بازی سرنوشت (قسمت دهم)

وقتی شکوه به خانه بازگشت در را محکم پشت سر خود بست و با عصبانیت چادرش را از سر کشید و روی زمین پرت کرد مدتی همانجا کنار در ایستاد و کوشید تا افکار در همش را نظم دهد

قسمت دهم


وقتی شکوه به خانه بازگشت در را محکم پشت سر خود بست و با عصبانیت چادرش را از سر کشید و روی زمین پرت کرد مدتی همانجا کنار در ایستاد و کوشید تا افکار در همش را نظم دهد سپس به طرف یکی از مبلهای راحتی وسط هال رفت و خودش را بر روی آن رها کرد چندی چشمانش را بست و کوشید به چیزی فکر نکند.
همینطور که زمان سپری شد او نیز ارامتر گشت و می توانست بهتر بیندیشد
پس از مدتی چشمانش را گشود به نفطه ای خیره شد و با خود اندیشید
(( عجب پسر سر سختی یه اصلا فکر نمی کردم اینطوری محکم باشه... لامصب مث ماهی می مونه از دست آدم لیز می خوره... این دختره م چه بد موقع اومد شاید اگه نیم ساعت دیگه باهاش تنها بودم می تونستم یه جوری تحریکش کنم.... اصلا همین سر سختی ش آدمو بیشتر جدبش می کنه.
سپس از جایش برخاست و به آشپزخانه رفت تا غذای پسرهایش که هر لحظه ممکن بود از راه برسند و غذا بخواهند را روبراه کند. در حین آشپزی هم ذهنش مشغول حوادث آنروز بود و با خود اندیشید، حال که هیراد به نیت شکوه نسبت به خودش برده به راحتی خواهد توانست در موقعیت بعدی بیشتر از این پیش برود
زن نسبت به هیراد که در عنفوان جوانی به سر می برد هوسی پایان ناپذیر در دل احساس می کرد و بالاخره تصمیم گرفت
(( به هر ترتیب ممکن باید کام دلم رو از این پسرک لجول بگیرم باید یه جوری تحریکش کنم که خودش راضی به این کار بشه یه دفعه که مهارش کنم دیگه کنترلش دست خودم می افته و تا هر وقت بخوام می تونم توی چنگ خودم نگهش دارم پس بهتره منتظر فرصت خوب و مناسبی بشینم و توی این مدت هم نظر و محبتش رو نسبت به خودم جلب کنم...))
هیراد با حال غریبی در ستیز بود او نمی توانست بپذیرد که مادر گلناز دختر سرزمین رویاهایش به او چنین پیشنهادی داده باشد او هرگز نمی توانست تن به پیشنهاد ان زن بسپارد و خودش را الوده گناهی عظیم کند
در طول مدتی که به همراه گلناز ناهار را آماده می کردند حرف زیادی میانشان رد و بدل نشد و گلناز که از هیچ موضوعی خبر نداشت با چهره خندانش می کوشید تا بهترین میز ناهار را برای هیراد بچیند و در پختن غذا نیز به او کمک کند نگاهای عاشقانه گلناز همچون خنجری در قلب هیراد فرو می رفتند و او را بی تاب و بی قرار می کردند هیراد نمی توانست چه باید بکند از طرفی احساس می کرد محبتش به گلناز روز به روز زیادتر می شود و از سوی دیگر با اتفاقات انروز می دانست مادر گلناز سد بزرگی بر سر راهشان خواهد بود هیراد می کوشید تا به این موضوعات با دید درستی نطر بیفکند او احساس می کرد دیگر قادر نیست در برابر محبتهای گلناز که روز به روز بیشتر به او ابراز می داشت پایداری کند و به خوبی می دانست همین روزهاست که دروازه دلش را برای همیشه به روی این فرشته پر محبت بگشاید اما با مادر گلناز چه باید می کرد!؟
مدتی در این باره اندیشید تا با خود تصمیم گرفت:
(( معلومه شکوه خانم دست بردار نیست و دوباره پیشنهادش رو مطرح می کنه اما منم باید حواسمو جمع کنم تا یه موقع جوونی نکنم و گول او را نخورم در ضمن باید یه مقدار بیشتر به این دختر معصوم و قشنگ که کنارم هست توجه کنم... منم دوستش دارم هر کسی به جای من بود اینهمه تعلل نمی کرد و بالاخره خیلی زودتر از اینها باهاش ارتباط برقرار می کرد پس بهتره اگر قرار جوابی بهش بدم زودتر این کار رو بکنم....))
اما هیراد جواب چه چیزی را باید به گلناز می داد..>!؟ گلناز که هرگز چیزی از عشق و علاقه به او ابراز نداشته بود و این کار را تنها از راه تماس چشمانش انجام می داد پس کار برای هیراد بسیار دشوارتر از ان بود که می اندیشید پس باید راه خوبی برای این کار پیدا می کرد.....
هیراد که احساس می کرد زمان را از دست می دهد تصمیم گرفت اخرین راهی که برای مهاجرت به امریکا پیش رو داشت امتحان کند از اینرو روزی با شهاب تماس گرفت و قرار شد برای دیدار با آقای مردانی که قرار بود هیراد را از مرز خارج کرده و به امریکا برساند بروند
اندو دوست قدیمی با هم سوار بر اتومبیل شخصی شهاب به دفتر کار اقای مردانی رفتند در طول راه شهاب سعی می کرد تا حد امکان نظر هیراد را تغییر بدهد تا او از طریق غیر قانونی از کشور خارج نشود و زمانی که آنها به محل ملاقات رسیدند و از اتومبیل پیاده شدند هیراد به شهاب گفت:
- اگه این طرف نتونست برای من کاری بکنه فعلا از رفتن به امریکا منصرف می شم.
شهاب که از این حرف خوشحال شده بود گفت:
- افرین دوست خوبم پس حالا که اینطور شد اجازه بده من باهاش حرف بزنم
هیراد پذیرفت و اندو وارد ساختمانی که دفتر کار آقای مردانی در آن قرار داشت شدند. ساختمان پنج طبقه بود و در یکی از خیابانهای شمال شهر واقع شده و اپارتمان محل کارآقای مردانی در طبقه پنجم قرار داشت هیراد و شهاب سوار اسانسور شدند و در طبقه پنجم پس از توقف اسانسور از ان بیرون آمدند سپس به طرف واحد شماره ده رفتند و زنگ زدند مدت کوتاهی گذشت و بعد مرد بلند قد و درشت هیکلی در را به رویشان گشود انها پس از سلام خودشان را معرفی کردند و مرد خودش را کنار کشید تا انها وارد شوند وقتی شهاب و هیراد به داخل پا گذاشتند مرد بلند قد اتاقی را به انها نشان داد که درش بسته بود و گفت
- آقا اونجا تشریف دارن و منتظر شمان....
هیراد و شهاب به طرف در رفتند و چند ضربه ارام به در زدند پس از مدت کوتاهی صدایی به گوششان نشست:
- بفرمایین....
ابتدا شهاب در را گشود وارد اتاق شد و به دنبالش هیراد قدم به داخل اتاق گذاشت مرد میانسالی پشت میز بسیار شیک و قشنگی نشسته بود که با وارد شدن اندو کمی از جایش نیم خیز شد و به گرمی گفت:
- خیلی خوش اومدین زودتر از اینا منتظرتون بودم
هیراد و شهاب با او دست دادند و پس از معرفی هر کدام بر روی یک ی از مبلهای راحتی که در اتاق قرار داشت نشستند اتاق تقریبا بزرگ بود و میز دیگری در گوشه ای قرار داشت که بر روی ان کامپیوتر گذاشته بودند و در کنج اتاق میز بسیار شیکی خودنمایی می کرد که بر روی آن میز تلویزیونی بزرگ به چشم می خورد.
آقای مردانی مردی میانسال با سیبیل پر مشت مشکی بود که لایه لای ان تارهایی از سفیدی جذبه انرا بیشتر می کرد و چشمانی درشت داشت که کمی از حدقه بیرون زده و با ابروان سیاه پیوسته کمی چهره اش را ترسناک می کرد اما او مردی بسیار چرب زبان و خوش رو به نظر می رسید
به حض ورود هیراد و شهاب و جای گرفتنشان بر روی مبل مرد دیگری به اتاق وارد شد و پس از سلام سینی زیبایی حاوی سه فنجان قهوه و یک ظرف شکلات بر روی میز انها گذاشت و سپس بیرون رفت و در را پشت سرش بست.
آقای مردانی لبخندی بر لب نشاند و گفت:
- قهوه تون سرد می شه بفرمایین
و خودش از پشت میز برخاست و جلوی هر یکی از مشتریانش فنجانی قهوه گذاشت و فنجان خودش را برداشت و بر روی مبل دیگری مقابل هیراد نشست و گفت
- خب هیراد خان در خدمتتون هستم
هیراد حرکتی به خود داد و گفت:
- راستش آقای مردانی پیرو تماسهایی متعدد تلفنی که با هم داشتیم و یه بارم خصوصی خدمتتون رسیده بودم دوباره مزاحم شدیم که حرفها رو یه کاسه و تموم کنیم
مردانی دستی به سبیل سیاهش کشید و گفت
- هر مطلبی که باشه من در خدمتتونم شما بپرسید من جواب می دم.
هیراد گفت:
- می خواستم شرایط دقیق شما رو برای انجام این کار بدونم
مردانی نفس عمیقی کشید و گفت:
- انشاالله هر وقت تصمیم خودتونو گرفتین من طرف مدت یک ماه شما رو می رسونم امریکا
شهاب نگاهی به هیراد انداخت و از مردانی پرسید
- چطوری؟
- یعنی چی چطوری؟
شهاب گفت:
- منظورم اینه که از چه راهی هیراد رو می برین و چه تضمینی وجود داره که بعد از یه ماه امریکا باشه؟
- اولش از اینجا یه بلیط میگیریم برای تایلند خودمم باهاتون میام. یه مدت باید توی تایلند بمونیم تا من بتونم پاسپورت خارجی براتون پیدا کنم و بعدش یه ویزای جعلی توش بزنم و ببرمتون امریکا....
- به همین سادگی؟
- اره عزیزم به همین سادگی
هیراد پرسید:
- هزینه ش چقدر می شه؟
مردانی که قهوه اش را در دو جرعه تمام کرده بود فنجانش را روی میز گذاشت و جواب داد:
- اونش زیاد مهم نیست اما برای شما که پسرای خوبی هستین حدود ده میلیون تومان در میاد
شهاب به تندی گفت:
- ده میلیون تومن؟ مگه چه خبره؟
- پسر جون فکر می کنی کار ساده ای یه؟ کلی دنگ و فنگ داره تا من دوست شما رو برسونم امریکا.....
- و اگر نرسونی ش؟
مردانی دوباره خنده بلندی کرد و گفت:
- خلاصه یه خارج بردمش دیگه....
و باز هم خندید و ادامه داد:
- اینو که شوخی می کنم .... خیالتون راحت باشه حتما می رسونمش
هیراد به ارامی پرسید:
- چه تضمینی وجود داره؟
مردانی پاسخ داد:
- تضمین و این حرفارو کار نداشته باش شما باید به من اعتماد کنی کار رو بسپار به دست من خودم اوستا کارم تا حالا صد تا مث شما رو به هزار جای دنیا رسوندم
هیراد گفت
- شرایط پرداخت چطوره؟
- انشاالله بعد از اینکه حرمامونو زدیم نصف پولو قبل از سفر می گیرم و نصف دیگه رو وقتی شما رو توی امریکا به بستگانتون تحویل دادم
شهاب گفت:
- اینطوئری که نمی شه شاید کارتون جور نشد و مجبور شدین از تایلند برگردین اونوقت نصف پولو گرفتین چی می شه؟
- اتفاقا نصف پول هزینه همون تایلند موندنشه
شهاب اخمهایش را در هم کشید و گفت
- یعنی معلوم نیست شما هیراد را به امریکا برسونین یا نه؟
- من که گفتم اوستا کارم بهتره همه چیز رو بسپارید دست من
هیراد که نمی دانست چه باید بکند کمتر سخن می گفت و به جای او شهاب با مردانی وارد معامله شده بود وقتی صحبتهای انها به اینجا رسید شهاب لبخندی زد و به اهستگی از جایش برخاست و گفت
- بسیار خب آقای مردانی انشاالله ما بعد از اینکه مبلغی که شما گفتید اماده کردیم خدمتتون می رسیم تا با هم وارد قرار داد بشیم
سپس دست هیراد را گرفت و او را نیز بلند کرد مردانی نیز از جایش برخاست و گفت:
- انشاالله اما باید بدونین که ما با هیچ کس قرار داد نمی بندیم کار ما قانونی نیست که بتونیم مدرک دست کسی بدیم
شهاب و هیراد نگاهی به هم انداختند و بعد از خداحافظی از در اتاق و بعد دفتر خارج شدند و تا زمانی که در اتومبیل نشستد سخنی میانشان رد و بدل نشد.
وقتی انها در اتومبیل نشستند و به راه افتاند شهاب گفت:
- هیراد جون دیدی اینا همشون کلاهبردارن
- چی بگم والله اصلا فکر نمی کردم اینطوری برخورد کنه
- بهتره فکرشو از سرت بیرون کنی برای اینکه یه خورده حال و هوات عوض بشه پاسپورتت رو بگیر و یه سفر اروپایی برو که یه کشور اروپایی رو دیده باشی بعدشم بشین سر درس و زندگیت هر وقت زمانش برسه اگه توی سرنوشتت باشه امریکا هم می ری
دیگر تا زمانی که انها به خانه رسیدند حرفی نزدند و هر کدام در ضمیر خود سیر کردند و وقتی به خانه رسیدند هیراد از شهاب تشکر کرد و هر کدام به خانه خودشان رفتند.
هیراد اصلا حوصله نداشت با کسی حرف بزند و پس از ورود به خانه نزد مادرش رفت و سلامی گفت و به طرف اتاقش روان شد وقتی به اتاق خصوصی اش رسید گلناز را دید که مشغول تمیز کردن و گردگیری اتاق است. گلناز با دیدن هیراد ذوق زده گفت
- سلام اومدی کجا بودی؟
- سلام چه کار می کردی
- لباساتو اتو زدم و توی کمدت اویزون کردم بعدش دیدم اتاقت ریخت و پاشه گفتم بهتره برات تمیزش کنم تا وقتی اومدی خوشجال بشی
هیراد نگاهی به اطرافش انداخت و دید اتاقی همچون دسته گلی می درخشد سپس به طرف کمدش روان شد در انرا باز کرد و دید که تمامی لباسهایش بسیار منظم و مرتب اتو و در کمد اویزان شده و حتی جورابهایش به طرز خیلی قشنگی کنار هم جای داده شده اند سپس در کمد را بست و ذوق زده به طرف گلناز برگشت گلناز با لبخندی عاشقانه او را می نگریست و چیزی نمی گفت
هیراد کمی به او نزدیک شد و گفت
- دستت درد نکنه ولی چرا اینهمه زحمت کشیدی چرا اینقدر به من محبت می کنی
حلقه اشک در چشمان گلناز درخشید و گفت
- چون خیلی دوستت دارم
و بدون اینکه معطل شود از اتاق هیراد خارج شد.

این رمان عاشقانه ادامه دارد....