بازی سرنوشت (قسمت پانزدهم)

لحظه ها به ساعتها ، ساعتها به روزها و روزها به هفته ها و هفته ها ماهي را به همراه مي آوردند. ارديبهشت ماه هميشه زمين را به بهشتي قابل لمس تبديل مي كند

قسمت پانزدهم

لحظه ها به ساعتها ، ساعتها به روزها و روزها به هفته ها و هفته ها ماهي را به همراه مي آوردند. ارديبهشت ماه هميشه زمين را به بهشتي قابل لمس تبديل مي كند انواع گلهاي زيبا و خوش بو و از همه رنگ كره خاك را رنگي به رنگ زيباي زندگي مي بخهشد بته هاي گلهاي نسترن به گل نشسته و فضاي مقابل خانه دكتر راد را به زيبايي رنگ آميزي كرده بودند.
عشق لحظه به لحظه در لهاي جوان هيراد و گلناز بيشتر خود را نشان مي داد و شكوفا مي شد و حال كه سهيلا نيز از عشق آندو خبر داشت راحتتر مي توانستند از لحظات كنار هم بودن لذت ببرند و تنها موضوعي كه هيراد را مي آزرد برخوردهاي هوس آلود شكوه بود كه در طول يك ماه گذشته بيشتر و بيشتر مي شد در طي اين مدت شكوه از هر فرصتي بهره مي گرفت و خودش را به هيراد نزديك و نزديكتر مي كرد و با خود مي انديشيد كه بالاخره كام دل از اين جوان سركش خواهد گرفت، اما هيراد كه دل در گرو عشق گلناز داشت به هيچ وجه نمي توانست حتي لحظه اي هم فكرش را به چنين گناه بزرگي مشغول كند و در چنين شرايطي مي كوشد تا عشقش را به گلناز لحظه به لحظه افزونتر سازد
روزي از روزهاي بهاري گلناز كه همه روزه پس از بازگشتن از مدرسه به ديدن هيراد مي آمد وطبق معمول هميشه ناهار را با هيراد و سهيلا مي خورد دير تر از حد معمول و پس از صرف ناهار به منزل دكتر راد آمد
هيراد پس از اينكه در را به رويش گشود گفت:
- چرا دير كردي ؟ اتفاقي افتاده؟
گلناز كه همچون هميشه لبخندي بر لب داشت گفت:
- نه عزيزم از مدرسه كه اومدم ديدم مادر بزرگم اومده خونه مون مجبور شدم به احترام اون ناهار رو با اونا بخورم
هيراد چيزي نگفت در را بست و با هم از پله ها بالا رفتند مدتي كنار سهيلا نشستند و بعد زماني كه سهيلا براي استراحت بعد از ظهر به اتاق خودش رفت انها نيز به اتاق هيراد رفتند
گلناز گفت:
- نمي دوني چه مامان بزرگ باحالي دارم درسته خيلي پيره ولي يه قصه هايي بلده كه نگو
- مامان باباته يا مامانت؟
- مادر مامانمه خيلي هم خودم شباهت داره يعني من شبيه اونم
- پس بايد خيلي خوشگل و ماماني باشه
- اره اتفاقا يه جورايي خيلي نازه من كه خيلي دوستش دارم
- چي صداش مي زنين؟
- عيزيز... بهش مي گيم عزيز چون براي همه مون عزيزه
گلناز مكثي كرد و بعد ادامه داد
- اگه امشب خونه مون بمونه حتما فردا ميارمش خونه تون تو هم ببيني ش
- نه عزيزم من بايد به ديدن اون بيام اون بزرگتره و احترام بزرگتر واجبه
- مي دونم درسته كه اون بزرگتره ولي اينكه من بيارمش خونه شما برام راحت تر و مطمئن تر از اونه كه تو بياي خونه ما
- چطور مگه ؟ مگه كسي توي خونه تون با من مشكلي داره؟
- نه وليا خلاق بابام خيلي تنده ممكنه يه موقع از راه برسه و يه كاري بكنه تو ناراحت بشي.
- باشه هر جور دوست داري اما چرا همين حالا و امروز نمي ياري ش پيش ما؟
- راس مي گي... نيم ساعت ديگه يه سر مي رم خونه شايد بتونم بيارمش
سپس پرسيد :
- از امريكا چه خبر؟
- تا اونجا كه بابا مي گفت و من مي دونم عموم كارامو جور كرده يه مقدار زيادي زمين و ملك و مزرعه و پشتوانه مالي به نامم درست كرده كه با ارائه اونا توي سفارت امريكا حتما بهم ويزا مي دن دو هفته پيش م صفحه اول پاسپورتم رو براي عموم فكس كرد كه اون برام دعوت نامه بفرسته حالا هم خود بابام مشغول انجام دادن كاراي ترجمه مدارك مربوط به ايرانمه سند باغ ها و آپارتمانا رو داده ترجمه كنن
گلناز گفت:
- كي مي خواي درباره من موضوع رو مطرح كني؟
- همين روزا به مامانت مي گم وقتي ويزا گرفتم مامان و بابا با خونواده ت صحبت مي كنن
گلناز چشمانش پر از اشك شد و با بغض گفت:
- نمي دوني هيراد دل توي دلم نيست كاش زودتر هر اقدامي كه لازمه انجام مي دادي
- نگران نباش درست مي شه خودمم دل توي دلم نيست ولي خدا يار عاشقاس حالا ديگه پاشو برو عزيز رو بيار كه دلم مي خوا ببينم وقتي پير شدي چه شكلي مي شي
گلناز خنديد از جايش برخاست و گفت:
- اگه قرار شد بياد بهت زنگ مي زنم تو هم سهيلا جون رو بيدار كن اگر هم نيومد خودم زود بر مي گردم
گلناز به منزل رفت و نيم ساعت بعد از طريق تلفن به هيراد خبر داد تا يك ربع ديگر به همراه مادر و مادر بزرگش به منزل انها خواهند آمد سپس هيراد سهيلا را بيدار كرد و موضوع را به او گفت...
سهيلا از بستر برخاست و به آشپزخانه رفت و وسايل پذيرايي را فراهم آورد
عقربه هاي ساعت سه بعد از ظهر را نشان مي داد كه گلناز شكوه و عزيز به منزل دكتر راد آمدند عزيز پيرزني زيبا با چهره خندان بود كه پوست پرچين و چروكش از سپيدي مي درخشيد و دائما لبخندي بر لب داشت او حدودا هفتاد هفتاد و پنج سال دارد و از انجا كه شوهرش در جواني از دنيا رفته و فشار زندگي و به بار نشاندن بچه ها بر دوش او افتاده بيش از سنش افتاده و شكسته شده بود
مدتي گذشت و ان پيرزن خوش سر وزبان كاملا جاي خودش را در دل سهيلا و هيراد باز كرد وانها حسابي با هم گرم گرفتند در اين ميان هيراد از نگاههاي اتشين شكوه در امان نبود و مرتب به اني مي انديشيد كه شكوه پس از شنيدن خبر خواستگاري او از گلناز چه حالي خواهد شد....
وقتي ساعتي گذشت هيراد رو به پيرزن خوش مشرب كرد و گفت:
- عزيز جون از گلناز شنيدم شما قصه هاي قشنگي بلدين مي شه يكي ش رو برامون تعريف كنين؟
- نه پسرم گلناز جون شوخي مي كنه....
گلناز ميان جمله پرزن پريد و گفت:
- وا ..... عزيز چرا ادمو خراب مي كنين خب يكي از قصه هاتونو براي هيراد تعريف كنين
سهيلا گفت:
- من فكر مي كنم با اين بيان قشنگ و شيواي عزيز خانم قصه ها شونم شنيدني باشه....
- آخه.....
شكوه فرصت نداد او چيزي بگويد و گفت:
- ديگه اخه نداره مادر جون خودت يكي شونو انتخاب كن و برامون تعريف كن...
پيرزن مدتي به فكر فر و رفت و سپس گفت:
- يكي از قصه هايي رو كه خودم شاهد اتفاق افتادنش بودم براتون تعريف مي كنم اين قصه واقعي يه و توي اونجا كه من بچگي هام با خونواده م زندگي مي كردم براي دو تا از هم بازي هام اتفاق افتاد
هيراد گفت:
- از اين بهتر نمي شه؟ شنيدن قصه هاي واقعي يه مزه ديگه داره ... آدم بيشتر مي تونه لمسش كنه
عزيز گفت:
- آره پسرم اما اين قصه يه كم طولاني يه بهتره يه جاي راحت تر بشينيم.
هيراد گفت:
- اگه بقيه موافق باشن مي ريم توي اتاق من مي شينيم.
گلناز از جايش برخاست و گفت:
- چه فكر خوبي شماها پاشين برين اتاق هيراد منم بشقاباي ميوه رو مي يارم....
سهيلا خنديد و گفت:
- گلناز جان دختر گلم... حالا كه همه زحمتا گردن خودته يه جندتا چايي بريز و بيار اتاق هيراد كه عزيز جون سرحال تر بشن
همه به اتاق هيراد رفتند و لحظاتي بعد گلناز هم با سيني چاي به اتاق وارد شد و گفت:
- اينم چايي ديگه عزيزجونم بايد يكي از اون قصه هاي خيلي قشنگش رو برامون تعريف كنه
سپس سيني چاي را روي ميز گذاشت و خودش هم كنار دست هيراد بر روي زمين نشست همه چشمان به دهان آن پيرزن خوش سيما دوخته بودند و او به فكر فرو رفته بود. مدتي گذشت و هر چهار نفري كه گرداگرد او را فرا گرفته بودند قطره اشكي كه بر روي گونه هاي چين خورده اش فروچكيد را ديدند. سپس پيرزن نگاهي به كساني كه چشم به دهانش داشتند انداخت و چنين اغاز كرد:....

این رمان عاشقانه ادامه دارد....