بازی سرنوشت (قسمت هجدهم)

همه اهل ده شما همينان؟بله آقا بيشترشون اومدن. عجب ، من فكر نمي كردم اينطور باشه محمودرو كه توي ايستگاه ديدم فكر كردم اينجا آبادي خوشبخت هاس....- اي اقا ما خوشبختي رو توي خواب م نمي تونيم ببينيم .

قسمت هجدهم

 

همه اهل ده شما همينان؟
بله آقا بيشترشون اومدن.
- عجب ، من فكر نمي كردم اينطور باشه محمودرو كه توي ايستگاه ديدم فكر كردم اينجا آبادي خوشبخت هاس....
- اي اقا ما خوشبختي رو توي خواب م نمي تونيم ببينيم . جوونامون تا به رشد مي رسن از دستمون مي رن خودتون بهتر مي دونين .... دخترامون بيشتر به ثمر نمي رسن.... نا خوشامون معالجه نمي شن... اگر چيزي پيدا كنيم بايد تا دينار آخرش رو باج بديم من چي بگم، خودتون بهتر مي دونين...
افسر كه هنوز از پيدا كردن دختراي زيبا نا اميد نشده بود با چشماش وسط دهاتي ها مشغول گشتن بود كه توي همين وقت محمود و نرگس رو نزديك بهم ديد و گفت:
- اما حقيقتا اين دختر و پسر كه راهنماي ما بودن با ساير بچه هاي ابادي خيلي فرق دارن.
كدخدا گفت:
- بله آقا همينطوره... بين بچه هاي ما كم و زياد اينجور بچه ها پيدا مي شن. چند تا پسر خيلي خوب داشتيم كه چند وقتي يه رفتن خدمت اجباري ، دخترا هم كه چه عرض كنم ، از اين دختر بهترم داشتيم دوتاشون اين دو سه ساله سل گرفتن و جوونمرگ شدن ، دو سه تا شونم رفتن شهر و خدا مي دونه چي شدن.
افسر جوون ساكت مونده بود و فكر مي كرد. قيافه اون و قيافه زن همراهش تيره شده بود. اون چيزي كه مي ديدن بر خلاف تصور شون كه باعث اومدنشون به ابادي شد بود.
توي خونه كدخدا اتاق كوچيك كاهگلي بهترين اتاق خونه كه در اختيار مسافرا گذاشتن براي هر دوشون نفرت انگيز بود. نيم ساعت بعد توي يه سيني مسي سياه بهترين غذايي كه تونسته بودن با عجله تهيه كنن رو با هزار جور معذرت خواهي جلوي اونا گذاشتن و خودشون بيرون رفتن....
با اينكه مدتي از غدا خوردن شون مي گذشت و تخم مرغي كه كدخدا براشون تهيه ديده بود با كره نيمرو شده بود و بوي خوبي داشت كه اشتها رو تحريك مي كرد اما اونا هيچ ميلي به خودرن غذا نداشتن هر دو تاشون چند دقيقه اي ساكت موندن بعد افسر جوون دهن باز كرد كه چيزي بگه ولي زن با نهايت خشم و غضبي كه مي شه توي وجود يه زن ديد گفت:
- خفه شو... يه كلمه هم حرف نزن.
- مگه چه خبر شده؟
- هر چي كه شده تو لال شو.... به خدا اگه يه كلمه حرف بزني جيغ مي كشم و ابروت رو مي برم
- به درك حرف نمي زنم
- درك رفتي و بر نگشتي ، امروز بايد تكليف من با تو معلوم بشه
- تكليفي نداريم هر غلطي دلت مي خواد بكن
- من امشب مي رم
- كجا؟
- هر جا كه تو بري من بر عكسش مي رممن مي رم اهواز
- من بر مي گردم تهرون
مدتي حرفي نزدن تا آخر غذا ديگه چيزي نگفتن و بعد زن از اتاق بيرون رفت از عروس جوون رنگ پريده كدخدا خواهش كرد اونو براي گردش به جاهاي با صفاي ابادي ببره
زن روستايي گفت
- اي خانم ابادي ما جاي با صفا نداره بايد بريم صحرا صحرا هم فقط صبح كه گلا در مياد با صفاس
- من امشب مي رم تا صبح نمي مونم
- چرا به اين زودي خانمگ
- كار لازمي پيش اومده كه بايد برم
- امشب كه ماشين اهواز نمي ياد
- پ ماشين كجا مي ياد
- ماشين تهرون
- خيل خب منم مي رم تهرون
بعد با عروس كدخدا و چند تا زن ديگه كه توي كوچه باهاشون همراه شدن از ابادي بيرون رفتن حدود يه ساعتي گشتن ولي اين گردش براي زن خيلي كسالت آور بود گلا و سبزه ها با همه زيبايي و قشنگي اي كه داشتن مث اين بود كه توي قبرستوني تاريك روئيدن بوي عطر گل مث اين بود كه از دوزخ به مشام مي رسيد و هيچ لذت و شعفي به زن نمي داد
وقتي از گردش بر مي گشتن محمود رو ديدن. زن جوون اونو صدا زد، يه كم باهاش حرف زد و بعد گفت
- اگه با من بياي تهرون ازت خيلي خوب پذيرايي مي كنم زندگي خوب لباس خوب همه چيز خوب بگو ببينم سوا داري؟
- بله خانم قرآن و كتاب مي تونم بخونم ده ما يه ملا داشت كه پارسال مرحوم شد همه بچه ها پيش اون يه خورده درس خوندن
- من تو رو توي شهر مي فرستم مدرسه و همه چيزت رو مرتب مي كنم.
بعد از شنيدن اين جمله محمود سرش رو انداخت پائين يكي از زناي روستايي كه نزديكتر بود و اين حرفا رو مي شنيد به زن زيباي شهري گفت
- خانم جون ممكن نيست محمود تنها از اينجا بيرون بياد
- براي خاطر نامزدش هان؟
- بله خانم
زن به صورت سرخ شده از خجالت محمود نگاه كرد و گفت
- اگه بخواي تو و نامزدت رو با هم مي بريم همونجا خودم براي نامزدت جهيزيه تهيه مي كنم و براتون خونه درست مي كنم و يه عروسي حسابي راه مي ندازيم سالي يه بارم با همديگه مي يام طرف اهواز من وقت اومدن شما رو اينجا پياده مي كنم و وقت رفتن سوار مي شيد و با هم بر مي گرديم
محمود بازم چيزي نگفت و زن ادامه داد:
- راستي اگه عقل داشته باشي و بياي خيلي خوبه من امشب بر مي گردم تهرون و تنها هم هستم
- چطور مگه اقا با شما نمي يان
- نه اون بايد بره به اهواز موضوعي پيش اومده كه لازمه من برگردم من امشب مي رم تهرون و اقا فردا شب مي ره اهواز اسبا رو كه نبردي
- نه خانم قراره عصر ببرم
- خب اونارو نگهدار تا منم بيام
توي مغز ساده و دل پاك محمود از حرفاي زن جوون انقلا ب عجيبي بر پا شد بعد از اينكه زناي ديگه به ابادي رفتن و محمود تنها موند هزار جور خيال به فكر ريخت بي اراده دل به روياش داد از ف راز كوهها گذشت و به تهرون رسيد اونجحا رو شهري مث همونا كه توي قصه ها شنيده بود ديد هر طرف عمارتهاي عالي از مرمر و ائينه سر به فلك رسيده بود پاي ساختمونا همه گل و ديواراشون همه بلوراي رنگارنگ و چراغاي نوراني بود همه مردم قشنگ و اراسته توي كالسكه هاي خوشگل واتومبيل هاشون رفت و اومد مي كردن اونم توي يكي از كالسكه ها نشسته بود و يه نفر كنارش بود اون يه نفر دختر خيلي خوشگلي بود و اونم كسي نبود جز نرگس ... نرگس پيرهن اطلسي پوشيده ، نيم تاج طلا روي سرش گذاشته گلوبند الماس به گردش بسته و شونه محمود تكيه كرده بود مي خواستن برن عروسي كنن
وارد يه ساختمون مرمري و بلوري شدن.. اونجا صدها دختر كه حرير نازك سفيد پوشيده بودن و تنشون از زير پيراناشون معلوم بود مث دختراي شاه پريون مي رقصيدن يه تخت عاج كه روي پشت يه طاووس طلايي بزرگ گذاشته شده بود بالاي يه تالار خيلي بزرگ جا داشت. دخترا و پسراي خوشگل و خوش لباس كه همه شون بال لايي روي دوششون داشتن دست اون و نرگس رو گرفتن و اونا رو به طرف تخت بردن وقتي اونا به روي تخت نشستن صداي موسيقي يلند شد. اونوقت چند تا منقل طلا پر از اتيش وارد جشن كردن توي منقلا عود و اسفند ريختن دودي خوشبو فضاي سالن بزرگ رو پر كرده و هر كس و هر چجيزي كه اونجا بود توي دود محو شد فققط اون و نرگس موندن و با هم عروسي كردن
يهو صداي پايي محمود رو از اين روياي شيرين بيرون كشيد سرش رو برگردوند و نرگس رو ديد هر دوشون با هم يك صدا گفتن
- تو دلت مي خواد بري تهرون؟
- و هر دو با تعجب از هر پرسيدن:
- چطور مگه؟
هر كدومشون مي خواستن زودتر جواب اين سوالو بدن كه عاقبت نرگس گفت
- اين اقا كه تو به ابادي اوردي با كدخدا به گردش اومدن من اوقاتم تلخ بود و جلوي خونه وايساده بودم
- اخ خدا مرگم بده چرا اوقاتت تلخ بود؟
- كبري اذيتم كرده بود ببين محمود ور پريده چطور نيشگونم گرفته
بعد استين پيرهنش رو بالا زد... روي بازوي قشنگش اثر كبودي بزرگي رو به محمود نشون داد و گفت:
- از وقتي از صحرا اومدم اينقدر اذيتم كرده كه خدا مي دونه
- چرا؟
- براي اينكه دير اومده بودم... خلاصه ساكت نشد تا بابام اومد و ساكتش كرد و منم از خونه بيرون اومدم تا سرقانات برم ديدم كه كدخدا با اون صاحب منصب دارن مي يان همينكه نزديك م شدن اون مرد و ايساد و به كدخدا گفت اين همون دختره س كه با محمود ديده بوديمش كدخدا گفت ، بله سركار همونه اونوقت اون اقا با من حرف زد يه عالمه از من تعريف كرد و گفت اگه من با اون به تهرون برم منو يه دختر خيلي خيلي خوشبخت مي كنه
محمود ابروهاشو توي هم كشيد و گفت:
- خب تو چي گفتي؟
- مي خواستي چي بگم؟ اخم كردم و ساكت موندم ولي اون فورا خنديد و گفت كه بيخود اخم نكن تو رو تنهايي نمي برم محمود رو هم مي برم و اونجا يه عروسي خيلي مفصل براي شما راه مي اندازم...
قلب محمود به هيجان اومد خون به چهره ش دوئيد از شدت خوشحالي همه اندامش مي لرزيد و روي لبش خنده دلپذيري نشست
نرگس تا اين رو ديد با تعجب پرسيد:
- محمود مگه تو ذوق نكردي؟ راستي بگو ببينم تو براي چي از من پرسيدي كه دلم مي خواد به تهرون بيام يا نه؟
- براي اينكه به منم از اين چيزاي خوشمزه گفتن
- كي گفت همون صاحب منصب؟
- نه خانمش گفت
- به به --- چي گفت؟ چي گفت؟
- گفت دلش مي خواد منو ببره تهرون بذاره مدرسه زندگي خيلي خيلي خوبي برام درست كني
- اونوقت من چي؟
- منو كه تنهايي نمي بره
- اوخ چه خوب... گفت منم بيام؟
- پس چي؟ مگه مي شه من و تو بي هم باشيم؟
- چه خوب اي خدا چه خوب... پس منم مي رم مدرسه و سوادم زياد مي شه، منم خونه خوب پيدا مي كنم
- بعدش من و تو توي اون خونه با هم عروسي مي كنيم
- پس محمود جان تو هم دلت مي خواد بري تهرون
- چرا دلم نخواد اينجا كه غير از بدبختي چيزي نيست... خدا دعاي منو مستجاب كرد من هميشه دلم مي خواست تو از اون پيرهناي قشنگ بپوشي و مث دخترشاه پريون خوشگل باشي
- تو هم مث ملك احمد
- اهان خوب كه يادته وقتي ننه جعفر قصر ملك احمد و دختر شاه پريون رو مي گفت؟
- بعد دست هم رو گرفتن و يواش يواش توي علفا راه افتادن و توي روياي خودشون غرق شدن...

این رمان عاشقانه ادامه دارد....