بازی سرنوشت (قسمت پنجم)

بازی سرنوشت (قسمت پنجم)

يك هفته از اثاث كشي همسايه هاي جديد به خانه آقاي كمالي مي گذشت چند روز نخست هيراد با بي قراري مرتبا چشم به در خانه روبرو داشت تا شايد دختر همسايه را ببيند اما...

قسمت پنجم

يك هفته از اثاث كشي همسايه هاي جديد به خانه آقاي كمالي مي گذشت چند روز نخست هيراد با بي قراري مرتبا چشم به در خانه روبرو داشت تا شايد دختر همسايه را ببيند اما موفق به ديدار نشد. ارام ارام التهاب تب ديدار در هيراد رو به كم شدن نهاده و مي كوشيد نسبت به اين امر خود را بي تفاوت نشان دهد چرا كه هيراد پس از مدتي پي برده بود تحولات جديد دروني اش به دختري كه چند روز پيش جلوي در خانه شان ديده بود ختم مي شود و از انجا كه تا آن روز تجربه اي در رابطه با ارتباط با جنس مخالف نداشت از اين امر هراس به دلش افتاده بود.
خانواده كمالي دو پسر و يك دختر داشتند كه پسر بزرگ و دخترشان ازدواج كرده و پسر كوچكترشان كهدرست هم سن و سال هيراد بود و شهاب نام داشت با پدر و مادرش زندگي مي كرد.
شهاب پسري خوش رو و آرام بود كه از كودكي با هيراد دوستي صميمانه اي داشتند و حتي در برخي از پايه هاي تحصيلي هم كلاس بودند ، اما از انجا كه هيراد پس از اخذ ديپلم داوطلبانه به خدمت نظام اعزام شد و شهاب ترجيح داد به تحصيلاتش ادامه دهد اينك او دانشجوي رشته برق الكترونيك گشته و در تابستان گرم انسال در تعطيلات ميان ترم به سر مي برد
شهاب و هيراد اكثر اوقات فراغتشان را در كنار هم بودند و بهمين دليل خانواده دكتر راد و آقاي كمالي نيز با هم رفت و آمد نزديكي داشتند.
پس از اينكه يك هفته از اوردن اثاث مستاجرين جديد به خانه كمالي ها گذشت. روزي هيراد براي ديدن شهاب به خانه آنها رفت.
عقربه هاي ساعت ده صبح را نشان مي دادند كه هيراد در اتاق خصوصي شهاب روبروي او نشسته و با هم از هر دري سخن مي گفتند.
مادر شهاب نيز گهگاه سري به آنها مي زد و وسايل پذيرايي شان را فراهم مي آورد.
پس از چندي كه آندو با يكديگر گرم صحبت بودند هيراد پرسيد:
- راستي شهاب اين همسايه هاي جديدتون چطورن؟
- چطور مگه؟
- منطورم اينه كه چه جور آدمايي هستن؟
- آدماي خوبين،ق ساكت و بي ازارن، از موقعي كه اومدن خونه ما من فقط يكي دو دفعه يكي از پسراشونو ديدم اسمش تورج خيلي خوش برخورد و مبادي ادابن.
- بقيه شون چي؟ اونا چطورن؟
- يه پسر بزرگتر دارن كه فكر مي كنم حدود بيست سالشه اسمش ايرج اون تورج هم فكر مي كنم هفده ، هچده سالشه يه دخترم دارن كه هنوز نمي دونم چند سالشه و اسمش چيه...
هيراد جمله شهاب را قطع كرد و گفت:
- اره دختره رو ديدم اونروز كه مي خواستن خونه رو تميز كنن اومده بود خونه ما شيلنگ بگيره .... خودمونيم عجب دختر قشنگي يه ، جلوي در ماتم برده بود
- پس بگو براي چي رفتي تو سراونا.. حتما يه فكرايي افتاده توي سرت...
وقتي اين جمله از دهان شهاب خارج شد . هيراد كمي به فكر فرو رفت، با خود انديشيد كه حتما در درونش اتفاقاتي رخ داده كه تا اين اندازه كنجكاو بدست اوردن اطلاعات درباره ان دختر است. اين التهابات ند روزه اخير همه از فكر ان دختر نشات مي گرفت و سبب مي شد فكر ديگري ذهنش را به بازي نگيرد از اين رو به دوست قديمي اش گفت:
- تو كه غريبه نيستي... راستش رو بخواي از روزي كه ديدمش يه چيزي توي دلم همه ش داره تكون مي خوره كه تا قبل از ديدن اون احساسش نكرده بودم. همه ش دلم مي خواد دوباره ببينمش نمي دونم اين چه جور احساسي يه كه توي اين چند روز دارم....
شهاب گفت:
- خب حتما ازش خوشت اومده كه اين حال رو داري با يه نگاه مهرش به دلت نشسته البته از حق نگذريم خيلي قشنگ و تو دل بروئه....
هيراد بي تابانه گفت:
- قشنگ چيه يه فرشته س مث عروسك مي مونه ادمو ديوونه مي كنه...
و پس از مكث كوتاهي افزود:
- شهاب نمي دوني نامزدي دوست پسري چيزي توي اين حرفا داره يا نه؟
- والا نمي دونم گفتم كه خيلي اروم و بي سر و صدان فقط اون شب دومي كه اثاث اورده بودن با مامان و باب يه ساعت رفتيم خونه شون و منم بيشتر داشتم با پسراشون حرف مي زدم چيزي از اين حرفا كه تو مي پرسي دستگيرم نشد ، اما راحت مي تونم ته و توي اينايي كه مي خواي رو از طريق اون داداشش در بيارم.
در همين حين خانم كمالي به اتاق شهاب وارد شد و خنده كنان گفت:
- هيراد جون ، چند وقت پيدات نبود....
- مشغول درس خواندن بودم مي خواستم توي كنكور سال ديگه شركت كنم اما....
- اما چي؟ مگه ديگه نمي خواي شركت كني؟
- حقيقتش اينه كه تصميم گرفتم برم امريكا كنكور نمي دم.
- امريكا براي چي؟ هر كاري مي خواي بكني همين جا بكن توي مملكت غريب مگه چي خير مي كنن كه همه مي خوان برن؟
خانم كمالي گفت:
- البته بد فكري م نيست. شما بيشتر فاميلاتون امريكان. تو هم بري برات بد نمي شه. يه موقع ديدي آقاي دكتر و مامانت م اومدن.
هيراد گفت:
- بله منم همين طور فكر مي كنم تازه اونجا براي تحصيل خيلي بهتر از اينجاست.
خانم كمالي گفت:
- حالا ديگه از اين حرفا بگذريم چند وقته دور هم جمع نشديم دلم مي خواد امشب با بابا و مامان بياين خونه ما .... خودمم به مامانت زنگ مي زنم ولي اول از تو پرسيدم كه بدونم امشب جايي كاري ندارين؟
هيراد گفت:
- فكر نمي كنم كاري داشته باشيم خيلي خوشحال مي شيم بيايم خونه شما...
و پس از مدتي افزود
- اصلا شما بياين خونه ما اينجا و اونجا نداره
اين تعارف ها رو از كي ياد گرفتي
و همينطور كه از در اتاق خارج مي شد ادامه داد:
- الان به مامانت زنگ مي زنم و براي شام دعوتتون مي كنم.


این رمان عاشقانه ادامه دارد ....