بازی سرنوشت(قسمت یازدهم)

آنشب از ان شبهایی بود که تا سپیده صبح خواب به چشمان هیراد راه نیافت نمی دانست سرنوشت او را با خود به کجا خواهد کشاند در مدت چند ماهی که تصمیم کوچ از وطن را در سر می پروراند

قسمت یازدهم

آنشب از ان شبهایی بود که تا سپیده صبح خواب به چشمان هیراد راه نیافت نمی دانست سرنوشت او را با خود به کجا خواهد کشاند در مدت چند ماهی که تصمیم کوچ از وطن را در سر می پروراند به هر راهی که پای می گذاشت در پایان به بن بست بر می خورد شاید قسمتش در همین آب و خاک رقم خورده بود و او قصد ستیز با قسمت و سرنوشت را داشت. او نمی دانست چه باید بکند گاه ارزو می کرد قادر بود با نگاهی به اینده چند سال بعد را ببیند تا برایش روشن شود اینده اش چگونه نوشته شده اما انچه مسلم می نمود این بود که می باید حتی به طور موقت از سفر به امریکا چشم پوشی کند و به مسائل عادی و روزمره زندگی بپردازد
از طرفی انچه از صبح انروز از گلناز دیده بود او را بر ان می داشت تا خودش نیز فاصله را از میان خود و آن دخترک مظلوم بردارد وبیشتر از این مایه عذاب روحی او و متعاقب ان خودش نیز نشود هیراد به خوبی می دانست که اگر درباره گلناز با پدرش و مادرش صحبت کند نه تنها مخالفت نمی کنند بلکه بسیار خوشحال میشوند. در طی این مدت چند ماه گلناز چنان جایگاهی در خانواده راد باز کرده بود که تحت هیچ شرایطی هیچ گونه خللی در ان وارد نمی شد و بیژن و سهیلا گلناز را بسیار دوست می داشتند و به او عادت کرده بودند
هیراد که تا نزدیکی های سپیده صبح دیده به اسمان نیمه ابری اواسط اسفند ماه داشت و گوش به موزیک ملایمی که از دستگاه ضبط صوت اتاقش با صدای بسیار ملایمی پخش می شد سپرده بود پیش از اینکه به خواب فرو رود تصمیم گرفت
(( حالا که دیگر تصمیم گرفتم امریکا نرم بهتره محبتی که این چند ماهه توی دلم زندونیش کردم به گلناز نشون بدم اره مطمئنم اونم منو عاشقونه می پرسته از حرف امروزش دیگه قشنگ معلوم بود توی دلش چی میگذره عجب طاقتی داره که تا حالا به روی خودش نیاورده دیگه بسه هر چی تحمل کردم بسه باید بهش نشون بدم که منم دوستش دارم....))
صبح روز بعد هیراد حدود ساعت ده صبح بیدار شد و پس از شستن دست و صورتش نزد سهیلا رفت
سهیلا ابتدا مشغول صحبت تلفنی با یکی از دوستانش بود و وقتی دید هیراد روبرویش نشسته زود با طف مقابلش خداحافظی کرد و به احترام هیراد گوشی را گذاشت و با رویی خوش به سلام پسرش پاسخ داد.
هیراد مدتی ارام بر جایش نشست و بعد نگاهش را در نگاه مادرش دوخت و گفت
- مامان فعلا از رفتن به امریکا صرف نظر کردم
سهیلا از خوشحالی چیغ کوتاهی کشید و گفت:
- خدا رو شکر که بچه م سر عقل اومد... افرین بر تو که خلاصه تونتی خودت راه درست رو انتخاب کنی
هیراد سرش را به زیر انداخت و گفت
- توی این مدت به هر دری زدم نشد نمی دونم شاید خدا نمی خواد برم و گرنه خیلی ها از همین راههایی که من وارد شدم امریکا رفن و حالا راحت دارن زندگی می کنن.
- درسته پسرم با مشیت خدا نمی شه در افتاد از قدیم گفتن خدا توی دو موقعیت از دست بنده هایش خنده ش می گیره یکی اینکه وقتی خدا بخواد یه ادمی رو توی چاه بندازه اگر همه ادمای دنیا جمع بشن و بخوان جلوی خدا رو بگیرن خدا بهشون می خنده و می گه من می خوام بندازمش تو چا شما چه جوری می خواین مانع بشین...! و یکی وقتی خدا بخواد همون ادمو از قعر چاه بیاره بیرون و بذاره تش روی قله کوه بازم اگه تموم ادما جمع بشن و به دست و پای اون ادم اویزون بشن که خدا نبردش بالا دوباره خدا می خنده و می گه برید کنار اینم که می خوام اونو بلند کنم. شما می خواین جلوم را بگیرید؟ حالا این درست حالت تو رو می رسونه، وقتی خدا بخواد تو زیر سایه پدر و مادرت بمونی و توی این مملکت واسه خودت یه چیزی و یه کسی بشی خودت هر کاری بکنی که سرنوشت رو عوض کنی فایده نداره چون اونی که اون بالا نشسته قسمت همه بنده هاشو از قبل براشون رقم زده می گن هیچ برگی بدون اجازه خدا از درخت نمی افته حتما یه خیری توی کار خداس که تو نتونستی موفق بشی...
هیراد سرش را تکان داد و آرام گفت:
- ولی مامان نمی دونی چقدر دلم می خواست می رفتم امریکا زندگی می کردم احساس می کنم اینجا برام مث یه قوطی کبریت تنک و کوچک شده همه چیزاش برام تکراری و بی معنی یه.....
سهیلا جملات هیراد را قطع کرد و گفت
- نه پسرم اینطوری یا که می گی م نیست یه مدت که بگذره و دیگه فکر رفتن نداشته باشی این فکرات م دیگه توی ذهنت نمی مونه دوباره به حالت عادی زندگیت بر می گردی عزیزم زندگی قشنگتر از اونه که ادم با این فکرا بخواد قشنگی هاشو خراب کنه همیشه نیمه پر لیوان رو ببین نه نیمه خالی اونو این رفاه و امکاناتی که تو داری کمتر کسی توی سن و سال تو براش فراهمه اینا رو ببین و قدر زندگیتو بدون هر جا بری اسمون همین رنگه فقط ممکنه یه خورده ابی تر باشه که اونم بعد از یه مدت برات عادی می شه....
- اما مامان حالا که تصمیم عوض شده دیگه نمی دونم باید چکار کنم بلاتکلیف شدم
- عزیزم برای امسال دیگه دیر شده از حالا می تونی خودتو برای کنکور سال اینده اماده کنی عید هم که نزدیکه با هم یه مسافرت خوب و عالی می ریم که تو هم یه کم از حال و هوا در بیای
پس از اینکه جمله سهیلا تمام شد از جایش برخاست به طرف هراد رفت و گونه هایش را بوسید هیراد نیز مادرش را بوسید و از جایش بلند شد و به طرف اتاقش رفت و تا ظهر که گلناز به خانه شا ن آمد سر خود را گرم کرد..
ظهر هنگامی که با سهیلا و گلناز سر میز ناهار نشسته بودند حالات و نگاههای هیراد تغییر کرده بود و با چشمانی سرشار از عشق و محبت گلناز را نگاه می کرد
گلناز نیز که احساس می کرد حالات هیراد تغییر کرده در درون بسیار شاد و خوشحال بود و فکر می کرد بخاطر کارهایی که روز قبل برای هیراد انجام داده تاثیرات بسیار مثبتی بر روحیه هیراد گذاشته است.
پس از صرف ناهار هیراد مدتی پشت میز کوچک اشپزخانه نشست و حرکات موزون گلناز را تماشا کرد سپس به اتاقش رفت و مشغول کتاب خواندن شد زمانی نگذشت که گلناز نیز به اتاق هیراد امد و به تعارف او بر روی مبل راحتی نشست.
هیراد دیگر تصمیمش را درباره گلناز گرفته بود و به همین دلیل می کوشید تا در برابر او درست بر خلاف مدت چند ماهی که دیگر را می شناختند خودش باشد
مدتی در سکوت گذشت و هیراد کوشید تا سخنان دلش را از راه نگاه به قلب گلناز سرازیر کند پس از ان گلناز با لحن پر محبتی پرسید
- دیروز کجا رفته بودی؟
- برای کار خارج رفتنم با شهاب رفته بودیم کسی رو ببینیم
رنگ از رخسار گلناز پرید و پس از مکث کوتاهی دوباره سوال کرد
- مگه تو هنوز می خوای از ایران بری؟
- نمی دونم دلم می خواد ولی نمی دونم اخرش چی می شه
- دیروز نتیچه چی شد
- هیچی رفتیم پیش یکی از کسائی که قاچاقی ادما رو می برن کشورای دیگه یارو خیلی قلدور بود با گردن گلفتی می گفت هیچ تضمینی وجود نداره که کارم درست بشه منم توی این وضعیت و موقعیت نمی تونم ریسک کنم اگه موفق نشم جواب پدرمو که فکر می کنه من مرد شدم چی باید بدم برای همینم فعلا تصمیم گرفتم دست نگهدارم تا ببینم بعد چی می شه.
گلناز نفس راحتی کشید و احساس کرد کمی ارام شده سپس لبخندی بر لب اورد و از فنجان چایش که با خود از اشپزخانه به همراه آورده بود جرعه ای نوشید و سکوت کرد
اینبار هیراد پرسید:
- گلناز چرا دیروز اینهمه برای اتاق من زحمت کشیدی؟
گلناز احساس کرد ناگهان گرمای مطبوعی به صورتش ریخته شده و این موضوع از چشمان هیراد نیز پنهان نماند در نگاه هیراد چهره گلناز به رنگ صورتی خوش رنگی در آمده بود که زیبایی جذابیت دخترانه او را صد چندان می کرد به ناگاه قلب هیراد در سینه اش فرو ریخت و احساس کرد به اتندازه تمامی محبتهای دنیا گلناز را دوست دارد
گلناز مدتی سکوت کرد و فنجان چای را در میان انگشتانش چرخاند سپس گفت:
- دلم می خواد تمام کارایی که از دستم بر میاد برای تو انجام بدم دوست دارم همه کاراتو خودم بکنم می دونی تو برای من یه استطوره ای، اسطوره ای که از پاکی و محبت یه جور عجیبی دوستت دارم نمی دونم چی می تونم اسمشو بذارم...
هیراد همینطورک ه به کلماتی که از میان لبان سرخ و گوش الود گلنازبیرون می ریخت گوش سپرده بود احساس کرد همینطورک ه او سخن می گوید چانه گرد و خوش فرمش نیز می لرزد سپس پرسید:
- چرا این احساس رو نسبت به من داری؟
- نمی دونم چرا فقط می دونم از روزی که تو رو دید م یه نیرویی تو دلم منو به طرف تو می کشوند
سپس مکثی کرد و افزود:
- هیراد چرا می خوای از ایران بری؟ همین جا بمون من برات همه کار می کنم تا روزی که زنده م نمی ذارم اب توی دلت تکون بخوره بهت قول می دم حتی اگه خودتم نخوای من برات همه کار می کنم.... هیراد..... هیراد .... هیراد ، تو رو خدا نرو
و در این لحظه قطره اشکی از گوشه چشمانش بر روی شیار گونه سرخ و سپیدش فرو چکید لبهای سرخ و گوشت الود و چانه زیبا و خوش نقشش می لرزید و او در سکوت با چشمانی اشکبار به هیراد دیده دوخته بود
به ناگاه هیرادکه بر لبه تختخوابش نشسته بود بی اراده از جایش برخاست و با دو قدم بلند خودش را به کنار گلناز رساند احساسات بر او چیره گشته و توان کنترل انرا نداشت دستهایش به شدت می لررزیدند و زانوانش توان تحمل وزن اندامش را نداشتند مدتی بالای سر گلناز ایستاد و او را نگاه کرد سپس بر روی زمین مقابل او نشست فنجان چای را از دستش گرفت و به کناری گذاشت دستهای سپید و نرم گلناز را در دست گرفت و کمی نوازش کرد مدتی چشمانی گلناز دوخت و بعتد به ارامی بوسه ای گرم بر پیشانی او نهاد و گفت:
- گلناز من....... دوستت دارم.... تاروزی که نفس می کشم دوستت دارم.... و با نوک انگشتانش حلقه های اشک را از روی گونه های او ربود
گلناز چند ثانیه مقابل هیراد نشست و همچون کبوتری باران خورده به ارامی می لرزید ولی ناگهان به اهستگی بدون اینکه چیزی بگوید دستش را از دست هیراد بیرون کشید از جایش برخاست و از اتاق هیراد خارج شد.

این رمان عاشقانه ادامه دارد...