بازی سرنوشت (قسمت دوازدهم)

گلناز بر روي صندلي كنار پنجره اتاقش نشسته و منظره غروب خورشيد را تماشا مي كرد غروب برايش بسيار سخنها مي گفت... سكوت عميقي در اطرافش جريان داشت و باعث مي شد ارتباطي خالصانه با خداي خود برقرار كند.

قسمت دوازدهم

گلناز بر روي صندلي كنار پنجره اتاقش نشسته و منظره غروب خورشيد را تماشا مي كرد غروب برايش بسيار سخنها مي گفت... سكوت عميقي در اطرافش جريان داشت و باعث مي شد ارتباطي خالصانه با خداي خود برقرار كند. جايي شنيده بود يكي از ساعات استجابت دعا هنگام غروب افتاب است و حال كه چشم به اين منظره داشت با احساسي سرشار از عشق در درون با خدايش در راز و نياز بود:
(( خدايا يعني دارم به ارزوم مي رسم!؟ يعني اين هيراد بود كه به اين صراحت به من ابراز عشق كرد؟ خدايا خودت كاري كن كه دلش لحظه به لحظه بيشتر نسبت به من نرم بشه و فكر رفتن از ايران رو از سرش دور كن... خدايا من نذر مي كنم كه اگه هيراد مال من بشه در راه تو به مستحق ها كمك كنم خداي بزرگ تو رو به عظمت غروبت قسمت مي دم منو به ارزوي قلبي م برسون..))
گلناز انروز خيلي زودتر از همه روزها به خانه خودشان بازگشته بود او به هيچ وجه انتظار نداشت چنين عكس العملي از طرف هيراد ببيند با اين حال كه او را مي پرستيد ولي كمي خجالت مي كشيد در چشمانش نگاه كند و اعماق قلب و احساسش را بكاود تا به احساس واقعي اش نسبت به هيراد در استانه ورود به دروازه عشق او پي ببرد.
احساس مي كرد از فردا لحظاتي كه مدتها به انتظارش نشسته بود از راه مي رسند و در اوج آسمانهاي عشق بر بال كبوتران سپيد عاشق شانه به شانه هيراد پرواز خواهد كرد اما دلش شور مي زد كه مبادا هيراد دوباره اهنگ جلاي وطن ساز كند در ان صورت چه بايد كرد؟
تا شب هنگام و زماني كه فرشته مهربان روياهايش در آغوشش كشيد لحظه اي از انديشه حالت و برخورد هيراد غافل نشد و به انتظار روزهاي بعد كه ابستن حوادثي بس عاشقانه و شگفت انگيز برايشان بود تن به خواب سپرد.
در اين زمان فرشته سرنوشت كه در كنارش حضور داشت دستي از سر محبت بر سراپايش كشيد و شروع به نگاشتن فصل جديدي از فصول كتاب سرنوشت اندو عاشق نو پا كرد
شب هنگام وقتي دكتر و همسرش تنها شدند سهيلا گفت:
- بيژن جان يه خبر خيلي خوب برات دارم
دكتر همانطور كه به اخبار آخر شب تلويزيون گوش سپرد بود گفت:
- بگو عزيزم دارم گوش مي كنم چه اتفاق جديدي افتاده؟
- هيراد از امريكا رفتن منصرف شده.
دكتر ناگهان نگاهش را از صفحه تلويزيون گرفت و به سهيلا نگاه كرد و پرسيد:
- جطور شد؟ خودش بهت گفت؟
سهيلا لبخندي بر لب نشاند و تمامي ماجراي حرفهاي صبح هيراد را براي شوهرش باز گفت و در پايان افزود:
- خدا را شكر مث اينكه خدا حرفهاي من و تو رو شنيده و هيراد به هر دري زده موفق به عملي كردن تصميمش نشده.
دكتر نفس عميقي كشيد و گفت:
- ديدي بهت گفتم بهتره به حال خودش بذاريمش خودش امتحان و تجربه كرد و ديد اين كار با شرايط فعلي كار ساده اي نيست و بعدش منصرف شد.
- البته ته دلش هنوز مي خواد بره امريكا ولي چون خودش موفق نشده كاري ازپيش ببره تقريبا تصميمش عوض شده
و پس از مكث كوتاهي افزود
- من صلاح مي دونم براي اينكه يه خورده از اين حال و هوا بيرون بياد بهتره توي ايام عيد يه مسافرت راه دور ببريمش تا يه خورده توي روحيه اش تاثير بذاره....
- فكر خوبي يه ولي براي عيد وقتش نيست كه اين كار رو بكنم خودم يه فكرايي توي سرم بود كه اگه خودش نتونست اين كار رو به سرانجام برسونه من يه كمكي بهش بكنم اونم تحت شرايط خاص خودم. فعلا نمي خواد در اين ارتباط چيزي بهش بگي ولي به زودي يه برنامه سفر براش دارم
- خب پس حالا كه اينطور شد بهتره يه خورده از سر سنگين بودنت باهاش كم كني كه اونم بتونه دوباره رابطه دوستانه اي باهات برقرار كنه
دكتر دوباره توجهش را به گوينده اخبار سپرد و در حاليكه چهره اش كاملا شكفته شده بود گفت
- تا ببينم چي ميشه ولي واقعا خبر خوبي بهم دادي خيلي سبك شدم.
از طرفي هيراد كه در اتاقش در بستر دراز كشيده و به اسمان چشم دوخته بود در حال و هواي ديگري به سر مي برد اتش عشق گلناز از زير خاكستري هاي دلش سر به بيرون كشيده و فضاي سينه اش را هر لحظه گرماي دلچسب تري مي بخشيد او كه چندين ماه بر روي قلب عاشقش سنگ گذاشت تا مبادا ذره اي از محبت درونش را به گلناز بروز دهد اينك ازادانه خودش را براي هر گونه ابراز عشق اماده مي ديد
چه زيباست لحظات عاشقي و چه زيباست عشقي كه به اشيانه دل گرما مي بخشد روزهاي نخستين عاشقي براي عاشق طور ديگري مي گذرد همه چيز و همه جا رنگ روشن عشق دارد حال و هواي زندگي تغيير مي كند و هيچ چيز لذت بخش تر و شيرين تر از فرو ريختن دل عاشق نيست كه با به ياد آوردن چهره و چشماي معشوق دل در سينه اش چنان فرو مي ريزد كه گويي زلزله اي تمام اعضاي وجودش را مي لرزاند
اري درست است كه زندگي با عشق رنگ ديگري دارد و هيراد جوان عاشق قصه ما نيز حال ديگري داشت وقتي مي ديد اكنون قادر است احساسات درونش را به معبود و محبوب زيبايش به راحتي ابراز دارد احساس قشنگي به او دست مي داد او لحظه پيوستن به معشوق و يكي شدن با گلناز را نزديك مي ديد و به خوبي مي دانست گلناز نيز هم اكنون در چنين حال و هواي به سر مي برد همينطور كه چشم به ستارگان اسمان داشت ستاره هاي عشق خودش و گلناز را مي ديد كه به ارامي باهم يكي مي شوند و نورشان تمامي اسمان را همچون خورشيد عشق روشن مي سازد و به هر سو نور افشاني مي كند.
ظهر روز بعد از راه رسيد و هيراد كه از صبح انتظار امدن گلناز را مي كشيد لحظه شماري مي كرد تا او قدم به داخل خانه شان بگذارد
وقتي گلناز امد هيراد برخورد بسيار گرم و عاشقانه اي با او داشت و از راه چشمانش هزاران واژه عاشقانه را به سر وريش پاشيد اندو به همراه سهيلا ناهارشان را در فضاي پرمحبتي خوردند و پس از جمع آوري ميز ناهار و شستن ظرها هيراد و گلناز مانند هميشه به اتاق هيراد رفتند موسيقي ملايمي از ضبط صوت پخش مي شد و انها كمتر سخن مي گفتند
پس از مدتي سهيلا در استانه در اتاق هيراد حاضر شد و گفت
- بچه ها من يه سر مي رم خونه خانم كمالي اينا كاري با من ندارين؟
گلناز از جايش نيم خيز شد و لبخندي بر چهره مهربان سهيلا پاشيد ، هيراد گفت:
- سلام برسون حالا چطور شده يهو داري مي ري خونه اونا؟
- مي خوام ببينم براي خونه تكوني كي رو مياره بگم اگه تونست يه برنامه اي هم براي من بذاره كه طرف يكي دو رو ز براي كاراي من بياد
گلناز گفت
- من خودم بهتون كمك مي كنم
سهيلا ميان جمله او پريد و گفت
- نه عزيزم كار تو نيست مي دونم تو خيلي با محبتي
و پس از خداحافظي از در خارج شد و هيراد و گلناز كه به دنبالش تا ورودي خانه رفته بودند به اتاق هيراد بازگشتند گلناز بر روي مبل راحتي اتاق نشست و هيراد نيز بر لبنه تختخوابش
مدتي باز هم از طريق نگاه عاشقشان مبادله احساس مي كردند تا اينكه هيراد به سخن امد:
- گلناز بلند شو بيا اينجا كنار من بشين
گلناز بدون اينكه اراده اي از خود داشته باشد از جايش برخاست و به ارامي كنار هيراد بر لبه تخت نشست هيراد مدتي به چهره او چشم دوخت و سپس دو دست او را در دستانش گرفت و در سكوت به نوازش انها مشغول شد طولي نكشيد كه گرماي مطبوعي بدن هر دوي شان را داغ كرد و هيراد كه از شدت هيجان به ارامي مي لرزيد بوسه اي گرم بر دستهاي ظريف و زيباي گلناز نهاد و گفت
- گلناز چند ماهه دارم با خودم مبارزه مي كنم كه از محبت توي دلم كه داره قلبمو به اتش مي كشه به تو چيزي نگم اما مث اينكه عشق تو پيروز شد
گلناز بي انكه تسلطي بر اعمالش داشته باشد سرش را بر روي شانه هيراد گذاشت و گفت
- خوب شد كه نتونستي جلوي خودتو بگيري و گرنه ديگه داشتم مي مردم
هيراد دست راستش را لابلاي موهاي گلناز به بازي گرفت و ناگهان متوجه قطره اشكي كه از ديدگان گلناز بر روي دست ديگرش كه در دست گلناز بود چكيد شد. به سرت سر گرد و قشنگ گلناز را صاف كرد و گفت:
- تو داري گريه مي كني؟ براي چه؟
- گريه شوقه... از خوشحالي گريه مي كنم
هيراد با نوك زبانش اشكي كه بر گونه گلناز روان بود گرفت و گفت:
- گلناز عزيزم از حالا تا هر وقت كه نفس مي كشم تنها كسي كه توي قلبم راه داره تويي هرگز تو رو تنها نمي ذارم و بهت قول مي دم چشمام جز تو هيچ كسي رو نبينه.
گلناز دوباره پيشاني اش را بر روي شانه هيراد سائيد و سكوت كرد. مدتي به همين شكل سپري شد و ناگهان هيراد از خود بيخود شد و كنترلش را از دست داد
رنگ چهره گلناز به صورتي مي زد و هيجاني عميق تك تك ياخته هايش را در بر گرفته بود در اين ميان او كه خود را كاملا به هيراد و عشقش تسليم كرده بود به ارامي در گوش هيراد زمزمه كرد
- ميدوني در اين مدت از عشقت چي كشيدم...؟ ميدوني به خاطر تو به همه چيز و همه كس پشت كردم تا تو رو داشته باشم؟
هيراد نيز به ارامي در گوش گلناز نجوا كرد:
- مي دونم ميدونم همه چيز رو مي دونم ديگه هيچي نگو
لحظات گرم و جذابي ميان اندو مي گذشت و تنها خداي عاشقان شاهد دلدادگي هايشان بود خداي عاشقان هرگز در را به روي ديوانگي هايشان نمي بست و از ديوانگي هاي عاشقانه شان لذت مي برد
گلناز مرتب در گوش هيراد به ارامي مي گفت
- عزيز دلم يعني من و تو ديگه با هم زن و شوهر شديم؟
و هيراد با لحني سرشار از هيجان پاسخ مي داد:
- البته قشنگم براي هميشه هيچ كس نمي تونه ما رو از هم جدا كنه
وقتي سهيلا به خانه بازگشت فصاي خانه را گرماي عشق اكنده از خود كرده بود و تنها هيراد و گلناز بودند كه در ان لحظات مي دانستند پيوندي ناگستني ميانشان شكل گرفته و زماني كه گلناز قصد داشت به انه خودشان برود در حالي كه نگاهش را از نگاه هيراد مي دزيد به آرامي گفت
- من و تو ديگه مال هم شديم و من از اين بابت خيلي خوشحالم
هيراد پاسخ داد:
- دوستت دارم عزيزم از اين به بعد بيشتر مواظب خدت باش تو ديگه مال مني بخاطر من قدر خودتو بدون.....

 

این رمان عاشقانه ادامه دارد...