بازی سرنوشت (قسمت هشتم)

لحظات به دقایق ، دقایق به ساعتها ، ساعتها به روزها و روزها به ماهی تبدیل گشتند و به سرعتی باور نکردنی یکماه گذشت

قسمت هشتم

لحظات به دقایق ، دقایق به ساعتها ، ساعتها به روزها و روزها به ماهی تبدیل گشتند و به سرعتی باور نکردنی یکماه گذشت. در طول این ماه گلناز به راحتی توانست به خانه دکتر راد راه یابد و خودش را در دل سهیلا بطوری غیر قابل تصور جا کند ابتدا چند روز ÷س از دیدار خانواده ها در منزل آقای کمالی ، گلناز به همراه مادرش به خانه دکتر راد آمدند و ساعتی میهمان سهیلا بودند.

گلناز با حسن خلق و رفتار دوستانه ای که داشت به آسانی توانست قلب سهیلا را که از داشتن دختر محروم بود برای خود نرم ساخته و کاری کند که او ظرف مدت کوتاهی گلناز را دختر خود بداند و مادرانه به او عشق بورزد.
از آ ن پس اکثر روزها سهیلا به منزل خانواده یزدانی تلفن می زد و از خانم یزدانی خواهش می کرد گلناز را نزد او بفرستد گلناز نیز از این مسئله بسیار خوشحال بود و از اینکه به آسودگی توانسته به داخل خانه ای که پسر محبوب رویاهایش در آن زندگی می کند راه یابد در قلبش غوغائی برپا بود. او می کوشید تا به هر شکل ممکن خودش را بیشتر و بیشتر مورد توجه سهیلا قرار دهد ، از این رو در تمامی امور خانه داری به او کمک می کرد و به هم صحبت خوبی برای سهیلا مبدل گشته بود بدین ترتیب طولی نکشید که گلناز اکثر ساعات روز را نزد سهیلا بسر می برد.
از ساعتی که پدرش برای رفتن به محل کار از خانه خارج می شد تا شب هنگام که باز می گشت گلناز نیز به خانه دکتر راد می آمد و گویی فقط برای خوابیدن به خانه خودشان باز می گشت. گلناز جای دختر را برای دکتر بیژن راد و همسرش سهیلا گرفته بود و آنها از اینکه او را در کنار خود دارند بسیار خوشحال و راضی بودند.
اما موضوعی که روز به روز گلناز را متعجب تر می ساخت این بود که هیراد که در چند دیدار نخست تا آن حد خود را واله و شیدای او نشان می داد چرا از وقتی رفت و آمد گلناز به خانه شان شروع شد کمتر خودش را آفتابی می کرد و در عین سردرگمی می کوشید نگاهش را از او بدزدد.
این مطلب باعث تعجب گلناز می شد اما شعله عشقی که در دلش روشن گشته بود چیزی نبود که به این آسانی ها خاموش گردد او در خانواده راد از موقعیت بسیار خوبی برخوردار شده و می دانست بالاخره موفق به فتح قله عشق هیراد خواهد شد
از طرفی هیراد نیز از اینکه این دختر زیبارو به خانه شان رفت وآمد می کرد در دل بسیار خوشحال بود اما این دختر با آن تصمیمی که هیراد برای ادامه زندگیش گرفته بود به هیچ وجه سنخیت نداشت و به همین دلیل در درون هیراد جدالی بزرگ جریان داشت جدال دل و عقل.... عقل که به او نهیب می زد برای رسیدن به آینده ای رویایی نباید به ندای قلبش پاسخ گوید و دل که می کوشید عقل را به زانو در آورد و عشق گلناز را برای تمامی قوای درونی هیراد حاکم گرداند
تا اینجای کار عقل در این مصاف پیشی گرفته و دل را شکست داده بود ، اما قلب بخوبی می دانست که اگر صبر پیشه کند همیشه در جدال عشق پیروز میدان بوده و هست....
همینطور که روزها می گذشتند مهرماه و فصل مدارس فرار رسید و گلناز که آخرین سال تحصیل مقدماتی اش را پیش رو داشت با آغاز فصل پاییز به مدرسه رفت اما این مسئله خللی در آمد و شد او به خانه دکتر وارد نساخت تنها صبح ها بود که به دلیل مدرسه رفتن به خانه سهیلا نمی رفت ولی درست پس از پایان ساعت درس بلافاصله در منزل خودشان تغییر لباس داده به خانه هیراد رفته و حتی هر روز ناهار را با سهیلا و هیراد می خورد و به درس و کتابهایش در همانجا رسیدگی می کرد.
سهلا نیز به قدری از این امر خرسند و راضی به نظر می رسید که از هیچ محبتی در حق گلناز دریغ نمی کرد و او را درست همچون دختر خود می دانست و این خود برگ برنده ای بود که گلناز در دست داشت.
در طول این مدت هیراد نیز چندین بار توسط شهاب با ایرج و تورج دیدار داشت و بیشتر با تورج باب دوستی را گشوده بود اما چیزی می توانست هیراد را از تصمیمی که درباره خارج رفتن گرفته بود بازگرداند و همه توجه او را به غنچه گل زیبایی که در بر داشت و انرا نمی دید معطوف دارد؟!
این سوالی بود که جز فرشته زیبای سرنوشت کس دیگری پاسخش را نمی دانست او به تلاشهای هیراد برای نادیده انگاشتن گلناز در دل می خندید و به آرامی خطوط کتاب سرنوشت او را زیر لب می خواند و گاه نگاهی از سر شوق به او و گلناز می انداخت و گاهی نیز از نگاشتن فصول اینده قطره ای اشک از دیده می فشاند....

***

عقربه های ساعت حوالی طهر را نشان می دادند هوا گرفته و در هم به روی زمینیان اخم کرده از غمی که در سینه پنهان داشت هوای گریه کرده بود . شهاب و هیراد در اتاق خصوصی هیراد نشسته و گرم صحبت بودند و گلناز نیز که تازه از دبیرستان به خانه آمده بود به جمع کوچکشان پیوست.
هیراد و شهاب برخورد بسیار گرم و خوبی با او داشتند و از او دعوت کردند کنارشان بنشیند گلناز هم با کمال میل پذیرفت و روی مبلی در اتاق هیراد نشست و گوش به سخنان انها سپرد.
پس از مدتی شهاب از هیراد پرسید:
- خلاصه ما نفهمیدیم تو آخرش می خوای چکار کنی؟
هیراد با تعجب گفت:
- چی رو چکار کنم؟!
- خارج می ری یا ادامه تحصیل می دی؟
هیراد خندید به آرامی پاسخ داد:
- اگه خدا بخواد می رم خارج ادامه تحصیل میدم
در این زمان گلناز که ساکت نشسته بود گوشهایش را تیز کرد... هیراد ادامه داد:
- دارم کارامو جور می کنم اگه خدا بخواد تا عید یا حداکثر بعد از عید می رم.
شهاب پرسید:
- چطوری ؟ پدرت رضایت داد یا نه؟
هیراد اخمهایش را در هم کشید و پس از کمی سکوت گفت:
- به پدم کاری ندارم خودم دارم کارامو انجام می دم اصلا الان حدود یه ماهه زیاد با پدرم حرف نمی زنم.
شهاب گفت:
- چه جوری داری کاراتو جور می کنی؟ تو هنوز کم سن و سالی.....
هیراد لبخند محزونی بر لب آورد و گفت:
- وقتی پدرم برام کاری نمی کنه خودم باید دست به کار بشم....
و پس از مدتی که به فکر فرو رفت ادامه داد:
- یکی از رفقای دوران سربازی م یه آشنایی داره که تو کار قاچاق مسافره با اون صحبت کردم اونم یه حرفایی با طرف زده قرار شده مستقیما با هم صحبت کنیم فکر می کنم اونجور که می گفت حدود هشت نه میلیون بگیره و منو برسونه آمریکا.....
شهاب جمله هیراد را قطع کرد و گفت:
- آره... به همین خیال باش که برسونتت امریکا پولو ازت می گیره خودتم می بره یک کشور غریب ولت می کنه پولو می خوره یه آب م روش و میره..... کلاهبرداری که شاخ و دم نداره آدمای ساده ای مث تو رو گیر میارن و تیغشون می زنن.
هیراد گفت:
- نه شهاب جان اینطور نیست. قرار شده بعد از اینکه منو رسوند امریکا پولو بگیره تا قبل از اینکه منو برسونه هیچ پولی نمی گیره....
شهاب گفت:
- تو که هنوز با خود طرف حرف نزدی اول بذار اون حرفاشو بزنه بعد اینطوری مطمئن قضاوت کن.
در این لحطظه گلناز که به هیچ وجه انتظار شنیدن این حرفها را نداشت و احساس می کرد دیگر کنترل اشکهایش را در اختیار ندارد بی اراده از جایش برخاست و اتاق را ترک کرد .
شهاب و ایراد چنان درگیر بحث خودشان بودند که صورت ان دختر معصوم که از ناراحتی رنگ صورتی به خود گرفته بود را ندیدند
هیراد که همچنان درگیر بحث با شهاب بود گفت:
- دوست خوبم زیاد خودتو ناراحت نکن نگران نباش من بی گذار به آب نمی زنم اگه این طرف ادم مطمئنی نباشه از یه طریق دیگه اقدام می کنم
شهاب گفت:
- با پدرت حرف بزن اون سرد و گرم روزگار رو چشیده و بهتر می دونه چه راهی برای تو مناسبه
هیراد جمله شهاب را فطع کرد و گفت
- پدرم اصلا به حرفای من گوش نمی ده برای همینه که تصمیم گرفتم خودم اقدام کنم
شهاب دلسوزانه گفت:
- از خر شیطون بیا پائین همین جا بشین سر درس و دانشگاه خودتو توی دردسر ننداز
سخنان انها به اینجا که رسید گلناز با همان چهره مغموم در چهارجوب در اتاق حاضر شد و در حالی که می کوشید با لبخند ساختگی کمرنگی رنگ غم را از چهره اش بزداید خطاب به آندو گفت
- ناهار حاضره بفرمائین سر میز
و بلافاصله به طرف آشپزخانه روان شد
شهاب به هیراد گفت
- پسر دیوونه خدا از بهشت برات حوری فرستاده چرا نمی فهمی
- شانس فقط یه بار در خونه ادما رو می زنه اگه درو به روش باز نکنی و در آغوش نگیری اشتباه بزرگی مرتکب شدی این دختر رو از دست نده فکر خارج رفتن رو هم از سرت به در کن
هیراد در حالی که از جایش برخاست گفت:
- پاشو بریم ناهار بخوریم بعدا درباره این موضوع بیشتر حرف می زنیم.
دور میز ناهار هیراد شهاب سهیلا و گلناز نشسته و مشغول خوردن بودند در طول صرف ناهار سخن چندانی میانشان مطرح نشد و همین امر به هیراد فرضت داد درباره جملات آخرین شهاب بیشتر بیندیشد.
او فکر کرد که به غیر از شهاب یک ماه پیش پدرش هم درباره گلناز با او صحبت کرده بود همگان گلناز برایش مناسب می دانستند و از او با هیراد سخن می گفتند در قلب هیراد نیز برای این ری زیبا رو که گلناز نام داشت غوغایی بر پا بود. اما مهاجرت به امریکا برایش در قله آرزوها قرار داشت و فتح ان به منای رسیدن به بزرگترین ارزوپیش بود بر سر دو راهی غریبی قرار داشت و نمی دانست باید کدامین راه را انتخاب کند
پس از صرف ناهار هیراد و شهاب دوباره به اتاق هیراد بازگشتند و بعد از نوشیدن چای شهاب عازم رفتن شد
هیراد گفت:
- بعد از اینهمه وقت یه روز اومدی پیش من به این زودی می خوای بری؟
- هیراد جون کلاس دارم و گرنه از خدا می خواستم بیشتر پیشتت بمونم.
- خب می تونستی یه وقتی رو برای اومدن خونه ما انتخاب کنی که بعدش کاری نداشته باشی
- می دونم ولی ترم شروع شده و باید به دانشگاه هم برسم
شهاب پس از خداحافظی با سهیلا و گلناز هیراد را بوسید و رفت. سپس هیراد به آشپزخانه آمد مدتی نزد مادرش و گلناز ماند با آنها گپ مختصری زد کمی میوه خورد و بعد دوباره به اتاقش بازگشت او بر روی تختخوابش دراز کشید و همینطور که به موسیقی ملایمی گوش می سپرد به آسمان نگاه می کرد در ذهنش نقش چهره معصوم و عاشق گلناز که می کوشید عشقش را پنهان سازد جان گرفت. با خود اندیشید:
(( خدای من همه قشنگی های دنیا رو توی این دختر جمع کردی براش هیچی کم نذاشتی از خوشگلی صورتش کم مونده آدم بی هوش بشه. از خانومی و شخصیت آدم کیف می کنه باهاش برخورد کنه. حرف زدنش آدمو به وجد میاره... حالا نمی دونم این موقع که درست وقت تصمیم گیری من برای آینده زندگی مه چرا گلناز رو سر راهم گذاشتی؟))
و این هم از همان سوالاتی بود که جز فرشته مهربان سرنوشت هیچ کس جوابش را نمی دانست.... هیراد نمی دانست که با همین حضور به ظاهر کوچک چه تحول بزرگ و عمیقی در زندگیش رخ داده است.... و نه تنها هیراد بلکه هیچ یک از افراد بشر هرگز نخواهند توانست در برابر برخی راههایی که تقدیر انها را در مسیر آن قرار می دهد از خود مقاومت نشان دهند چرا که در این زمان آن فرشته زیبا به رویشان می خندد و خواهد گت که ای بشر این من هستم که می خواهم تو به این مسیر وارد شوی و در آن گام برداری و تو خود هیچ نقشی در انتخاب این امر نمی توانی داشته باشی....
در این لحظات که هیراد به تفکر مشغول بود صدای صربه های آرامی که با نوک انگشت به در اتاقش می خورد توجهش را به خود جلب کرد هیراد سر برگرداند و گلناز را دید که در استانه در اتاق ایستاده و او را نگاه می کند هیراد نیم خیز شد و گلناز پرسید:
- می تونم بیام پیشت بشینم؟
هیراد لبخندی زد و در حالی که خودش را جابه جا کرد پاسخ داد
- البته خوشحال می شم....
گلناز قدم به داخل اتاق گذاشت و سوال کرد
- مزاحمت که نشدم؟
- نه عزیزم این حرفا چیه... بشین...
گلناز بر روی مبلی که هیراد نشان داده بود نشست و بدون اینکه کلامی بگوید نگاه عاشقش را به هیراد دوخت .... در نگاهش محبت و دلدادگی موج می زد... عشقی که در ابتدا فتح ان را بسیار اسان می پنداشت و اکنون می دید که در مسیر ان می باید جاده دشواری را بپیماید و اینک که در برابر دلدار سنگدلش نشسته بود ترجیح می داد بدون اینکه کلامی بگوید سخن دل را از راه چشمانش برای هیراد سر دهد...
چرا که گاه زبان نگاه پر شور تر و با احساس تر از سخنی است که از زبان بیرون بریزد که واژگان هرگز بیانگر احساس عاشق نیستند، عاشقی که در هر طرف العین صدها بار در برابر معشوق جان می دهد تا ذره ای از عشقش را به گام جان او بریزد هرگز قادر نخواهد بود احساساتش را در قالب جملات بیاورد و در گوش محبوبش زمزمه کند و اینک گلناز نیز همین حال را داشت او توان ابراز احساسش را نداشت چرا که می دید هیراد تصمیم دیگری در سر می پروراند و گوش شنوائی برای شنیدن سخنان دل او ندارد پس مصمم بود تا شاید بتواند با ریختن عشق به پای او هیراد را از تصمیمی که داشت منصرف سازد و توجهش را به عشق خود جلب کند
هیراد نیز بر لبه تخت نشسته و چشمان گلناز را که به گلوله ای سرخ از اتش می مانست به نگاه گرفته بود چشمانی که گاهی به اشک می نشست و در همان لحظه با اراده ای وصف ناپذیر توسط گلناز اشکها در همان سرزمین سوزان جان می باختند هیراد به تشنه ای می مانست که بر لب چشمه جوشان ارزوها برسد و نخواهد یا نتواند سر در چشمه برد لب بر ان نهد و عصاره شیرینش را به کام جان بکشد
هیراد از سحر چشمان گلناز می هراسید و از آن گریزان بود اما چشمان سحر امیز گلناز چیزی نبود که او دست بردار باشد...
گلناز پس از مدتی که در سکوت هیراد را به نظاره نشست و در عمق جان جایش داد به آرامی گفت:
- هیراد
- جانم
- هیراد..... هیراد..... هیراد
و چندین بار نام او را شمرده بیان داشت...
هیراد نیز پس از اینکه گلناز سکوت کرد دوباره به آرامی گفت:
- جانم....
گلناز که لحظه ای نگاه از چهره هیراد بر نمی گرفت پرسیدک
- چرا می خوای بری امریکا؟
هیراد لبخند کم رنگی بر لب نشاند و پاسخ داد:
- گلناز جان هنوز هیچی معلوم نیست بلاتکلیفم نمی دونم باید چکار کنم... پدرم برای این کار پشتم را خالی کرده خودم باید همه کارارو جور کنم و این مکنه یه مدتی طول بکشه
- یعنی ممکنه نری خارج؟
- نمی دونم ولی اونچه که مسلمه اینه که اینجا برام مث قفس شده... من دوست دارم پر بگیرم قفس رو دوست ندارم دلم می خواد ازاد باشم و ازادانه نفس بکشم...
گلناز به آهستگی و بطوری که هیراد پی به بغضش نبرد گفت:
- نرو هیراد نرو.... من تو رو مث جونم دوست دارم......

این رمان عاشقانه ادامه دارد....