بازی سرنوشت (قسمت نهم)

روزها ازپی هم می گذشتند و هیراد روز به روز بیشتر به محبت گلناز نسبت به خودش پی می رد و از طرفی رفت و آمد گلنماز به خانه دکتر راد بیشتر می شد و او جای خود را در ان خانواده بازتر می کرد

قسمت نهم

روزها ازپی هم می گذشتند و هیراد روز به روز بیشتر به محبت گلناز نسبت به خودش پی می رد و از طرفی رفت و آمد گلنماز به خانه دکتر راد بیشتر می شد و او جای خود را در ان خانواده بازتر می کرد به همراه گلناز گاه مادرش نیز برای دیدن سهیلا به خانه آنها می آمد و مدتی را در کنارش به سر می برد و از انجا که هیراد اکثر اوقات در خانه بود او هم در برخی موارد در جمع انها حضور داشت.
چند ماه به همین ترتیب گذشت هیراد به هر دری که فکر می کرد زد تا شاید بتواند راهی برای خروج از کشور پیدا کند، اما از انجا که قصد ستیز با سرنوشت را داشت موفق به یافتن هیچ راهی نشد از هر مسیری که وارد می شد به بن بست می رسید و این سبب شد هیراد تصمیم بگیرد باری مدتی صبر کند تا شاید بمرور زمان شرایط برای مهاجرت جور شود و او بتواند براحتی تصمیم خود را به اجرا در اورد.
در طی این چند ماه دکتر راد و همسرش تقریبا همه شب هنگامی که تنها می شدند درباره نجوه عملکرد هیراد با هم سخن می گفتند اما قصد داشتند به هیچ وجه و تحت هیچ شرایطی درباره مهاجرت با هیراد حرفی نزنند تا او اینگونه تصور کند که خانواده اش چندان نسبت به جلای وطن او از خود عکس العمل نشان نمی دهند و همین رفتار پخته و زیرکانه پدر و مادر هیراد سبب شد تا او پس از مدتی که ثمنره ای از تلاشهایش ندید خسته شده و نوع تصمیم و عملکردش را تغییر دهد و منتظر فرصت بماند.
از سوی دیگر گلناز به قدری خودش را به هیراد نزدیک کرده بود که بیشتر ساعاتی که در خانه انها به سر می برد را در کنار او در اتاقش بود اعمال ورفتاری که از گلناز سر می زد همه نشان از ارامش عشقی داشت کهقلبش را می سوزاند اما گلناز هرگز حتی کلامی هم درباره محبتش نسبت به هیراد بر لب نمی آورد و اکثر اوقات در سکوت هیراد را به نگاه می گرفت و گاه هیراد قطره اشکی که از گوشه مژگان بلند گلناز به روی گونه هایش می چکید را می دید ولی با این وجود نیز هیراد چیزی به روی خود نمی آورد هیراد دست به هر کاری میزد گلناز را مقابل خود می دید که نشسته و با نگاه شیرینش او را می نگرد و همین نگاهها بود که باعث می شد اتشی که از ابتدا در دل هیراد روشن شده و اکنون زیر خاکسترها باعث گرمی قلب او می بود هرگز گرمایش را از دست ندهد تا بلکه زمانی سر از زیر خاک بیرون کشد و گرمایش تمامی زوایای زندگی هیراد را روشن سازد و گلناز بی صبرانه با دلی بی قرار انتظار ان روز را می کشید.
از طرفی مادر گلناز شکوه نیز با خانواده راد ارتباطی صمیمانه بر قرار کرده و مرتبا به منزل انها رفت و آمد داشت او در اکثر اوقات به شوخی با هیراد می پرداخت و مخاطبی فقط هیراد بود گاهی هم به تنهایی درباره نوع برخوردهای گلناز در داخل منزل و با دوستانش صحبت می کرد و از هیراد می خواست با توجه به نفوذش بر روی گلناز گهگاه او را راهنمایی کند و از گلناز بخواد به انچه شکوه می گوید عمل نماید.
اما شکوئه از برقراری صمیمیت با هیراد فک دیگری در سر می پروراند و در انتظار فرصتی بود تا انچه در اندیشه داشت به مرحله اجرا در اورد و به کام دل برسد...
رفته رفته پائیز جایش را به زمستان داده و زمستان نیز ماههای آخرین خود را می گذراند یکی از روزهای آغازین اسفند ماه هیراد در خانه تنها بود و از صبح زود سهیلا برای رسیدگی به کاری که دکتر راد به عهده اش سپرده بود از خانه بیرون رفت.
حول و حوش ساعت یازده و نیم صبح زنگ خانه به صدا در آمد و هیراد که در اتاقش سر خود را گرم کرده بود با صدای زنگ به سوی اف اف به راه افتاد گوشی را برداشت و پرسید:
- کیه؟
صدای زن جوانی به گوشهایش نشست:
- هیراد جان منم شکوه در رو باز کن...
هیراد گوشی را سر جایش گذاشت و با خود اندیشید:
(( مامان گلنازه مگه گلناز بهش نگفته مامان خونه نیست))
در طول راه تا مقابل در ورودی خانه پیش از اینکه در را بگشاید در دل گفت
(( شکوه خانم از خودمونه حالا بینم چکار داره....))
و در را گشود زن پس از دیدن هیراد لبخندی بر لب نشاند و به گرمی با او خوش و بش کرد و در حالیکه وارد خانه می شد گفت
- حوصله م سر رفته بود اومدم اینجا که یه کم دور هم باشیم
هیراد گفت:
- خواهش می کنم خوش اومدین اما مامانم خونه نیست ها....
- جدی؟ عیبی نداره چند دقیقه ای پیشت می شینم و بعد رفع زحمت می کنم
هیراد در را بست و از پشت سر او به راه افتاد شکوه که به در ورودی خانه رسیده بود ایستاد و هیراد بدون اینکه چیزی بگوید دستگیره را گرفت و آن را گشود انها به هال وارد شدند و بر روی مبلهای راحتی نشستند و زن گفت:
- حوصله ام حسابی سر رفته بود بچه ها خونه نبودن منم اومدم پیش شما حالا از شانس من خانم دکتر هم که خونه نستن و ما با هم گپ می زنیم.
هیراد از جایش برخاست و برای اوردن چای به طرف اشپزخانه روان شد و در بین راه گفت:
- خواهش می کنم خیلی م خوشحال شدم که شما تشریف اوردین اینجا
او در اشپزخانه رفت و در حین ریختن چای اندیشید:
(( عجیبه تا حالا سابقه نداشت شکوه خانم به این راحتی بیاد اینجا و تازه خوش حال هم باشه که مامانم خونه نیست... حتما یه کاری با خودم داره شایدم بخواد درباره گلناز چیزی بگه...))
و بعد با سینی کوچکی که در ان دو فنجان چای به چشم می خورد به جایی که شکوه نشسته بود بازگشت و ابتدا سینی را مقابل او گرفت
شکوه پس از اینکه با عشوه های خاص زنانه اش از هیراد تشکر کرد فنجان چای را برداشت و خطاب به او گفت
- ممکنه همین جا پیش خودم بشینی؟
- ایرادی نداره ولی این همه جا چرا حتما باید انجا بشینم؟
زن لبخندی حیله گرانه بر لب نشاند و پاسخ داد:
- می خوام باهات حرف بزنم به هم نزدیک باشیم بهتره
هیراد چیزی نگفت فنجان چایش را برداشت سینی را روی میز گذاشت و بر کاناپه ای که شکوه به آن تکیه داشت در کنار او جای گرفت
شکوه پرسید:
- شنیدم می خوای بی خارج؟
- تصمیم داشتم ولی جور نشد فعلا پا در هوا موندم
- یعنی ممکنه نری و همین جا بمونی؟
- هنوز درست معلوم نیست ولی دیگه نسبت به رفتن سرد شدم شاید موند و نرفتم
زن که از ابتدای ورودش چادر گلدار سفیدی به سر داشت در این لحظه حرکت آرامی به سرش داد که سبب شد چادر از روی موهایش بیفتد و بر شانه هایش قرار بگیرد سپس چنگی به موهایش زد و گفت:
- چه خوب اگه تو می رفتمی من خیلی غصه می خوردم
- چرا
- باری اینکه خیلی بهت عادت کردم و توی این مدت چند ماهی که از اثاث کشی ما به این خونه می گذره و این رفت و آمدی که با شما پیدا کردم به تو خیلی وابسته شدم اخه نمی دونی چقدر پسر خوش مشرب و تو دل بوئی هستی، ما شا الله خوشگل و خوش بر رو هم که هستی خودتو حسابی توی دل من جا کردی...
هیراد لبخندی زد و گفت:
- اینایی که می گین از محبت شماست منم خیلی به شما و گلناز جون رو دوست دارم
زن با حرکت آرامی دست هیراد را در دست گرفت و گفت:
- اره عزیزم اتفاقا گلناز هم گاهی درباره تو خیلی حرفا می زنه ماشاالله بزنم به تخته ادم نمی تونه یه دقیقه تو چشمات نگاه کنه چشات چنان گیرایی داره که ادمو ول نمی کنه ادم خودبه خود نگاهش رو از تو چشات می دزده
در همین حین اهسته دست هیراد را به نوازش گرفته بود هیراد لبخندی بر لب اورد و در حالیکه می کوشید دستش را از دست زن بیرون بکشد گفت
- اجازه بدین برم یه میوه ای شیرینی چیزی بیارم که با هم بخوریم
- نه عزیزم من اومدم اینجا کنار تو باشم نمی خواد جایی بری همین جا پیش خودم بشین.
هیراد که از حرکات شکوه شگفت زده شده بود دوباره بی اراده بر حای نشست زن وقتی هیراد را بر جایش نشاند دستش را از روی شانه او برداشت و با حرکتی چادر را از شانه ایش روی مبل انداخت در زیر چادر پیراهن نازک قرمز رنگی بر تن داشت
هیراد از دیدن این صحنه تکانی خورد ابتدا نمی دانست چه باید بکند می کوشید نگاهش را از روی اندام زن بدزدد اما زن از عشوه گری هایش دست بردار نبود
او دوباره دست هیراد را در دست گرفت و مشغول نوازش ان شد و پس از مدتی لبخندی بر لب اورد و پرسید:
- هیراد جان تو دوست دختر هم داری؟
- نه
- الان نداری یا تا حالا نداشتی
- تا حالا چیزی به معنای دوست دختر وارد زندگی من نشده
- نظرت درباره زن ها و دخترها چیه؟
- نظر خاصی ندارم خب دو جنس مخالب بطور طبیعی یه کششی به هم دارن اما هنوز برای من این اتفاق نیفتاده یا اگرم افتاده باشه هنوز در من به ظهور ننشسته
به ناگاه زن به سرعت سرش را فرود اورد و بوسه ای نرم بر روی دستهای هیراد که در دست داشت نهاد هیراد دست و پایش را حسابی گم کرده بود و رنگ به رخسار نداشت نمی دانست در برابر این حرکات و این سخنان چه باید بکند چنان درگیر احساسات شده بود که همچون مجسمه ای در جا خشکش زده بود
زن دست دیگرش را بر روی ران هیراد گذاشت و گفت
- الهی فدات بشم ببین چه قیافه مظلومی داری... ادم دلش می خواد صورتت رو غرق بوسه کنه
سپس سرش را پیش آورد و شانه هیراد را بوسید هیراد هیپچ کنترلی از خود نداشت و همچون گنجشکی که اسیر دست افعی گرسنه و خطرناکی شده باشد تنها او را تماشا می کرد و لرزش خفیفی بر تن داشت
زن در عین ناباوری هیراد گفت
- من حاضرم هر کاری که تو بگی برات بکنم. من از خیال تو روز و شب ندارم خودم برات دوست خوبی می شم این دخترا که نمی تونن مث من همه چیز در اختیار تو بذارن. تو جوونی و نیاز به خیلی چیزا داری که یه دختر کم سن و سال نمی تونه برات فراهم کنه من خودم همش رو برات جور می کنم روح و جسم رو در اختیارت می ذارم....
عضلات صورت زن به آرامی می لرزید او با تجربه ای که دات هیراد را همچون عقابی که گنجشک کوچکی را شکار کرده باشد چنان در چنگ گرفته و می فشرد که هیراد هیچ گونه راه فراری برای خود نمی دید زن به آهستگی خودش را به هیراد نزدیک کرد و نگاه گناه آلودش را در چشهای او دوخت.
هیراد همانند برق گرفته ها تگان شدیدی خورد و سرش را برگرداند تا این صحنه را نبیند او حتی قدرت این را نداشت که درباره موفعیت سختی که در آن قرار داشت درست بیندیشد . جوانی در این سنین وقتی با چنین صحنه ای مواجه می گردد عنان از کف داده و خود را به دست هوس می سپارد . هیراد می کوشید تا چنین نشود اما او نیز در فشار شدید روحی قرار داشت و راه فراری در اطراف خود نمی دید....
در همین حال زن نگاهی به هیراد انداخت و گفت:گ
- حالا دیگه بهترین فرصته که بهت نشون بدم چقدر دوستت دارم. خداخواهی بود که امروز کسی تو خونتون نیست.
و به آرامی دستهایش را به روی هیراد گشود و به سوی او رفت...
هیراد که وضعیت را اینطور دید نا خود آگاه او را از خو پس زد و از جایش برخاست و در حالیکه صدایش می لرزید گفت:
- خیلی منو می بخشین من نمی تونم این کارو بکنم....
زن تعجب کرده بود گفت:
- چرا؟ تو هر نیازی داشته باشی من برات مرتفع می کنم... جرا نمی تونی؟!
هیراد بر روی مبل دیگری نشست و گفت:
- شما به شرایط اطرافتون فکر کردیم؟ به شوهرتون ، پسراتون به دختر قشنگتون که الان در بهبوحه جوونی یه.....
زن خندید و پاسخ داد:
- اینا چه ربطی به این موضوع داره؟ عزیزم من تو رو دوست دارم و دلم می خواد خودمو در اختیارت بذارم و از وجود هم لذت ببریم.
هیراد گفت:
- شما باید از جمع خانواده و وجود بچه هاتون لذت ببرین نه من....
زن از جایش برخاست به سوی هیراد روان شد و مقابل او ایستاد کمی نگاهش کرد و بعد به ارامی کف پایش را بر روی زانوی هیراد گذاشت و گفت:
- عزیز دلم قربون او چشمای وجشی ت برم بچگی نکن هر جوونی به سن و سال تو به این مسئله نیاز داره نمی خواد برای من ادای لوطی ها رو در بیاری دوره این حرفا گذشته بیا و از این فرصت استفاده کن و توی چشمه ای که جلوت وایساده سیراب شو....
هیراد پای زن را از روی زانویش برداشت و گفت:
- فعلا که شما شوهر و خونواده دارین حتی اگه تنها بودین من این کا ر رو نمی کردم من طوری تربیت شدم که نمی تونم به حریم کسی که چشم امیدش به زنشه تجاوز کنم و پیشنهاد شما رو بپذیرم
زن خنده پر عشوه ای سر داد و گفت:
- این موضوع چه ربطی به تربیت داره؟ این عشقه تربیت نمی فهمه....
هیراد جملات زن را قطع کرد و به تندی پاسخ داد:
- خانم محترم لطفا اسم عشق رو به لجن نکشین عشق عطیم تر از این حرفاس که بخواد با هوس به گند کشیده بشه این که شما ازش حرف می زنین هوسه عشق نیست....
زن گفت:
- بچه نشو از این فرصت خوبی که دست داده استفاده کن
ناگهان صدای زنگ در برخاست و جمله زن را ناتمام گذاشت هیراد با عجله بلند شد و به طرف اف اف دوید و زن که توقع چنین چیزی را نداشت همانجا ایستاد و هیراد را نگریست
هیراد گوشی را برداشت و گفت:
- کیه؟
صدایی که به او جواد داد هیراد را از با تلاقی که در آنافتاده بود بیرون کشید
- منم در رو باز کن
لبخندی از سر شوق بر لبان هیراد نشست و بطرف در به راه افتاد
شکوه پرسید
- کی بود زنگ زد
- گلنازه
و از در هال خارج شد از پله ها پائین رفت و در را گشود گلناز خندان مقابلش ایستاده بود
- سلام
- سلام.... چرا به این زودی اومدی
- اخه زنگ آخر معلمون نیومده بود فرستادنمون خونه، مامانم خونه نبود و منم زود اومدم پیش تو... هیراد به روی او خندید و در را بست و با هم از پله ها بالا رفتند و وارد خانه شدند پیش از اینکه در را بگشایند هیراد گفت
- مامانت یه نیم ساعتی یه اومده اینجا
- چطور شده تنهایی اومده؟!
- نمی دونم می گفت هیچکی خونه نبوده و حوصله ش سر رفته
اندو وارد خانه شدند شکوه چادرش را بر سر کرده و بر روی همان مبلی که در ابتدای ورودش روی ان نشسته بود لم داده و فنجان چایش را که دیگر حسابی یخ شده بود را در دست داشت و به ارامی انرا می نوشید
کلناز سلام کرد و مادرش با لبخند پاسخ داد
- سلام دخترم چه زود اومدی خونه
- معلم نداشتیم شما چطور اینجایئین
زن نگاهی به هیراد انداخت و همچون روباه مکاری گفت:
- حوصله م سر رفته بود اومدم پیش سهیلا جون ایشون نبودن هیراد خان هم نذاشت برگردم خونه و گفت یه چایی با هم بخوریم
دهان هیراد از تعجب نیمه باز مانده و هیچ نمی گفت گلناز پرسید:
- شما که می دونستین امروز خانم راد خونه نیست چطور بازم اومدین اینجا؟
- یادم رفته بود عزیزم
و در حالیکه فنجان خالی را زمین می گذاشت گفت
- دیگه یواش یواش باید مرخص بشم و برم ناهار بچه ها رو اماده کنم
سپس رو به هیراد کرد و ادامه داد
- گلناز که طبق معمول برای ناهار مزاحم شماست من دیگه رفع زجمت کنم که برم غذای پسرا رو حاضر کنم
و از جایش برخاست چادرش را بر روی سرش محکم کرد و پس از خداحافظی با گلناز و هیراد از خانه بیرون رفت
پس از اینکه ان زن خانه را ترک کرد هیاد و گلناز با هم به آشپزخانه رفتند و به کمک هم بساط ناهار را چیدند و با هم غذا خوردند اما در طول این مدت هیراد حتی کلامی درباره انچه رخ داده بود برای گلناز نگفت.....

این رمان عاشقانه ادامه دارد....