بازی سرنوشت (قسمت سیزدهم)

صندلي كنار پنجره اتاق گلناز انتظار رسيدنش را مي كشيد گويي صندلي و ديوارهاي اتاقش كه همه شب شاهد فورانهاي عشق درونش بودند نيز مي دانستند انروز روز ميلاد عشق گلناز و هيراد استص

قسمت سیزدهم

صندلي كنار پنجره اتاق گلناز انتظار رسيدنش را مي كشيد گويي صندلي و ديوارهاي اتاقش كه همه شب شاهد فورانهاي عشق درونش بودند نيز مي دانستند انروز روز ميلاد عشق گلناز و هيراد است. گلناز پس از ورود به خانه مستقيما به اتاقش رفت و ابتدا كمي خودش را در اينه ميز توالت اتاقش نگريست احساس كرد تغييراتي در چهره اش به وجود آمده و چشمهايش از شادي اشكاري مي درخشند سپس به طرف همان صندلي رفت بر روي ان كنار پنجره نشست و به اسمان خيره شد.
هيمطور كه به دل اسمانها چشم دوخته بود در دل گفت:
(( خداي من شكرت من به ارزويي كه توي دلم داشتم رسيدم از اين به بعد هيراد مال خودمه خدايا سرنوشت عشقمونو به دست خودت مي سپارم و ميدونم با تموم بزرگيت از عشق ما محافظت مي كني اي خدا عشق منو هيچ وقت تو قلب هيراد كم نكن خدايا كاري كن كه عظمت عشق هيراد هم توي قلب من لحظه به لحظه زيادتر بشه...))
اما مدتي كه گذشت و او با تمركز به مسائل انروز انديشيد احساس كرد كه شايد مرتكب اشتباه شده باشد كه به آن راحتي خودش را در اختيار هيراد گذاشته ابتدا تنفري نسبت به اتفاقي كه ميانشان رخ داده بود در خود اسحسا كرد ولي بعد وقتي به خود نهيب زد كه هيراد اولين و اخرين مرد زندگي اوست رفته رفته با موضوع كنار امد و آنرا كاملا عادي تلقي كرد
قسمتي از شب گذشته بود كه گلناز پشت ميز تحرير اتاقش جاي گرفت تقويم كوچكي از كشوي ميز بيرون كشيد و در روز چهاردهم اسفند نوشت ((‌روزي كه من به ارزويم رسيدم..))
انروز با سالروز تولد پدرش مصادف بود و در خانه شان جشن كوچك خانوادگي بر پا بود پس او هم بايد به جمع خانواده مي پيوست....
هيراد نيز در اين ميان در وضعيتي مشابه موقعيت گلناز به سر مي برد او نيز از ابتداي شب به اتاقش رفته در را بسته روي تختخوابش دراز كشيده و به موزيك ملايمي گوش سپرده بود
انشب افكار هيراد جز در كنار گلناز به هيچ كجا سير نمي كرد خودش و گلناز را مي ديد كه بر كالسكه اي سپيد نشسته اند و در جاده سر سبز و زيباي عشق در حركتند و همواره در گوش هم اواي محبت سر مي دهند.
گلناز قسمت عمده اي از زندگي هيراد را به خود اختصاص داده بود و لحظاتي سرشار از عشق و دوستي را برايش به ارمغان مي آورد هيراد نيز از خداوند بزرگ مي خواست تا حافظ عشقان باشد و سر نوشت را طوري رقم بزند كه اندو هرگز از هم جدا نشوند و هميشه از ان هم باشند در طول همان يك روز احساسي عميق بر هيراد مستولي گشته بود كه او را همچون مردي كامل حامي همسر و تنها جنس مخالف زندگيش مي ساخت اري هيراد ديگر مرد شده و مي بايد بيشتر از خودش به فكر دلدار و معشوقه اش مي بود.
لحظات به تندي سپري مي شدند و شب ارام ارام به نيمه مي رسيد ك صداي ضربات انگشتي كه بر در اتاق مي خودر توجه هيراد را به خود جلب كرد
هيراد به ارامي گفت:
- بفرمائين
در گشوده شد و پدرش اهسته قدم به داخل اتاق گذاشت هيراد به خود حركتي داد و بر جاي خود نشست و سپس با حركتي ديگر به حالت نيم خيز در امد پدر گفت:
- هيراد جان چرا نمي ياي بيرون پيش ما بشيني؟
- دارم به اينده ام فكر مي كنم
- پاشو پسرم پاشو عزيزم بيا بريم توي هال بشينيم براي اينده ت م اصلا نگران نباش
سپس بطرف هيراد رفت دستش را گرفت و او را با خود به خال خانه برد وقتي به هال رسيدند پدر كار سهيلا بر روي كاناپه اي نشست و هيراد با لبخند مليخي كه بر لب داشت مقابلشان جاي گرفت
مادر پرسيد
- چكار مي كردي پسرم؟
و بجاي هيراد پدرش پاسخ داد:
- پسرمون روي تختش دراز كشيده بود و داشت به اينده اش فكر مي كرد
- آينده؟ اينده براي چي؟
هيراد لحه اي به عشق گلناز انديشيد و بعد در جواب گفت:
- داشتم فكر مي كردم كه در اينده چي قراره برام پيش بياد
بيژن و سهيلا كه تمام زندگيشان را براي تنها فرزندشان مي خواستند نگاهي پر معنا به يكديگر انداختند و سپس پدر كه هيراد را همچون جان شيرين دوست مي داشت نگاهي سرشار از مهر به رويش انداخت و گفت
- هر وقت من مردم تو به فكر اينده ت باش تازه اون موقع هم نبايد نگران باشي چون همه كارايي ك هبايد براي اينده تو انجام مي شد از چند سال پيش انجام شده و اصلا نبايد نگران اينده باشي باباجون تو الان فقط فكرت رو راحت بذار كه بتوني به درس خوند برسي حلا چه تو ايران يا چه خارج از ايراد
هيراد دلش نمي خواست چيزي در رابطه با گلناز به انها بگويد ترجيح داد سكوت كند ... پس از چند لحظه پدر از جايش برخاست و از روي ميز وسط هال كليدي كه به يك جاسوئيچي بسيار زيبا اويزان بود را برداشت و بهسوي هيراد به راه افتاد وقتي مقابلش رسيد ايستاد و نگاهي سرمستانه به او انداخت و بعد انچه در دست داشت را جلوي ديدگان هيراد گرفت و گفت
- عزيزم بخاطر اينكه احساس مي كردم ممكنه لازمت بشه عيدي ت رو دو هفته جلوتر بهت مي دم بگيرش
هيراد نگاهي به دست پدر و نگاهي به چهره اش انداخت و پرسيد
- اين چيه؟
دكتر لبخندي بر چهره نشاند و گفت
- سوئيچ ماشينته الانم توي پاركينگ پاركه
- يعني اين واقعا مال منه؟؟
- اره عزيزم
به ناگاه هيراد پدرش را در آغوش كشيد و رويش را بوسه باران كرد هيراد به قدري هيچان زده شده بود كه دلش مي خواست از خوشحالي به هوا بپرد پس از مدتي كه به تشكر و قدرداني گذشت به همراه پدرش به پاركينگ رفت و اتومبيل دووي دودي رنگ صفر كيلومتري را ديد كه مقابلش ايستاده و به او چشمك مي زند.
صبح روز بعد با همه انظاري كه هيراد و گلناز براي امدنش مي كشيدند فرا رسيد و تا ظهر كه گلناز به خانه بازگشت هيراد لحظه ها را شمرد تا اتومبيلش را به او نشان دهد
هنگامي كه گلناز قدم به خانه شامن گذاشت هيراد با شوق او استقبال كرد و او را به همراه خود به پاركينگ برد
ابتدا قبل از اينكه اتومبيل را به او نشان بدهد گفت
- بايد چشماتو ببندي كه برات يه سورپرايز دارم
گلناز خنده قشنگي كرد و چشمانش را بست هيراددستش را گرفت و او را تا مقابل دووي دودي رنگش برد و گفت
- حالا چشماتو باز كن
- اين ديگه چيه؟
- ماشين من و توئه... بابا ديشب برامون خريده
گلناز جيغ ارامي كشيد و گفت:
- راس مي گي؟ باي تو خريدن؟
- اره عزيزم بيا اينم سوئيچش
و سوئيچ را به طرف اون گرفت
گلناز نگاهي به هيراد و سوئيچ در دستش انداخت و گفت:
- نه عزيزم خودت درش رو باز كن منم مي شينم كنارت
هيراد در اتومبيل را گشود و ابتدا گلنزا را در ان نشاند سپس خودش داخل ماشين نشست و بلافاصله دست او را به دست گرفت و گفت:
- خوشت آاومد مال خودته
گلناز بوسه اي بر نوك انگشتان هيراد نهاد و گفت:
- ايشاالله چرخش برات بچرخه
هيراد دستي بر موهاي نرم و براق گلناز كشيد و گفت:
- امروز ناهار مهمون من هستي مي خوام شيريني ماشينتو بدم
- مي تونم از طرف تو مامانم رو هم دعوت كنم
- اشكالي نداره پس تا تو بري مامانتو صدا بزني منم تلفن مي كنم چهار تا پيتزا بيارن
و پس مكث كوتاهي گفت:
- مي خواي بگم براي برادرات م بيارن؟
گلناز در اتومبيل را گشود تا پياده شود و در همين حين گفت:
- نه عزيزم اونا خونه نيستن
ساعتي نگذشت كه هيراد و گلناز به همراه مادرانشان سهيلا و شكوه دور ميز كوچك ناهار خوري اشپزخانه كنار هم نشستند و مشغول خوردن پيتزا بودند بوي فرا رسيدن بهار از هر سو به مشام مي رسيد و اسفند ماه با خود حال و هواي عيد را اورده بود ايرانيان جملگي اسفند ماه را دوست دارند و چرا كه انهان را به ياد تازه شدن زندگي مي اندازد و در روزهاي پاياني سال با خانه تكاني و خريد هاي نوروزي به استقبال بهار و سال نو مي روند و پنجره ها را مي گشايند تا بوي بهار از بطن طبيعت به خانه ها و زندگيشان وارد شود
در آشپزخانه منزل دكتر راد هم پنجره رو به خيابان باز بود و هواي خوش اسفند ماه اشتهاي جمع كوچكي كه مشغول صرف ناهار بودند را دو چندان مي كرد
هر يك چيزي مي گفتند و در اين ميان هيراد و گلناز بودند كه سرخوش از جام عشق با هر لقمه كه به دهان مي بردند نگاهي عاشقان هبر روي هم مي پاشيدند شكوه نيز لحظه اي از هيراد غافل نبود و مي كوشيد تا به هر حربه اي توجه او را به خود جلب كند
وقتي ناهار به پايان رسيد شكوه با عشوه اي اشكار گفت
- خانم دكتر دستتون درد نكنه خيلي چسبيد
- هيراد جان ايشاالله ماشينتون مبارك باشه اميدوارم شيريني عروسي ت رو بخورم...
و بعد چشمكي به او زد و با حالتي كه تنها هيراد متوجه ان شد افزود
- البته نه به اين زوديها ... من حالا حالاها باها ت كار دارم.
هيراد از شرم سرخ شد و هيچ نگفت مادرش كه ديد او چيزي نمي گويد خطاب به شكوه با خنده گفت:
- ايشاالله عروسي گلناز جون كه مث دختر خودم دوستش دارم نوش جانتون شما كه به ما افتخار نمي دين و كم منزل ما تشريف ميارين
- شگوه گفت:
- اختيار دارين خانم دكتر ، عوضش گلناز كه مرتب مزاحمه
سهيلا نگاه پر مهري به گلناز انداخت و گفت:
- اينجا خونه خودشه ماشاالله به قدري اين دختر با محبته كه خيلي زود جاي خودشو توي دل ما باز كرد
اين تعارفهاي مدتي ادامه يافت شكوه در ميان صحبتهايش گهگاه مطالبي در لفافه بر زبان مي اورد كه تنها هيراد معنايش را درك مي كرد او مي خواست به هر ترتيب ممكن به هيراد بفهامند كه به هيچ وجه دست از سرش بر نخواهد داشت اما غافل از اين بود كه پيوندي ناگسستني ميان هيراد و دخترش شكل گفته كه با اينگونه مسائل پوشالي خدشه اي در ان وارد نخواهد شد
وقتي شكوه قصد رفتن كرد جلوي در به ارامي دستش را بر گونه هيراد گذاشت و گفت:
- عزيزم مباركت باشه يادت نره كه ما هم هستيم ها يه روز بايد مفصل ببري مارو بگردوني حالا حالاا باها كار دارم.
- و خننديد ... از كف دستش گرماي مرطوبي به گونه هاي هيراد ريخت كه برايش چندان دلچسب نبود و باعث شد خودش را كنار بكشد و كمي هم اخم كند گلناز كه شاهد اين حركات بود چهره اش را در هم كشيد و شكوه كه احساس كرد جو تا حدودي سنگين شده زود خداحافظي كرد و از در خارج شد هيراد احساس خوبي نسبت به او نداشت اما مي بايد با او كج دار و مريز رفتار مي كرد تا به هدفي كه به دنبالش بود به ارامي برسد
- در ان لحظات هيچ كدام نمي دانستند چه وقايعي در حال شكل گيري است و اينده برايشان ابستن چه وقايعي مي باشد.

******

بوي بهار از هر سو به مشام مي رسيد و پرنده بهار در راه بود تا زندگي تازه اي به طبيعت ببخشد
بهار چه زيباست و چه ارمغانهايي براي تك تك موجوداتي كه در طبيعت شريكند با خود به همراه مي آورد
آري هر موجودي با فرا رسيدن بهار جال تازه اي مي يابد. احساسي كه در وصف نمي گنجد احساسي كه شور زندگي را در تك تك ياخته ها و سلولهاي تمامي موجودات روان مي سازد و شور و حاليك ه هم اينك در رگهاي عاشق دو قهرمان قصه ما جريان داشت با فرا رسيدن روزهاي پاياني اسفند ماه و آغاز بهار طبيعت رنگ و بويي ديگر به خودمي گرفت.
هيراد و گلناز هر دو مشغول خانه تكاني بودند. گلناز مرتبا در منزل دكتر راد حضور داشت و در خانه تكاني به سيهلا كمك مي كرد و روزي كه هيراد تصميم به تميز كردن اتاقش گرفت شكوه نيز با لطايف الحيل به جمع انان پيوست و در هر فرصتي كه دست مي داد و هيراد را در گوشه اي تنها مي يافت خودش را به او مي رساند و در گوشش زمزمه هاي وسوسه انگيز سر ميداد، اما هيراد كه ديگر به انچه از نظر عاطفي مي خواست رسيده بود با لبخندي گذرايي از كنار و سوسه هاي شيطاني اين زن كه اسير هوس شده بود مي گذشت.
در اين ايام ارتباط گلناز با هيراد لحظه به لحظه نزديكتر مي شد و انها عشق و محبت را با تمام زوايايش لمس مي كردند.
وقتي گلناز براي خريد وسايل سفره هفت سين به همراه مادرش رفتند يك ماهي قرمز و يك تخم مرغ رنگي به شكل حاجي فيروز كه يكي ديگر از سمبل هاي نوروزي است را براي هفت سين خانواده راد تهيه كرد تا بدينسان اطمينان حاصل كند كه هيراد در لحظه تحويل سال نيز به ياد اوست و انها را به هنگامي كه در شب تحويل سال به خانه بازگشتند ابتدا به خانه دكتر راد برد و به دست هيراد داد و گفت :
- عزيزم اينارو براي تو گرفتم تا سر هفت سين به ياد من باشي
برق شوق از چشمان هيراد بيرون جهيد و به آرامي گفت:
- حالا متوجه مي شم محبت تو به من خيلي بيشتر از محبت من به توئه
گلناز رفت وهيراد طبقمعمول هميشه با كمك سهيلا مشغول چيدن سفره هفت سين شد ماهي گلناز را در كنار سه ماهي كه در تنگ انداخته بودند رها كرد و حاجي فيروزش را با آن كلاه بوقي درست در وسط سفره و در كنار ديگر تخم مرغها رنگ شده نهاد
انسال ساعت تحويل سال به نيم شب افتاده بود و پس از تزيئين سفره هفت سين همگي ساعتي خوابيدند تا براي هنگام سال تحويل سرحال و شاداب باشند.
زماني كه شليك توپ خبر از فرا رسيدن سال نو داشت هيراد با لباسهاي بسيار شيك و تميز پاي سفره هفت سين نشسته و همينطور كه به ماهي فرمز كه در ذهنش ياد گلناز را شفاف مي كرد مي نگريست در دل دعا كرد
(( خدايا حالا كه من تن به قضاي تو دادم تو هم دلم را خش كن و گلناز رو تا هميشه براي من نگه بدار....))
و در همين لحظات گلناز نيز كاملا اراسته در خانه روبرويي در كنار ديگر اعضاي خانواده اش پاي هفت سين نشسته پلكهايش را روي هم گذاشته و در حالي كه قطره اشك از مژگان بلندش فرو مي چكيد در دل به پروردگارش گفت:
(( خدا جونم، ازت ممنونم كه بالاخره دل هيراد رو نسبت به من نرم كردي حال هم كاري بكن كه ما دو تا بدون هيچ دردسري بتونيم به هم برسيم.
اما شخص ديگري در كنار گلناز جاي داشت كه بدون اينكه بداند در دل او چه مي گذرد به شيطان اجازه داده بود تا در دل و مغزش رخنه كند و نقشه هاي شومي را براي پسرك جوان خانه مقابل كه هم اينك نور چراغ هال ان خانه را به ديده گرفته بود بكشد.
صبح نخستين روز بهار و سال نو ا راه رسيد هواي بهاري و نسيم خوش فروردين ماه به همه جا سر مي كشيد و هر كسي كه در رختخواب فرو رفته بود را بيدار كرده و به زندگي تشويق مي نمود.
اولين كسي كه زنگ در خانه دكتر راد را براي عيد ديدني و تبريك سال نو به صدا در آورد گلناز زيبا رو و عاشق بود. هيراد كه مي دانست غير از او هيچ كسي در اين وقت صبح زنگ را به صدا در نمي آورد به سوي در شتافت و از انجا كه خودش نيم ساعت پيش بخاطر اعتقاد خانوادگي شان كه معتقد بودند هيراد خوش قدم است و بايد در ابتداي سال او نخستين كسي باشد كه قدم به خانه مي گذارد از خانه خارج شده و با دست پر به منزل بازگشته بود مي دانست كه در خانه قفل نيست و با هيجان در را گشود
گلناز خندان با گلدان سفيدي كه به طرز زيبايي كادوپيچ شده بود قدم به داخل خانه گذاشت و گلدان را در برابر هيراد گرفت هيراد با محبت و عشق كه از تك تك اعضاي تنش و تمامي جركات كاملا هويدا بود گلدان را از او گرفت سپس بر پيشاني اش بوسه اي نهاد و گفت:
- عزيزم عيدت مبارك تو بهترين هديه اي بودي كه خدا در شروع امسال به من داد
گلناز خنده زيبايي بر لب نشاند كه تمامي اعضاي چهره اش را از زيبايي موزونش به وجد مي آورد و گفت:
- عيد تو هم مبارك بعدشم اشتباه نكن خدا منو به تو نداد ، تورو به من داد
و هر دو خنده كنان با دلي سرشار از عشق و شور جواني قدم به داخل عمارت زيباي خانه رادها گذاشتند.
گلناز به دكتر و سهيلا عيد را تبري گفت و سهيلا او را محكم در آغوش فشرد و بوسه بر گونه هايش نهاد. هيراد از ديدن اين منظره لذت مي برد چرا كه مي دانست پدر و مادرش تا چه اندازه گلناز را دوست مي دارند و هر كاري را براي رسيدن انها به يكديگر انجام خواهند داد
پس از انجام پذيرايي و ديد و بازديد مرسوم هيراد از جايش برخاست و از ميان هداياي دور سفره هفت سين عيدي گلناز را برداشت پيش از اينكه دوباره به سوي گلناز بازگردد او نيز از روي مبل بلند شد و به طرف هيراد و هفت سين روان شد
وقتي كنار هفت سين رسيد نگاهي به آن انداخت دست هيراد را در دست گرفت و با ذوق گفت:
- اينا همه ش سليقه خودته؟؟
- اره عزيزم
- خيلي خوش سليقه اي
- خوش سليقه بودم كه تورو انتخاب كردم. راستي چقدر امروز اول سالي خوشگل تر از هميشه شدي...گلناز لبخندي بر لب نشاند و گفت:
- تو هم خوشگل و خوش تيپ شدي چه كراوات قشنگي زدي...گره كرواتت رو هم خودت زدي؟
هيراد دستي به كراواتش كشيد و گفت:
- البته من استاد بستن گره كراواتم
- آره، واقعا خيلي عالي گره كراواتت رو بستي. چقدر هم بهت كراوات مي ياد. ببين توي كت و شلوار مشكي دامادي چي مي شي..... من كه از حالا براي اون لحظه اي كه تورو توي لباس دامادي ببينم دلم توي مشتمه....
سپس دوباره نگاهي به هفت سين انداخت و در همين حين هيراد گفت:
- ماهي ت رو ديدي؟ دم سال تحويل فقط چشمم به ماهي تو بود و توي فكرت بودم.
- تو كه داشتي ماهي رو تماشا مي كردي وقت سال تحويل راست مي گن كه ماهي ها مي ايستن؟
هيراد خنديد و در حالي كه دست گلناز را در دست مي گرفت ، گفت:
- راستش من فقط توي فكر تو بودم و داشتم از خدا مي خواستم ماهي هاي من و تو هميشه كنار هم بمونن ديگه حواسم به ايستادن ماهي ها نبود.
هر دو خنديدند و گلناز گفت:
- منم داشتم به چراغ خونه شما نگاه مي كردم و به فكر تو بودم.
هيراد شكلاتي از روي ميز سفره هفت سين برداشت و همانطور كه آنرا دهان گلناز مي گذاشت، عيدي اش را نيز به دستش داد.
گلناز همنطور كه لبخند بر لب داشت و هديه اش را مي گرفت، گفت:
- اين مال منه؟ دستت درد نكنه عزيزم ، مرسي كه به ياد من بودي.
سپس آنرا گشود...داخل جعبه كادو پيچ شده دو عدد شمعدان زيبا خفته بود و دو عدد شمع به شكل قلب كنارشان به چشم مي خورد.
هيراد گفت:
- اين دو تا شمع من و توئيم كه باشد هميشه براي هم بسوزيم.
و پس از ابراز احساسات تصميم گرفتند به اتاق هيراد بروند.
در اتاق گلناز مقابل هيراد بر روي مبل راحتي نشست و گفت:
- بابام ديشب مي گفت قراره هفته دوم عيد بريم مسافرت.
هيراد با شتاب پرسيد:
- كجا...؟!
- فكر مي كنم بريم مشهد از طرف كارخونه به تعداد اعضاي خونواده به بعضي از روسا بليط قطار دادن و برامون هتل هم روزرو كردن اما من اصلا دلم نمي خواد برم....
- براي چي؟
- چطور مي تونم يه هفته تورو نبينم؟
هيراد خنديد وگفت:
- عوضش براي عشقمون دعا مي كني.
سپس از جايش برخاست خودش را به گلناز كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، رساند و سرش را در آغوش گرفت و مشغول نوازش موهايش شد.
در اين لحظه سهيلا صدا زد:
- بچه ها..... خانم يزداني تلفن زدن كه مي خوان برن خونه مادر بزرگ گلناز گفتن گلناز بياد خونه.
گلناز همينطور كه بلند مي شد بوسه اي بر پشت دستهاي هيراد نشاند و گفت:
- سعي مي كنم توي اين هفته هر روز بهت سر بزنم.
سپس از اتاق خارج شد و براي خداحافظي سراع سهيلا و دكتر رفت اندو نيز دو بسته كادو پيچ به او دادند و او به خانه خودشان رفت.

 

این رمان عاشقانه ادامه دارد....