بازی سرنوشت (قسمت هفدهم)

يكي از شبهاي خيلي سرد بهمن ماه بود بچه هاي گلفروش پشت ديوار ايستگاه چسبيده به هم نشسته بودن و از سرما مي لرزيدن و انتظار مي كشيدن چند ساعت از وقت هميشگي ورود قطار گذشته بود اما هنوز اثري از رسيدن اون پيدا نبود

 قسمت هفدهم

يكي از شبهاي خيلي سرد بهمن ماه بود بچه هاي گلفروش پشت ديوار ايستگاه چسبيده به هم نشسته بودن و از سرما مي لرزيدن و انتظار مي كشيدن چند ساعت از وقت هميشگي ورود قطار گذشته بود اما هنوز اثري از رسيدن اون پيدا نبود يكي از كارگراي راه آهن به بچه ها گفته بود ممكنه به خاطر عيبي كه توي راه براي قطار پيش آومده رسيدن قطار تا صبح فردا طول بكشه... همينطورم شد گلفروشاي كوچك و بزرك شب رو با تحمل رنج و عذاب فراوان به صبح رسوندن و وقتي افتاب طلوع كرد كار اين بنده هاي بيچاره خدا از سرمازدگي به جايي رسيده بود كه رنگ به چهره و قرار به تن نداشتن سرشونو ميون لباس پاره شون كشيده بودن و دندوناشون از سرما به هم مي خورد و براي اينكه پاهاشونو گرم كنن تند تند راه مي رفتن و پاشونو به زمين مي كوفتند با اين وجود گلا رو خوب نگهداشتن اونا به سرما خوردن خودشون اهمين نمي دادن ولي گلارو توي لنگ يا گوشه پيرهنشون پيچيده و از سرما حفظ مي كردن شايد اگه اون شب طولاني تر و سرما طاقت فرساتر مي شد جون خودشون م فداي گلا مي كردن اما قبل از اينكه جونشونو پاي حفظ گلا بذارن افتاب از آسمون به زمين تابيد و يواش يواش گرمشون كرد

يكي از بچه هاي كوچولو با خوشحالي و شادي از بين گلفروشا بلند شد و دستاشو كنار گوشاش گذاشت چند لحظه بي حركت و ساكت وايساد و يهو فرياد كشيد:

-          بچه ها ماشين اومد گوش كنيد.... من صداي سوتش رو شنيدم

چند لحظه بعد بقيه صداي سوتاي قطار كه خبر از نزديك شد اون به ايستگاه مي داد شنيدن و چند دقيقه بعد قطار رو توي خم جاده ديدن بعضي از بچه هاي گلفروش هنوز درست قطار توي ايستگاه وانيساده بود كه صداي غم آلودشونو رها كردن.

-          نرگس – نرگس گل نرگ....

زمستان بود ولي هواي خوبي بود هوا مث زمستوني بود كه نصف اسفند ماه رو هم گذرونده باشه قطار توي ايستگاه وايساد و مسافراي خسته از ديدن افتاب روشن و فضاي با صفاي اون منطقه سرحال شدن و مدتي نگذشت كه دامناي پر گل بچه هاي روستايي به روشون باز شد و سرحالي شون بيشتر و بيشتر شد

همه مسافرا زير لب گفتن:

-          به به... توي اين فصل و گلاي به اين قشنگي؟ چله زمستون و گل نرگس؟

ديگه شب نبود كه نصف مسافرا خواب و بقيه شونم كسل و بي دل و دماغ باشن. نرگس تازه و خوشبو اين عروس نورس گلا كه هميشه توي ظلمت شب خودنمايي مي كرد اينبار توي روشنايي افتاب به جلوه گري مشغول بود. خريدارا بيشتر و مشتاقتر از هميشه بودن نرخ دسته گلا شكسته بود و هر كس به اندازه همت خودش پول مي داد و چند دسته گل مي گرفت.

اما ميون همه مسافرا حريص تر و نرگس پرست تر از همه موجودي بود كه خودش نرگس مست و بلاي مي پرست داشت. زني بود بلند بالا خوش اندام و باريك جثه وقتي راه مي رفت همه اعضاي بدنش لرزش قشنگي به خودشون مي گرفت. صدها چشم به اندام خوش تراش اون زن كه خرامان خرامان به طرف يكي از بچه هاي گلفروش مي رفت دوخته شده بود . از پي اون زن يه مرد جوون يه افسر شيك و اراسته راه مي رفت.

نمي دونم يا نمي تونست به تندي اون زن راه بره يا اينكه نمي خواست كنارش حركت كنه و دلش مي خواست مث بقيه از پشت اندام دلفريب اون زن رو نگاه كنه و لذت ببره

زن با صداي گوش نوازي به گفروش گفت:

-          دسته گلاي تو از مال بقيه بهتره ... حالا از بين دسته گلات بهترينش رو انتخاب كن و به من بده... يكي ديگه م بده... يكي ديگه .... دو تا ديگه ... افرين پسر خوب ... اسمت چيه؟

-           اسمم محموده خانم....

زن عشوه گر خيره توي چشماي محمود نگاه كرد و گفت:

-          همه بچه هاي ده شما مث تو خوشگلن و مث تو چشم سياه دارن؟

محمود سرشو انداخت پايين و لپاش داغ شد . نمي دونست به اين زن كه اتيش از چشاش مي ريخت چي جواب بده همين وقت صداي درشت مردي رو شنيد كه به زن دلربا گفت:

-          چي داري مي گي؟ چرا اينهمه گل خريدي؟

-          گلا قشنگ بود خريدم

-          جرا اينقدر با اين پسر بچه دهاتي حرف مي زني؟

-          پسره قشنگه دوست دارم باهاش حرف بزنم

-          اي پست بي شرف اين بچه دهاتي رو هم ول نمي كني؟

زن و مرد جوون هر دو خنديدن و محمود با حيرت چشم به چهره شون دوخت چند لحظه بعد زن كه هنوز مي خنديد به افسر جوون گفت

-راستي نصرت خوب نگاه كن اين پسرك درست مث خود ماست چشماش به اين درشتي و سياهي رنگ و رو به اين خوبي و شفافي دماغ به اين باريكي و خوش فرمي دهن به اين تميزي گردنشو ببين مث عاج سفيد و مث گردن قو خوش تركيبه اگه اين بچه توي تهرون بود و سر و وضع و لباس مرتبي داشت من يه موشو به صدتا مث تو نمي دادم....

افسر جوون بازم خنديد دستشو روي موهاي زن عشوه گر كشيد و گفت

-          اي بي شرف

و بعد يه قدم به محمود نزديكتر شد و پرسيد

- اهل كجايي پسر؟

اهل همينچا اون پايين يه فرسخي...

گلارو از همونجا آوردي؟

-          بله آقا اونجا گل خيلي زياده

-          همه گلا به همين خوشگلي ن؟

بهد نگاهي به گلا و نگاه ديگه اي به صورت محمود انداخت ولي اون بچه دهاتي ساده متوجه معناي نگاه دوم نشد و با لبخندي گفت:

-          از اينم خوشگلتر براي اينكه گلاي اونجا تر و تازه و خوشبوترن...

افسر جون يه نگاه به زن كرد و گفت:

-بهاره جان مگه ما براي كيف كردن نيومديم مسافرت؟

- چرا ...

- خب پس چه لزومي داره كه با همين قطار بريم اهواز؟ بيا بريم ده اينا ببينيم چه خبره؟... حتما جاي خيلي با صفايي يه... گردش مي كنيم گل مي چينيم يكي دو شب مي مونيم بعد ميايم ايستگاه و ميريم اهواز....

اين هوس توي دل زن زودتر از دل مرد به وجود اومده بود گلاي نرگس رو توي دامن پسرك زيبا و چشم سياه ديده بود و با ديدن اين دو نمونه فكر مي كرد توي ابادي اونا و توي مركز گلستان نرگس قشنگترين منظره هاي با صفا رو مي بينه صدها پسر و مرد خوش هيكل و خوشگل وسط علفاي بلند زير درختاي سبز توي ذهنش پرورونده بود درست مث زن زيبا و هوسروني كه به مجلس شب نشيني با شكوهي دعوت مي شه و قبل از رفتن مشتاقانه صحنه هاي زيبا و هوس آلود اون مجلس رو توي ذهنش مجسم مي كنه اون زن هم تصورات عجيبي درباره مازو توي مغزش داشت.... دلش مي خواست مسير بين ايستگاه و آبادي رو پياده و به حالت دو طي كنه به شوخي مي گفت من خسته نمي شم و هر وقت خسته شدم سوار دوش محمود مي شم و اون منو با خودش مي بره

افسر جوون م با سري پر از هوا و دلي پر از اشتياق اماده حركت به طرف مازو مي شد اين جوون كمتر سفر كرده و روستاهاي كشور رو بندرت ديده بود ولي در عوض توي كتاباي قديم و جديد وصف كوهپايه هاي با صفا و روستايي هاي ساده دل و زيباي ايران رو زياد خونده بود فكر مي كرد اطراف مازو لابلاي دشت نرگس دختراي سرخ و سفيد لم دادن خيال مي كرد دخترا چنون لطيف و خوش اب و رنگ و دلفريبن كه هيچ كس فرصت توجه به گلارو نمي كنه سادگي و بي خبري اين دخترارو از قبل بارها و بارها شنيده بود فكر مي كرد مي تونه خيلي راحت كنارشون بشينه دستشو گردنشون بندازه و لپا و لباشونو ببوسه.  افسر جوون م درست مث همه جووناي هوسرون شهري از قشنگي هاي ساختگي و رنگ آلود كه يه نمونه كاملش رو همراهش داشت به تنگ اومده بود و دلش رنگ و حال تازه اي مي خواست و اميدوار بود اين كيف و لذت تازه رو توي ده محمود پيدا كنه

خيلي زود تصميم حركت به مازو گرفته شد قطار به راه خودش ادامه داد و افسر جوون با رفيقه ش توي ايستگاه موندن محمود بالاخره بعد از كلي دوندگي و زجمت موفق شد دو تا اسب جور كنه و اين دو تا مسافر خوش خيال رو به طرف مازو حركت بده خود محمودم پابه پاي اسبا شايدم تندتر از اونا حركت مي كرد و تقريبا همه راه رو دوئيد چون دلش شور مي زد مي دونست كه نرگس شب تا صبح نخوابيده و تا حالا از  برنگشتن محمود و بقيه گلفروشا كاملا مضطرب و پريشون شده

راستي م همينطور بود گلفروشا اون روز وقتي به ابادي مي رسيدن قبل هر كسي نرگس رو مي ديدن و به شوخي مي گفتن

-          محمود رفته و ديگه م بر نمي گرده...

جمله هاي ديگه ام مي گفتن كه همه ش شوخي بود و موضوع رو به دخترك چشم انتظار مي فهموند. مثلا گفته بودن كه محمود رو با يه خانم خيلي قشنگ ديدن گفته بودن با يه صاحب منصب كه ستاره هاي روي دوشش و چكمه هاش براق بود حرف مي زد... نرگس فقط از حرف زدن محمود با يه زن زيبا يه خورده دلش فشرده شد اما از حرف زدن اون با يه افسر ترسيده بود و خيال مي كرد مي خوان محمود رو به خدمت اجباري ببرن و از اين خيال دش رو وحشتي عميق پر كرد.

اون موقع يادش رفته بود كه زن پدرش توي خونه منتظرشه  نزديك ظهر بود ولي نرگس هنوز توي صحرا دنبال محمود مي گشت و همينطور كه جلو مي رفت حدود نيم فرسخي از ابادي دور شده بود

وقتي افتاب به وسط اسمون رسيد نرگس از دور چند تا سياهي ديد. دل توي سينه اش طپيد و احساس كرد اين محمود كه داره مي ياد با وجود اينكه خيلي خسته بود به طرف سياهي ها دوئيد ... اشتباه نكرده بود محمود بدو بدو مي اومد و از پشت سرش دو نفر اسب سوار نزديك مي شدن دختر و پسر دلباخته هر دو به طرف هم دوئيدن و شايد از ذوق ديدن هم يادشو ن فته بود بقيه ام اونجا حظور دارن و وقتي بهم رسيدن همديگه رو با اشتياق در آغوش گرفتن....

زن و مرد جوون غريبه دهانهاي اسباشونو كشيدن و با اشيتاق به تماشاي اين صحنه چداب نشستن. هر كدوم از اونا با ديدن اين منظره ذهنيات گذشته شونو تائيد كردن زن احساس كرد كه توي اين ده دوست داشتن م وجود داره و افسر جوون ديد كه دختر روستايي خيلي خوشگلتر از اونه كه به خيالش مي رسيده ... زن جوون به رفيق خودش رو كرد و گفت

-          ببين دوست داشتن و خوش بودن اينه

ولي افسر جوون جوابي بهش نداد چون همه فكر و حواسش توي دو تا چشمش جمع شده و دو تا چشماش به چشماي درشت نرگس كه اشك الود محمود رو نگاه مي كرد و سينه هاش كه كنار سينه هاي محمود مي لرزيد خيره شده بود

زن جون و زيبا بازم گفت

-          تو بميري من دلم مي خواست جاي اين دختره باشم

-          اتفاقا منم دلم مي خواست جاي اين پسرك باشم

-          خاك توي سرت كنن تو لياقتت همين قدره مي خواي جاي اين پسر باشي تا اين دختره رو بغل بگيري ؟ راستي خاك بر سرت كنن

-          خاك تو سر خودت بلند نگو مي شنون حالا خودمونيم به نظر تو دختره خيلي قشنگ نيست؟

-          اه بر فرض قشنگ باشه ولي بوي تپاله مي ده... خود دختر دهاتي چيه كه قشنگي ش باشه؟ با اين پاي برهنه با اين پيرهم چيت رنگ و رو رفته....

افسر خنديد و گفت:

-          پس تو چرا دلت مي خواد جاي دختره باشي؟

-          براي اينكه هيچ كدوم از شما مرداي شهري با اينهمه دك و پز دوست داشتن رو مث اين پسرك بلد نيستين اين حاضره براي كسي كه دوستش داره بميره توي همه راه يه دفعه هم سرشو برنگردوند به من نگاه كنه چشماشو به ابادي دوخته بود و مي دوئيد مي خواست زودتر برسه و اين دختره رو بغل كنه در صوتي كه تو امثال تو هميشه مث گدا گشنه ها چشمتون اينطرف و اونطرف مي دوئه اگه زن يا مترس خودتون مث ماه باشه بازم دست از چشم چروني بر نمي دارين از زنا و دختراي شيك كه سهله از كلفت خونه تونم اگه يه چشم و ابروي قشنگ داشته باشه نمي گذرين.. اگه اينطور نبود اگه شما مرداي شهري دله نبودين من حالا با تو چكار داشتم؟ شوهرمو داشتم و خوش بودم... اون بي غيرت تن لش منو با خودش به مهموني هاي رقص مي برد وسط مردا ول مي كرد و خودش به يه دختر سياه سوخته اطواري مي چسبيد، صورتش رو به صورت اون مي ماليد و يه بارم به گشو خودم شنيدم كه به يكي از همين دختراي رقاص جلف گفت ديشب خواب ديدم با يه فرشته مي رقصم و حالا خوابم تعبير شد

نرگس و محود دو تا مسافر شهري رو از ياد برده بودن دست همديگه رو گرفته بودن حرف مي زدن و مي رفتن و از پشت سرشون زن و مرد جوون جرو بحث مي كردن و مي اومدن.

مر مي گفت:

-          حالا منظورت از اين حرفا چيه؟ مي خواي بياي توي دهات زندگي كني تا مزه دوست داشت درست وحسابي رو بفهمي؟

-          خب خفه شو بسه من چيزايي كه بايد رو فهميدم اينارو كه ديدم اصلا فكرم عوض شد

-          عجب اتفاقا فكر منم عوض شد

-          بله مي دونم ولي بين فكر من و تو خيلي فرقه تو دلت مي خواد بري ده چند روز بموني و با اين ريخت و لباسي كه داري پنج شيش تا از دخترارو بدبخت كني و برگردي شهر. منم حتما دلت رو زدم مي ري دنبال يه نفر ديگه مي افتي و همونطور كه پارسال با تاجي اومدي اهواز و امسال با من سال ديگه با يه خر ديگه مي ايي

-          تو چطور؟‌بفرما ببينم فكر تو چيه؟

-          من؟ مال من فقط ارزو و خياله ارزوي اينكه كاش از اول جاي اينكه تو شهر به دنيا اومدم يه گوشه يكي از همين دهاتا به دنيا اومده و بزرگ شده بودم يه دختر مث اين دختره بودم و يه پسر مث اين پسره دوستم داشت

-          هيچ مانعي نداره الان با اين پسره قرار مي ذاريم كه تو مال اون باشي و اونم دختره رو بده به من و براي اينكه ارزوي تو كاملا برآورده بشه قرار مي ذاريم دختره پيرهم چيت خودشو بده به تو و لباس تورو بپوشه

زن جوون مي خواست داد بكشه و فحش بده ولي همين وقت نرگس از محمود جدا شد و به طرف ابادي كه خيلي نزديك بود دوئيد و محمود به طرف مسافرا برگشت و گفت

-          آقا خانم... خيلي ببخشين نامزدم از دير اومدنم خيلي غصه خرده بود

افسر پرسيد

-          به به اين نامزدت بود؟

-          بله آقا

-          پس چرا رفت

-          رفت به ابادي جلوتر از ما رفت كه به كدخدا خبر بده

ديگه دعواي زن و مرد تموم شد ولي زن زيبا چهره درهم و گفته و نگاه شرر بار داشت. برعكس اون افسر جوون مي خنديد پشت سر هم سوالاتي از محمود مي پرسيد و كنار هر سوالش شوخي و خده هم مي كرد

يه ربع بعد اونا از نرگس زار گذشتن و به ابادي رسين. نسيم ملايمي مي وزيد و عطر گل به مشام مي رسيد ولي چشم اون دو تا جوون اون چيزي كه مي خواستن رو نمي ديد. در ورودي ابادي بچه هاي برهنه دخترا و پسراي پا برهنه زرد و كثيف براي تماشاشون اومده بوودن و چشماي مريض و بي فروغشونو به مسافراي تر و تميز دوخته بودن. كوچيكترين اثري از قشنگي توي اونا به چشم نمي خورد هر چي زن ميون اونا بود مث اين بود كه هنوز جوون نشده پير شدن و هر چي دختر توي جمعشون بود انگار يا از بيمارستان مي يارن يا ميرن قبرستون

كدخدا و چند تاي ديگه از ريش سفيداي ابادي با ترس و لرز و حيرت به استقابلشون اومدن... زن و مرد جوون از اسب پياده شدن مردم ابادي كه شايد همه براي ديدن مسافرا بيرون اومده بودن صف طولاني اي دو طرف كوچه كثيفي كه به خونه كدخدا مي رسيد ساخته بودن

افسر كه ديگه هيچ ذوق و شادي اي از اومدن به اون روستا توي صورتش پيدا نبود از كدخدا پرسيد:

این رمان عاشقانه ادامه دارد....