بازی سرنوشت (قسمت شانزدهم)

خدا بزرگترين نقاشه....نقاش ماهر كسي يه كه اضداد رو با هم جمع كنه و از مجموع اونا پرده بي نظيري بسازه و خدا توي اينجور پرده سازي ها توانايي بي پاياني داره...

قسمت شانزدهم


خدا بزرگترين نقاشه....نقاش ماهر كسي يه كه اضداد رو با هم جمع كنه و از مجموع اونا پرده بي نظيري بسازه و خدا توي اينجور پرده سازي ها توانايي بي پاياني داره...
خيلي سال پيش از اين اون وقتي كه بيشتر از نه ، ده سال نداشتم به پدرم كه كارگر راه آهن بود ماموريت داده بودن كه به ايستگاه راه آهم مازو بره و چند سالي رو اونجا بگذرونه، اونم دست زن و بچه شو گرفت و به مازو رفتيم بين راه تهرون و اهواز يه روستايي واقع شده كه توي سينه كوه خوابيده يكي از ايستگاه هايي كه قطار توش توقف مي كنه همونجاس من و خونواده م چند سالي بخاطر نوع ماموريت پدرم توي روستا ساكن شديم و من از اون روزا خاطرات زيادي دارم كه يكي اش قصه نرگسه... هر وقت اين قصه شيرين اما دلخراش يادم مي ياد كه شاهد تموم پرده هاي اين سرگذشت بودم مدتي به غمي شاعرانه و معنوي دچار مي شم....
محمود و نرگس م دو تا از بچه هاي هم بازي ما بودن كه از همون بچگي همديگه رو مي پرستيدن و براي هم جون مي دادن... اون سالها محمود بيشتر از دوازده سال نداشت.
يه روز فصل گل نرگس خدابيامرز جعفر خان عموي محمود اونو به شش هفت فرسخي فرستاد چه مي دونم؟ لابد كاري اونجا داشت و ماموريتي به پسرش داده بود. پسرك از اين ماموريت دل خوش چنداني نداشت، اما بايد امر عموش كه حكم پدرش رو داشت اطاعت مي كرد ولي طفلك نرگس از اينكه يك شبانه روز محمود رو نمي ديد خيلي غصه مي خورد اون شبي كه قرار بود صبح روز بعدش محمود به ماموريت بره خواب به چشم نرگس نيومد خيال نكنين دوست داشتن بچه ها بي اساس و خالي از احساسه ها ، نه .... بچه ها هم از فراق يا از ترس جدايي بي خوابي مي كشن بي خوابي حقيقي.... بچه ها هم از سوزش عشق و درد هجر اشك مي ريزن ولي اشكي كه هيچ ريا و تصنح درش وجود نداره... حالا چطور نمي دونم اخه خود ما هم يه روز بچه بوديم و حالا بزرگ شديم....
صبح خيلي زود افتاب نزده نرگس بيدار شد اشتباه كردم،‌اون شب اصلا نخوابيده بود فقط از بستر از زير همون شوشتري پاره كه زن پدرش به جاي لحاف و تشك و متكا و همه چيز بهش داده بود بيرون اومد خيلي آهسته و بي صدا از خونه بيرون رفت و بدو بدو به طرف صحرا دوئيد. نگاهي به آسمون انداخت ديد آفتاب هنوز در نيومده روي سنگي نشست و چشم انتظار به طرف آبادي دوخت.
مي دونست محمود حتما صبح زود مي ره و دلش مي خواست قبل از رفتن اونو ببينه دل نرگس عينا مث دلباخته هاي بزرگسال و هوشيار مي زد.
مرتب زير لب مي گفت:
- محمود بيا....محمود بيا... دير شد....!
اما چه چيزي دير مي شد؟ رفتن محمود و دور شدنش از آبادي؟ نه، اومدنش ديدنش درك اون لحظه شيريني كه براي دلدادگاه ، چه بچه و چه بزرگ به اندازه همه عمر لذت داره...
كم كم حوصله ش سر رفت چشمش رو از آبادي به طرف ديگه اي گردوند... در نزديكي اش دشتي مالامال از گلاي نرگس خفته بود اونجا صدها گل تازه دهنشونو باز كرده بودن و مي خنديدند . نرگس به طرف گلا رفت... چيد و بازم چيد دامنش پر از گل شد برگشت و كنار همون سنگ روي خاك نشست پاهاشو دراز كرد گلارو كنار هم گذاشت و دسته گل درست كرد. از دامن پيرهم كهنه و بي رنگش يه خورده پاره كرد و به دسته گلا پيچيد. ده دوازده تا دسته اماده كرد بود كه صداي پا شنيد. سرش رو بلند كرد و محمود كوچولو رو ديد كه توبره نسبتا بزرگي به پشتش بسته....
از جايش بلند شد و گفت:
- اوه محمود جان داري مي ري؟
- آره تو چرا اومدي اينجا
- اومدم تو رو ببينم اومدم بپرسم كي بر مي گردي؟
- فردا شب مگه تو غصه خوردي؟
- مگه خودت نمي خوري؟
محمود از شنيدن اين جمله سرخ شد و به گريه افتاد بازوي نرگس رو گرفت و با هم روي زمين نشستن و چشم در چشم هم دوختن زبونشون هنوز به كلمات شيرين عشق باز نشده بود ولي چشم هر آدمي هميشه خود به خود اين زبون رو مي شناسه ، چشم آدم از همون روز كه به دنيا باز مي شه و با نور آفتاب آشنا مي شه اين زبون رو هم مي شناسه....
چشم اون دو تا كودك هم درست مث اخگري كه مرتب بهش فوت كنن لحظه به لحظه براق تر مي شد تا جايي كه ديگه نتونستن بهم نگاه كنن. نرگس سرش رو پايين انداخت و دسته گلهايي كه از دامنش به زمين ريخته بود رو ديد چند دسته از اونا رو برداشت و گفت:
- محمود من اين دسته گلارو براي تو بستم اينارو با خودت ببر و هر وقت خسته شدي بو كن بو كن و ياد آبادي مون بيفت ياد منم بيفت...
محمود جوابي نداشت ده دسته گل از نرگس گفت و با دو دست به سينه خودش فشار داد. ولي اينطوري كه نمي تونست گلارو ببره يه كم فكر كرد گوشه شال كوچيك و عريضي رو كه به كمرش بسته بود باز كرد و دسته گلارو توي اون گذاشت نوكش رو هم برگردوند و به گوشه كمرش گره زد هنوز يه دسته گل باقي مونده بود اونم دستش گرفت بلند شد و حركت كرد اما قبل از اينكه راه بيفته نرگس رو به سينه ش چسبوند و فقط چشاش رو ديد كه از اشك مرطوب شده بود و بعد به راه افتاد
اونا هنوز اونقد بزرگ نشده بودن كه رسم وداع دوستداران رو بدونن هنوز بوسيدن بلد نبودن و مزه ش رو نمي دونستن و به اين صورت محمود رفت و نرگس گريه كرد و به خاطر همون گريه اونروز عصر از زن پدرش كتك خورد زن پدرش مي گفت:
- بچه نحس رو كتك مي زنن
و اون زن كه از دل كوچولوي نرگس خبر نداشت از نحسي اونروزش به تنگ اومده بود از كجا ممكن بود حتي خيال كنه كه گريه و بي قراري اون از نبودن محموده از كجا فكر مي كرد توي همه اون ابادي كسي به نبودن يه بچه هر چند هم خوشگلتر از همه بچه هاي ابادي باشه اهميت بده... ولي چون اونروز و روز بعد گذشت و محمود از سفر برگشت،‌مسافرت كوچيك اون در نظر همه اهالي ابادي اهميت زيادي به خودش گرفت و بعدها نتيجه اين مسافرت براشون يه امر حياتي شد حالا براتون مي گم چرا؟
نزديكاي غروب نرگس تونسته بود زن پدرش رو غافلگير كنه و به صحرا بره اميدوار بود محمود قبل از شب بياد و همينطور هم شد هنوز سرخي افتاب به نوك كوه بود كه محمود پيدا شد سر و صورتش خاك الود چهره ش زرد و لباش خشك شده بود اما با ديدن نرگس لبخندي زد كه همه اثار مسافرت رو محو كرد.
نرگگس به طرفش دوئيد و گفت:
- محمود جون اومدي؟ خسته شدي؟ به به يادگاري هاي منو چكار كردي؟
- دسته گلارو مي گي؟
- بله دسته گلا لابد همه رو ريختي دور؟
برق خوشحالي توي چشماي محمود درخشيد و نرگسم متوجه خوشحالي ش شد و گفت؟
- بگو گلاي من چي شد؟
محمود جوابي نداد و توي شال كمرش شروع به گشتن كرد و بعد از يه دقيقه دستش رو با مشت بسته به طرف نرگس آورد و گفت:
- دسته گلاي تو اينجاس
- منو مسخره مي كني؟
- نه نگاه كن...
بعد دستش رو باز كرد و نرگس كوجولو با كمال تعجب چند تا دهشاهي نو توي دست اون ديد و پرسسيد:
- اينا چيه محمود؟
- دسته گلاس.
- اه لوس نشو بگو....
محمود با لبخندي از سر خوشحالي گفت:
- وقتي رسيدم سر جاده ديدم ماشين دودي اومده خراب شده و همونجا مونده مردم پياده شده بودن و واسه خودشون مي گشتن منم وايسادم و به تموشاي اونا مشغول شدم چه آدمايي بودن چه مردايي چه زنايي چه بچه هايي آدم حظ مي كنه بقدري خوبن كه خدا مي دونه دلم مي خواست هميشه با هم جايي بوديم كه اين ادما هستن نمي دوني چقدر مهربونن يه خانم سرخ و سفيد كه چشاش مث چشاي ميش باباي تو سياه بود اومد طرف من من دسته گل تو رو دم دماغم گرفته بودم و بو مي كردم همه ش ياد تو بودم دلم مي خواست تو هم يه پيرهن مث اون خانم داشته باشي يه وقت ديدم خانمه رو به روم وايساده يه خورده نگام كرد و گفت: كوچولو اين دسته گل رو از كجا اوردي؟ گفتم از ده خودمون. گفت : اگه نمي خواي بده به من من روم نشد بگم نه. شالمو باز گردم و يكي از دسته گلارو به اون دادم اونم دو تا ده شاهي نو به من داد و رفت. من همونجا وايساده بودم كه ديدم يه خانم ديگه اومد اونم گل خواست ، گرفت و پول داد. خلاصه نرگس جون ريختن سر من و همه گلارو گرفتن يعني خريدن من كه نمي خواستم بفروشم اوناخودشون پول دادم يكي شم براي من نذاشتن منم فكر كردم عوض گلا پولاشو براي تو بيارم...
خيلي زود اين قصه توي همه ابادي پيچيد همه فهميدن وقتي آبادي شون گل ميياره توي هيچ جاي ديگه گل نرگس نيست و مسافراي پولدار ماشين دودي حاضرن پول بدن و گل بخرن از اون به بعد گل چيدن و دسته گل بستن و بردن به كنار خط آهن پيشه خيلي از بچه هاي مازو شد مدت يك يا دو ماهي كه صحرا كمابيش گل داشت هر روز گل مي چيدن و هر كدوم ده ها دسته جمع مي كردن كنار خط مي رفتن ساعتها توي تاريكي شب توي سرما منتظر مي موندن تا قطار بياد و گلاشونو بفروشن پولي جور كنن و باهاش براي عيدشون پيرهم چيت بخرن...
همه بچه هاي ده مي دونستن اين نعمنت و بركت رو مديون محمودن و به همين دليل دوستش داشتن اين محبت هر روز بيشتر مي شد تا وقتي كه نرگس و محمود بزرگ شدن و همه فهميدن كه اونا همديگه رو دوست دارن و مي خوان زن و شهر بشن بزرگترا هم ازشون ايرادي نمي گفتن. پدر محمود دو سال قبل مرده و مادرش زن عموش شده بود خيلي كم اتفاق مي افته كه شوهر ننه بر فرض كه عمو هم باشه به بچه زنش به اندازه بچه خودش علاقمند باشه . همينقدر كه محمود كار مي كرد و بهشون فايده مي رسوند براش كافي بود و ديگه كاري به اين نداشت كه محمود انس و محبتي نسبت به نرگس بي مادر داره .

به علاوه انس و الفت اونا فايده بيشتري به عموي محمود مي بخشيد چون توي فصل گل محمود و نرگس با هم شريك مي شدن و نرگس براي گل چيدن و دسته كردن به محمود كمك مي كرد و چون نرگس دختر بود و خصوصا خوشكلي بي نظيري داشت و بعيد به نظر مي رسيد كه طبيعت دختري رو كه بهش خوشگلي مي بخشه از حسن سليقه بي نصيب كنه هميشه گلايي كه نرگس مي چيد و دسته گلايي كه مي بست از گلاي بچه هاي ديگه خيلي بهتر بود و وقتي فصل گل فروشي بچه هاي مازو مي رسيد مسافراي را هاهن با رغبت بيشتري دسته گلاي محمود رو مي خريدن و پول بيشتري نسبت به بچه هاي ديگه بهش مي دادن بارها اتفاق افتاده بود كه گلاي محمود رو دسته اي سي شاهي خريده بودن در صورتي كه به ديگران بيشتر از دسته اي ده شاهي نمي دادن. اما بقيه بچه هاي ده به اين موفقيت محمود كمتر حسودي مي كردن اين صفت م مث خيلي از صفات زشت ديگه اختصاص به شهريهاي متمدن داره... شهري ها هستن كه از موفقيت هاي همديگه ديوونه مي شن و حاصرن خون كسي كه ازشون جلوتر مي ره و بيشتر بهره مي بره رو بريزن
فقط توي اون ابادي يه نفر بود كه نه تنها به محمود بلكه به نرگسم حسودي مي كرد و اون م زن پدر نرگس كبري بود . اين زن زشت رو از اينكه زيبايي نادختري شو مي ديد توي آتيش غيظ مي سوخت و از ديدنش تير به چشمش مي خورد. هميشه مي خواست اونو خوار و خفيف كنه. بارها به ششوهرش گفته بود چرا مي ذاري اين دختره همه ش با محمود باشه؟
و شوهرش در جواب مي گفت:
- چه عيبي داره؟ مگه با هم چكار مي كنن ؟ مث برادر و خواهر با هم مهربونن و انگهي مگه نمي بيني كه هميشه محمود دسته گلايي كه نرگس مي بنده رو هم براي فروش مي بره و هر سال بيست سي تومن يعني نصف بيشتر از گلفروشي خودشو به نرگس مي ده و بيشتر اين پول خرج خودت مي شه؟زن در عين اينكه به اين حققت اعتراف داشت بازم نمي تونست اتيش غيظ و حسادتشو خاموش كنه وقتي از زبون بچه هاي ده شنيد كه محمود و نرگس حرف دوست داشتن به هم مي زنن به شوهرش گفت:
- آخرش نرگس با اين پسره رسوايي بار مي يارن.
- خيال مي كني من مواظب اونا نيستم؟ در تمون سال فقط اين چهار پنج هفته فصل گل اينا هر روز چند ساعت همديگه رو مي بينن و اتفاقا حركت بدي ام ازشون سر نمي زنه به علاوه من يه ماه پيش به محمود گفتم اكه با عرضه باشه و پول و پله اي تهيه كنه نرگس رو بهش مي دم اين كارم بالاخره يه روز بايد بشه ولي ميدوني از شوهر كردن و رفتن نرگس چقدر به ما ضرر مي خوره؟
چند روز بعد غيظ و حسادت كبري به آخرين حد رسيد و اونم وقتي بود كه محمود توي فصل گل نرگس از يه بزاز دوره گرد كه بين مسافراي راه آهن بود با پول گلا يه پيراهن چيت گلدار براي نرگس خريده بود اين كار باعث شد پدر نرگس م عصباني بشه چون محمود تا وقتي پسر خوبي بود كه پول گلا رو عينا به نرگس مي داد و اونم فوري توي مشت پدرش مي ريخت....
عزيز به اين قسمت كه رسيد نگاهي به هيراد و گلناز انداخت و با مهرباني به گلناز گفت:
- دختر گلم پاشو براي مادر يه فنجون چايي بيار كه دهنم خشك شد. گلناز از جايش برخواست و به طرف آشپزخانه روان شد و سهيلا خطاب به مادر بزرگ گفت:
- عزيز جون اگه خسته شدين بقيه شو بذارين براي دفعه بعد.
- نه دختر خسته نشدم من دوست دارم قصه هاي زمان گذشته رو تعريف كنم....شما كه از كارتون نيفتادين؟
- نه خير، ماشاالله شما به قدري خوش بيان هستين كه آدم احساس مي كنه خودش توي همون دشت و ميون همون گلاي نرگسه.....
گلناز با سيني چاي وارد شد يكي را به دست مادر بزرگش داد و بقيه را روي زمين گذاشت و دوباره كنار هيراد نشست پيرزن نگاهي به گلناز انداخت و گفت:
- دستت درد نكنه مادر الهي خير از جوونيت ببيني. اميدوارم زنده باشم و عروسي ت رو ببينم.
سپس جرعه اي از فنجان خورد و انرا روي زمين نهاد و ادامه قصه را چنين تعريف كرد.

این رمان عاشقانه ادامه دارد....