره او را زير نگاههاي خود گرفت و سپس پرسيد:
- هيراد ..... چرا چشمات پف كرده و قرمز شده؟!
هيراد همينطور كه لقمه هاي نان و پنير را در دهان مي گذاشت گفت:
- چيزي نيست، ديشب خوب نخوابيدم، دير خوابم برد
سهپلا پپرسيد:
- چرا؟
- نمي دونم فكراي درهم و برهم توي مغزم مي آومد و نمي ذاشت بخوابم
سهيلا با خود انديشيد:
(( فكر رفتن به امريكا بدجوري مغزش رو مشغول كرده ديشب تا صبح داشته واسه خودش از امريكا كاخ مي ساخته اين بچه فكر مي كنه اونجا سرزمين ارزوهاست.... بهتره يه مدت به حال خودش باشه....))
و پس از آن بدون اينكه مطلب ديگري بگويد روبروي هيراد نشست و صبحانه خوردن او را به تماشا گرفت. هيراد بعد از اينكه صبحانه اش را به پايان رساند كمي چشمانش را ماليد و گفت:
- آخيش ، خواب از سرم پريد انگار يه مشت خاك پاشيده بودن توي چشمام
سهيلا لبخندي زد هيراد از جايش برخاست فنجان چاي شيرين را كه تهي گشته بود برداشت و آن را در ظرف شويي گذاشت سپس بي اراده به سوي پنجره مشرف به خيابان آشپزخانه رفت و به بيرون نگاه كرد پس از چند ثانيه گفت:
- مث اينكه هنوز همسايه هاي جديد اثاث نياوردن.
- چطور مگه:؟
- خونه خانم كمالي اينا خيلي سوت و كوره
- صبح به اين زودي كه كسي اثاث نمي آيره...معمولان نزديكاي ظهر اثاثيه ميارن
هيراد چيزي نگفت و به اتاق خصوصي اش رفت
شب گذشته از لحظه اي كه به رختخواب خزيده بود چيزي جز تصوير همسايه جديد كه چون فرشته اي مقابل در خانه ايستاده بود ذهنش را مشغول نكرد . درسرزمين روياهايش دخترك را مي ديد كه با چشمان عسلي رنگ پر تلالواش به او نگاه دوخته و لبان زيبايش به رويش لبخند پر مهري مي پاشند.
خودش را در كنار او مي ديد كه دست در دست هم در جاده سر سبزي قدم زنان پيش مي روند و در گوش يكديگر نجوا سر داده اند با زنده شدن اين تصاوير و روياها در ذهن هيراد طوفاني در گرفته بود و قلبش را حظ دلچسبي در بر مي گرفت... پس از نيمه شب هر لحظه واقعي تر مي شدند به ناگاه هيراد احساس كرد قلبش فرو مي ريزد و هر چه اين وضعيت ادامه مي يافت حال غريبي بر او مستولي مي گشت اين حال مدتي ادامه يافت تا اينكه دامن گرم و نرم خواب او را ارام ارام در چنگ خود كشيد و او به سرزمين روياها فرو رفت.
هيراد كه تا آن روز سرنوشت ساز زندگي اش هيچ گونه آشنايي با عشق نداشت و تنها قصه هايي از عشق و عاشقي شنيده و خوانده بود در آن لحظات شب متوجه قدمهاي نرم و ارام عشق كه با ملايمت گام به سرزمين سينه گرمش مي گذاشت نشد. هيراد نمي دانست اين شور شگفتي كه با زنده شدن تصوير دختري كه حتي نامش را نمي دانست به سراسر وجودش حال شورانگيزي مي ريزد چيست و از چه نشات مي گيرد و از آنجا كه درك اين حالات برايش دشوار بود جوانه زيبايي عشق كه از خاگك قلبش به ارامي سر به بيرون كشيده و رفته رفته تلاش مي كرد تا بر پا بايستد را نديد...هر چند كه اين جوانه از خون قلب هيراد كه براي نخستين بار طعم عشق را مي چشيد آبياري مي شد.
هيراد با همين حال غريب و زيبا خود را به پنجه گرم و نرم خواب سپرد و اينك كه صبح فرا رسيده و او بر روي تخت خوابش دراز كشيده و كتاب مي خواند دوباره همين حال بر قلبش حمله ور شد.
او بي تاب بود قرار و آرام نداشت و انتظار كسي را مي كشيد اما خودش نمي دانست در انتظار كيست...جندين بار از جايشبرخاست و از اتاق بيرون رفت بي اراده خود را به پنجره مشرف به خيابان و خانه روبرو كشاند و به آن خانه نگريست و دوباره به اتاق خوابش باز گشت.
دلهره سنگيني در وجودش احساس مي رد كه سبب مي شد از انچه مي خواند هيچ نفهمد ان روز فكر سفر و مهاجرت نيز از مغزش رخت بربسته ميدان را براي تاخت و تاز سوار توسن سركش عشق خالي گذاشته بود
سهيلا كه تا كنون فرزندش را تا اين اندازه بي قرار نديده بود در يكي از دفعاتي كه او را كنار پنجره ايستاده ديد گفت:
- هيراد ....چته مادر؟ منتظر كسي هستي؟ چرا همه ش ميري جلوي پنجره؟
- راستش نمي دونم چمه.... نمي تونم يه جا بند شم. انگار دلم داره قل قل مي زنه....
سهيلا خنديد و گفت:
- خب فتيله شو بيار پائين كه قل نزنه....
ساعتي گذشت و ظهر نزديك شد. سهيلا مشغول اماده كردن ناهار بود كه هيراد براي چندمين بار به آشپزخانه آمد و از پنجره خيابان را نگريست ناگهان ذوق زده گفت:
- ا ....ا .... مامان اثاث اوردن...
- به سلامتي.... تو جرا وايسادي كشيك مي دي؟
و خنديد...هيراد مدتي فكر كرد و چيزي نگفت ، اما پس از چند لحظه با عجله تقريبا فرياد كشيد
- مامان بدو... بدو بيا ببين.....
سهيلا پرسيد:
- چي رو ببينم؟ چي شده؟
هيراد همينطورك ه از پنچره بيرون را مي نگريست به تندي گفت:
- بيا ديگه ، الان مي ره ها.
- كي مي ره؟
- بابا ... دختره مي گم بيا و دختره رو ببين
دخترك كه با اتومبيل بعدي رسيده بود پياده شد و همانند زن كامل خانه داري شرو ع به ضبط و ربط امور كرد. شوق به زندگي و بشاشيت از رخسار همچون ماه دختر مي باريد و از حركاتش نمايان بود كه از مديريت بسيار خوبي بر خوردار است.
در اين فاصله سهيلا خودش را به كنار پنجره رساند و گفت:
- بچه جون زشته مردم فكر مي كنن كلانتر محلي....
اما هيراد كه گوشش به اين حرفها بدهكار نبود گفت:
- اوناهاش نگاش كن، ببين چه خوشكله......
ناگهان سهيلا خنده بلندي سر داد و در ميان خنده هايش گفت:
- پس بگو از صبح ده دفعه اومدي جلوي پنجره و رفتي منتظره دختر همسايه بودي...؟!
هيراد كه گويي حرف مادرش را نشنيده و يا با جمله او به علت التهابهايش پي برده ، جوابي نداد و محو تماشاي حركات دخترك شد.
سهيلا دوباره به سراغ كارهايش رفت ، اما پس از گذشت مدت كوتاهي خطاب به هيراد گفت:
- اين كاري كه تو داري مي كني خيلي زشته. اگه همون دختره چند بار از جلوي پنجره رد بشه و تو رو اونجا ببينه فكر مي كنه تو فضولي .... ابروت مي ره ها
هيراد با خود انديشيد:
(( مامان راست مي گه .... اصلا چرا من نشستم اينجا و دارم اثاث اونارو تماشا مي كنم؟ بهتره برم دنبال كارم....))
سپس از جايش برخاست به مادرش لبخندي زد و به اتاقش رفت.... اما نيرويي او را به سوي پنجره مي كشيد.... نيرويي كه هيراد شب هنگام زماني كه تاريكي ادر سياهش را بر سر شهر كشيد دريافت كه تنها از وجود آن دختر نشات مي گيرد نه چيز ديگر.....
آن شب وقتي خانواده سه نفره دكتر راد دور ميز شام جمع شده و شام مي خوردند تنها كلماتي كه از ميان لبانشان خارج مي شد پيرامون همسايه هاي جديد و رفتار ان دختر بود... و زماني كه دكتر راد و همسرش تنها شدند دكتر پرسيد:
- سهيلا چه خبر؟ هيراد ديگر حرفي از رفتن نزد؟
- فعلا كه ديگه حرفي نمي زنه. ذهنش بدجوري مشغول همسايه جديد شده.
- نمي دونم كي تو مغزش انداخته كه بره خارج اون كه زياد اخل دوست و رفيق بازي نيست و پس از مدتي سكوت افزود:
- من توي اين دو روز فكرامو كردم
- چه فكري بيژن؟!
- اين بچه همه زندگي من و توئه ...اگه اون نباشه من مي ميرم. تصميم گرفتم اگه نتونستم جلوي رفتنشو بگيرم هر چي داريم و نداريم رو مي فروشيم و ما هم باهاش ميريم...

این رمان عاشقانه ادامه دارد ....