بازی سرنوشت (قسمت ششم)

بازی سرنوشت (قسمت ششم)

شب از راه رسيد و خانواده دكتر راد با دعوت قبلي به منزل آقاي كمالي رفتند هر كس با هم كلام خود مشغول صحبت بود.

قسمت ششم

شب از راه رسيد و خانواده دكتر راد با دعوت قبلي به منزل آقاي كمالي رفتند هر كس با هم كلام خود مشغول صحبت بود.
دكتر راد به آقاي كمالي گفت:
- آقا قدم همسايه هاي جديد مبارك، انشا الله قدمشون خير باشه...
آقاي كمالي لبخندي زد و گفت:
- سلامت باشي دكتر به هر كسي نمي شه اعتماد كرد و اوردش توي خونه براي همين يه مدت خونه خالي افتاد تا اينا اومدن خونواده خوب و ساكتي هستن. فاميليشون يزداني يه. آقاي يزداني رئيس يكي از قسمتهاي مهم يكي از كارخونه هاي دولتي يه . رويهم رفته آدماي مثبتي هستن.
دكتر گفت:
- مباركتون باشه خود شما خانواده خوبي هستين و مستاجرهاي خوبي هم نصيبتون شده
آقاي كمالي پرسيد:
- دكتر براي هيراد جه تصميمي داري؟ حالا كه ديگه چند ماهه سربازي ش هم تموم شده برنامه ت چيه؟
چهره دكتر كمي در هم فرو رفت و پس از سكوت كوتاهي پاسخ داد:
- والا چي بگم..... معلوم نيست كي زير پاش نشسته كه فكر خارج رفتن افتاده توي سرش. اول قرار بود درس بخونه ، كنكور بده و به تحصيلش مشغول بشه ولي يه دفعه داره زمزمه خارج رفتن مي كنه
- شما كه موقعيتش رو دارين چرا نمي فرستينش ؟
- وقتي خودم بالاي سرش نباشم مرتب نگرانشم اون هنوز خيلي جوونتر از اينه كه بتونه خوب رو از بد تشخيص بده و گليمش رو از آب بكشه بيرون...
- اين كه غصه نداره خودتونم باهاش برين آينده اش اونجا تضمينه....
دكتر گفت:
- كجا بريم؟ توي مملكت غريب. چه كاري از دستمون بر مياد؟ چرا وطم خودمونو كه توش با آرامش و خوشي زندگي مي كنيم ول كنيم و بريم يه كشور غريب؟ درسته من توي امريكا تحصيل كردم درسته امكانات اونجا خيلي بيشتر از اينجاست، ولي منم توي همين كشور خودمون تموم وسايل اسايش و رفاه رو براي زن و بچه م فراهم كردم....
در همين حين كه دكتر راد و آقاي كمالي گرم بحث بودند هيراد و شهاب نيز با هم گفتگو مي كردند
هيراد مي گفت:
- شهاب كاش مي شد يه جوري ارتباط منو با بچه هاي آقاي يزداني راه بندازي
- چه جوري؟ مگه اينكه يه مدتي خودم با پسراشون رفت و آمد كنم و بعد تو رو هم بيارم قاطي ماجرا....
- تو فكر مي كني اينجوري بتونم قاپ دختره رو بدزدم؟
- اون ديگه بستگي به زرنگي خودت داره... اگه بتوني با برادراش رفيق بشي شايد يه طورايي پات توي خونه شون باز بشه.
در اين زمان خانم كمالي و سهيلا كه در آشپزخانه گرم صحبت و اماده كردن شام بودند با هم به سالن پذيرايي آمدند و خانم كمالي گفت
- بفرمائين شام حاضرهخ...شام سرد ميشه.....
دكتر با لبخند گفت:
- اسباب زحمت ... حسابي افتادين توي دردسر.
آقاي كمالي گفت:
- اين چه حرفيه مي زني دكتر ، غرض اين بود كه دور هم جمع بشيم ، حالا چه فرقي مي كنه شام رو با هم بخوريم يا نه ، اينها همش بهانه س براي اينكه بيشتر كنار هم باشيم.
و بعد دست دكتر را گرفت و به طرف آشپزخانه كه ميز شام در انجا آماده بود به راه افتاد. شهاب و هيراد هم به دنبالشان رفتند و اين جمع شش نفره دور ميز كوچك آشپزخانه گردهم نشستند و سرگرم صرف شام شدند.
باقالا پلو با مرغ و خورش قيمه غذاهايي بود كه ميهمانان با آنها پذيرايي مي شدند. در طول صرف شام آن جمع كوچك مرتب با هم شوخي مي كردند و مي خنديديند و از هر دري حرف مي زدند.
پس از به پايان رسيدن شام مردها با تشكر از خانم كمالي بخاطر غذاهاي خوشمزه و لذيذش مشغول جمع آمري ميز و شستن ظروف شدند. سپس خانم كمالي و به همراهش سهيلا با سيني اي به جمع شوهر و فرزندانشان پيوستند.
همينطور كه آنها چاي مي نوشيدند صداي زنگ تلفن توجهشان را جلب كرد آقاي كمالي از جايش برخاست گوشي تلفن را برداشت و پس از اينكه سلام و احوالپرسي گرمي كرد گفت:
- خواهش مي كنم قدمتون روي چشم اين حرفا چيه نه خير فقط آقاي دكتر راد همسايه روبرو با خانم و پسرشون اينجا هستن اختيار دارين مزاجم چيه درخ دمتتون هستيم خيلي هم خوشحال مي شيم.
و پس از خداحافظي گوشي را گذاشت بعد رو به ديگران كرد و گفت:
- آقاي يزداني بود مي خوان بيان بازديد ما رو پس بدن.
دكتر نيم خيز شد و گفت:
- پس ما ديگه مرخص مي شيم....
هيراد كه ابتدا از شنيدن خبر ديدار با آقاي يزداني و خانواده دلش در سينه با شتاب تر از چند لحظه پيش مي كوبيد اينك با جمله اي كه از دهان پدرش خارج شد به ناگاه دست و پايش را گم كرد و رنگش پريد، چرا كه او يك هفته براي فرا رسيدن چنين موقعيتي لحظه شماري مي كرد... اما با جوابي كه آقاي كمالي به دكتر داد هيراد نفس راحتي كشيد
- كحا به اين زودي اتفاقا ادماي خوبي ن بدنيست باهاشون آشنا بشين.
دكتر ديگر چيزي نگفت و بر جايش نشست.. سهيلا مشغول پوست كندن ميوه بود و خانم كمالي شروع به جمع آوري مختصري كرد.
شهاب نگاه پر معنايي به هيراد انداخت و گفت:
- پسر بهترين موقعيته بهتره قدرش رو بدوني...
هيراد كه هيچ گونه تجربه اي در اين زمينه نداشت گفت:
- شهاب تو بايد كمكم كني من نمي دونم بايد چكار كنم
- حالا بذار بيان ببينم وضعيت چه جوري مي شه بعد بهت مي گم....فقط حواست باشه خجالت و اين حرفارو بذار كنار اين دختر هم مث همه آدماي ديگه س درست مث هميشه كه زود با همه گرم مي گيري و بر خوردت حرف نداره باش...
هيراد با شنيدن حرفهاي شهاب قوت قلبي نسبي گرفت و مصمم شد به هر شكل ممكن ارتباطي با دختري كه با يك نگاه دل از كفش ربوده بود بر قرار كند.
مدتي گذشت و بعد صداي زنگ در ورودي خانه بر خاست شهاب از جايش بلند شد به سوي در رفت آنرا گشود و با سلامي گرم همسايه هاي جديد را به داخل خانه دعوت كرد.
به دنبالش تعارف هاي شهاب مردي كه حدود چهل و چند ساله به نظر مي رسيد به همراه زني جوان و همان دختري كه هيراد در انتظار ديدارش مي سوخت قدم به داخل خانه گذاشتند وقتي به خانه وارد شدند هيراد مدتي بهت زده خيره به دخترك نگريست اما بعد از مدت كوتاهي كه خودش را بازيافت تصميم گرفت همانطور كه شهاب گفته بود عمل كند. پس از خود مسلط گشت و با برخوردي بسيار خوب و عالي با آنها احوالپرسي كرد.
آقاي كمالي دو خانواده را بهم معرفي نمود و هر كس روي مبلي نشست . در اين زمان شهاب پرسيد:
- پس ايرج و تورج كجان؟
خانم يزداني با عشوه اي كه در حركاتش مشهور بود پاسخ داد:
- پسر عموشون اومده بود خونه ما موندن پيش اون اشاالله يه وقت ديگه خدمت مي رسن
- اختيار دارين خدمت از ماست انشاالله من و دوستم هيراد به زودي باهاشون دوست مي شيم و رفت و امد مي كنيم.
شهاب سعي داشت با عنوان كردن نام هيراد او را كاملا مطرح كند
خانم يزداني گفت:
- هر وقت تشريف بيارين قدمتون روي چشم ماست
و خنده ريزي كرد...
مدتي كوتاهي گذشت تازه واردين با محيط خو گرفتند و صحبت ميان مردان خانواده ها گل انداخت و مادران نيز به ارامي شروع به سخن گفتن كرده و حرفهاي زنانه مي زندند اما بچه ها ساكت نشسته و در هيچ كدام از بحث ها مداخله نمي كردند.
هيراد با هر نگاهي كه با ترس و لرز به چهره دخترك مي انداخت دل در سينه اش فرو مي ريخت و با آنهمه تبحري كه در برقراري ارتباط اجتماعي داشت از آغاز صحبت با دختر خانواده يزداني عاجز بود
پس از چند دقيقه شهاب كه سكوت حاكم ميان جمع كوچك سه نفره خودشان را ديد به ارامي خطاب به دختر همسايه گفت
- خيلي خوش اومدين چه كار خوبي كردين كه شمام تشريف اوردين
دخترك لبخندي زد و گفت:
- خواهش مي كنم وظيفه م بود.
دخترك بسيار خوش رو بود و خنده از روي لبانش دور نمي شد چهره روشن و مهتابي اش با پوست سپيد و گونه هاي صورتي و لبهاي گوشتي سرخ رنگش به زيبايي تمام عيار چشمان عاشق كشش مي افزود و گيسوان خرماي يرنگش كه ازادانه بر روي شانه هايش رها بود شراري از عشق در دل هر صاحب ذوقي برپا مي ساخت
شهاب گفت:
- اتفاقا پيش پاي شما داشتيم با دوستم هيراد درباره شما حرف مي زديم
- دختر نگاه پر مهري به هيراد انداخت و خطاب به او كه ساكت بود گفت:
- - درباره من چي مي گفتين؟
هيراد كوشيد تا بر خودش تسلط يابد سپس گفت:
- صحبت از برخورد بسيار عالي شما بود...اون روز كه اومدين خونه ما به قدري خوش برخورد بودين كه من شيفته شما شدم.
دخترك دوباره خنديد و گفت:
- اتفاقا منم از شما خيلي خوشم اومد واقعا پسر برازنده اي هستين.
در اين لحظه شهاب كه مي ديد خود به خود هيراد و دختر همسايه با هم جفت شده اند ترجيح داد براي مدتي انها را تنها بگذارد پس گفت:
- چند لحظه منو مي بخشين كه تنهاتون مي ذارم....
بعد از جايش برخاست و به سوي اتاق خودش روان شد.
هيراد كه به ناگاه احساس مي كرد كه از وجود دخترك چنان حرارتي به تنش مي ريزد كه به سختي او را مي سوزاند تصميم گرفت پرسشي را كه در طول مدت زماني كه او را ديده بود تا به حال مغزش را به خود مشغول داشته با وي مطرح كند سپس نگاهي سرشار از محبت به او انداخت و پرسيد:
- منو مي بخشين خانم مي تونم بپرسم اسم شما چيه؟
دخترك كه لبخند از روي لبانش محو نمي شد سرش را با حالت زيبايي به سوي هيراد چرخاند و گفت:
- گلناز اسم من گلنازه....
هيراد زير لب گفت:
- گلناز ؟ چه اسم قشنگي اين اسم واقعا برازنده شماست....
سپس مكث كوتاهي كرد و به ارامي افزود:
- شما واقعا مث گل نازين...
گلناز خنديد و گفت:
- شما لطف دارين اين محبت شمارو مي رسونه
- چند سالتونه؟
- تازه شونزده سالم تموم شده رفتم توي هفده سال.
هيراد با تعجب گفت:
- اصلا بهتون نمي ياد. ماشاالله استخون بندي درشتي دارين چهره تونم بزرگتر از سنتون نشون مي ده... البته ته صورتتون پيداس كه تازه پا به سنين جوووني گذاشتين.
گلناز لبخندي زد و پرسيد:
- بهم مي خوره چند سالم باشه؟
- چي بگم...شايد حدود بيست بهتون بخوره.
- شما چند سالتونه؟
- منم توي بيست و دو سال هستم
- ولي شما جوونتر به نظر مي رسين... كارتون چيه ؟ تحصيل مي كنين؟
هيراد پاسخ داد:
- چند ماهه سربازي م تموم شده داشتم براي كنكور درس مي خوندم اما يهو هوس خارج رفتن افتاد به سرم الان م بلاتكليفم....
گلناز اخمي كرد و گفت:
- خارج براي چي؟ من شنيده بودم پدر شما دكتر هستن شما كه نبايد مشكلي داشته باشين.
هيراد بي اراده جواب داد:
- نمي دونم چطور اين فكر به سرم افتاد، اما از وقتي شما رو ديدم در تصميم گيري سست شدم.
گلناز لبخندي زد و چيزي نگفت پس از آن شهاب دوباره به جمع انان پيوست و گفت:
- معذرت مي خوام بايد يه جا زنگ مي زدم دير مي شد...
گلناز با عشوه گفت:
- اختيار دارين عوضش من با آقا هيراد حسابي آشنا شدم
سپس رو به هيراد كرد و ادامه داد:
- راستي اسم شما هيراده ديگه؟
هيراد نگاهش را به نگاه شيرين گلناز دوخت و پاسخ داد:
- بله گلناز خانم من هيراد هستم....
شهاب با شيطنت گفت:
- هيراد و گلناز .... چقدر بهم ميان....
با شنيدن اين جمله رنگ از رخسار هيراد پريد و گلناز نيز از شرم سرخ شد.
سپس صداي آقاي يزداني به گوشهاي جوانشان ريخت كه خطاب به همسرش مي گفت:
- خب شكوه خانم اگه آماده هستين اجازه مرحصي بگيريم..
آقاي يزداني مرد با قد متوسط و لاغر اندام بود و چهره گندمگون ريش پرفسوري و سري كم مو داشت كه موهاي دور سرش جو گندمي گشته بود سيمايش آرام و كمي اخم الود به نظر مي رسيد.
مادر گلناز نيز زني زيبا تقريبا هم قد شوهرش با چهره اي گرد و سپيد بود و تا حدودي شباهتش به گلناز سبب مي شد اگر كسي انها را نشناسد تصور كند انها خواهر هستند... به صورتش كه دقيق مي شدي بيش از سي و هفت هشت سال نداشت....
مادر گلناز لبخندي زد و با ناز گفت:
- من كه نمي تونم از خانم كمالي و خانم دكتر دل بكنم.....
سپس رو به هم كلامهايش كرد و ادامه داد :
- اجازه مي فرمائين؟
خانم كمالي گفت:
- تازه صحبتهامون گرم شده بود آقاي يزداني...
آقاي يزداني گفت:
- ديگه دير وقته با اجازه مرخص مي شيم فرصت زياده و راهمون م نزديكه، انشاالله در خدمتتون هستيم.
سپس رو به دكتر راد كرد و افزود:
-آقاي دكتر به همراه آقاي كمالي و خانواده منزل ما تشريف بيارين
دكتر گفت:
- ما هم خوشحال مي شيم در خدمتتون باشيم.
سپس آنها از جايشان برخاستند و پس از خداحافظي با همه به سوي در رفتند وقتي گلناز دستش را براي خداحافظي به سوي هيراد دراز كرد دست او را محكم در دستش فشرد و گفت:
- آقا هيراد خوشحال مي شم اگه بيشتر باهاتون آشنا بشم.
با اين جمله گويي قلب هيراد در سينه اش فشرده شد و به آرامي پاسخ داد:
- منم همينطور
و بي اراده گفت:
- شما خيلي زيبائين....
گلناز ديگر چيزي نگفت و به دنبال پدر و مادرش از در خارج شد....
آن شب شب سرنوشت گلناز و هيراد بود و فرشته سرنوشت نخستين فصل كتاب سرنوشت اشقانه پر فراز و نشيب آنها را به پايان رساند و به آرامي كتاب سرنوشت را برايشان ورق زد....

این رمان عاشقانه ادامه دارد.....